دشت جنون

 
دلتنگی، تصویر حزن آلودِ اندکی مردن است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
 

13:00 دوشنبه  

 

طفلک باران خانم! 

دلش طاقت نیاورد. 

هنوز نرفته، 

همراه همان بادها بازگشت. 

دلتنگ خاکستر بنفشه ها بود. 


 
 
روز جهانی مادر گرامی باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
 

 


 
 
خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

9:30 یکشنبه  

 

به خواب پرپر قاصدک 

آرزویی نیامد. 

نسیم  

بیهوده او را می بُرد. 


 
 
می گریست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

8:00 یکشنبه  


سپیده دم، 

چشمان خیس و ورم کرده ی آسمان بود؛

تا صبح پلک  روی پلک  نگذاشته بود.


 
 
حرف درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

1:00 بامداد یکشنبه  

 

واژه 

باران شد، 

برای فریاد. 


 
 
به هوای پاییز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۳
 

14:00 شنبه  

 

بی بهانه ببارد بهتر است. 

بی دغدغه 

می شود زیر باران ماند. 


 
 
طرح
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۳
 

9:00 شنبه

 

جهان این است؛ 

نمایی مه گرفته، 

از دل سایه روشن خیال 

 

 

عکس: 1396/2/22


 
 
آهنگ عبور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٢
 

6:00 جمعه  

 

ترسیده بودم؛ 

زمان‌ 

مرا با ثانیه ها می‌بلعید. 


 
 
دو دیوانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۱
 

21:00 پنجشنبه  

 

در مناظره ی  آتش و باد، 

زمان، 

از حرکت می ایستد. 


 
 
سمت تو حقیقت دارد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۱
 

10:00 پنجشنبه  

 

وخیالم...

خیالم

بوی بادهای شمال غربی می دهد.

بوی باران.  بوی چشم هایت.

گاهی، آسمان هم به زمین می آید.

شمال غربی، فقط یک نام است. 

 

 


 
 
فصل رویا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۱
 

7:00 پنجشنبه  

 

ذهنم 

بوی خیال می دهد. 

خیال خوشرنگ اردیبهشتی. 

 چه بلاتکلیف است بهار؛ 

میان خیال من 

و چشم هایت. 

 


 
 
برای رویایی در دوردست ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٠
 

13:00 چهارشنبه  

 

رفتگر 

با برگ سخن می گفت. 

با برگی در دست باد.  

دلتنگ خاطراتی 

که هرگز نداشت. 


 
 
داستان یک نبرد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٠
 

11:00 چهارشنبه  

 

   در دنیای اسطوره ها، آدم خیالش راحت است. قصه ها، غیر ممکن ترین شکل ممکن را دارند. این غیر ممکن های ساده را می توان آنطور باور کرد که انگار همیشه همینطور بوده اند. اصلا انگار هرگز نبوده که اینها قصه بوده اند. انگار، دنیا همین شکلی بوده که اسطوره ها تصویر می کنند. زبانشان ساده است. راحت حرف می زنند. حتی تعارف و  استعاره و کنایه و ابهام هم ندارند. همیشه لباس های زیبا می پوشند. همیشه باشکوهند. و درنهایت، در نبردهاشان، نیروهای مینوی هستندکه پیروز می شوند. حتی اهریمن، در هجوم ناجوامردانه اش با تمام پلیدی اش، نمی تواند پیروز از این میدان بیرون برود. اهریمن هم آخرش می بازد...

    در یکی از یال های صعود به دماوندِ گرامی ، یال شمال شرقی، کمی پیش از رسیدن به پناهگاه، یک فضای باز بسیار زیبا به نام تخت فریدون وجود دارد و بر پایه همین اساطیر می گویند که ضحاک آنجا به بند کشیده شده است. هر گاه صدایی از کوه می آید، همان ناله ی ضحاک است که خیال رهایی در سرش می پروراند. 

    نه فریدون خیال است و نه کاوه. و گرشاسب، سرانجام از ضحاک انتقام خواهد گرفت. هر چند اسطوره به خیال می ماند. هر چند رویدادهای اسطوره ای، از واقعیت فاصله ی زیادی دارند. اما در نبرد تاریکی و روشنی، همیشه فانوس ها روشن خواهند ماند.  


 
 
این سوی دنیا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٠
 

9:00 چهارشنبه   

 

صفحه ی خیس ساعت، 

خبر از باران می داد؛ 

لحظه ها 

لحظه ها بودند  

که می گریستند. 


 
 
سایه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٩
 

15:00 سه شنبه 

او "من"بود. 

از پا افتاده. 

با چشمانی که دیگر. 

از دیدن ایستاده بودند. 

او "تو" نبود، 

که آن "منِ" مرده را 

بر خویش بشوراند. 

نه نشورید. 

می شورد اما دلم. 

شور می‌زند. 

شور می شود. 

شوره زار...

هیچ نمی‌روید. 

نمی روید. 

می خشکد. 


 
 
در خاموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٩
 

14:00 سه شنبه  

 

بیچاره واژه ها، 

چه دچارند! 

و عددها، 

می رقصند. 

می رقصند. 

از پا نمی افتند. 

تا چشم کار می کند...

اشتباه می کند. 

چشم کار نمی کند. 

پشت پلک ها

خیال می میرد. 


 
 
تصویر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٩
 

7:00 سه شنبه  

 

سپیده دم 

بهار، 

شکوفه های زیتون را 

بر گوش های اردیبهشت آویخت.  


 
 
در حضور شب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٩
 

1:20 بامداد سه شنبه  

 

دیوانگی 

خرمنی است 

که خود را 

به آتش و باد می سپارد. 


 
 
رویای اسارت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸
 

19:00 دوشنبه  

 

پرنده ی کوچک، 

به شیشه ی‌پنجره نوک می‌زد. 

بیچاره نمی دانست 

آنسوی گل های پرده 

قفس است. 


 
 
در نهان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸
 

12:00 دوشنبه  

 

عبور 

در نفس حبس لحظه 

سودای جنون بود. 

زمان مرده است. 

مرگِ همیشگی، 

در یأسِ فصلِ خیال 

از راه می رسد. 


 
 
یک کهکشان ستاره
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸
 

8:00 دوشنبه  

 

در من می وزد؛ 

نگاهت.  

نسیم تویی. 

چنان باران شدم، 

که بهار 

از من آغاز می شود. 


 
 
پشت پلک هایم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸
 

1:00 بامداد دوشنبه  

 

تصویر 

تصویرت 

تصویرت دنیا را فتح می کند. 

مثل عطر بهار نارنج، اردیبهشت را. 


 
 
لعنت بر جنگ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٧
 

12:00 یکشنبه  

 

تاریخ مرده بود. 

بمب ها،

می خواستند فریاد بزنند. 

گرسنه بودند؛ 

گرسنه ی خون و جان. 

یک قرن آدم نخورده بودند.  


 
 
همیشه واژه کافی است!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٧
 

9:15 شنبه  

 

او آواز می خوانَد. 

و من  

کنار رودخانه ی محزون  

آرام به خواب می روم. 


 
 
رنگ بودن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٦
 

1:15 بامداد شنبه  

 

بونسای بود. 

افرای سرخ چینی. 

فقط او را دیدم. 

میان انبوهی از درخت.

لبخند می زد. 

لبخندی بی رمق 

که اندوه عمیقش را 

به طرز رقت آوری 

به نمایش می گذاشت. 

به پاییز می اندیشید. 


 
 
هیچ نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٥
 

18:00 جمعه  

 

دریا  لالایی می خواند؛ 

ساحل  به خواب رفت. 


 
 
سوگ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٤
 

15:00 پنجشنبه  

 

حال و هوای خوبی نیست

آسمان هم‌ آخرش بارید. 


 
 
روزگار تلخ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٤
 

13:00 پنجشنبه  

 

کوه که به کوه نرسید هیچ، 

آدم ها هم 

به جای اینکه به هم برسند، 

به آخر راه رسیدند. 

 


 
 
وطن شکفته گل در خون
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٤
 

11:30 پنجشنبه 

 

کاش از یک جای کشور خبر خوب می رسید. کاش مثلا می گفتند، آنجا که رمین لرزه آمد خسارتی نداشت. کاش می گفتند سیل در آن منطقه کسی را نبرده. کاش می گفتند آتش سوزی پیش از آنکه جان کسی را بگیرد، مهار شد. کاش می گفتند آن شهر که نفسش بند آمده بود، دارد نفس می کشد. کاش می گفتند همه ی معدنچی ها سالم ماندند. اما می دانم همه ی معدنچی ها مرده اند. هنوز روز کارگر را به کارگرها تبریک می گفتیم... هدیه شان چه بود؟! آه جان عزیزشان...  هنوز داغ سربازان نازنین وطن بر دلمان است. هنوز غم سیل و زلزله و آتش و گلوله بر دلمان سنگینی می کند. کدام را تاب بیاوریم؟ آه که این وطن زخمی من چقدر درد می کشد!


 
 
لحظه ای در خیال
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٤
 

9:30 پنجشنبه  

 

حتی خواب ها هم، 

آزمونِ سرگردانی اند؛ 

تا سپیده دم، 

چشمان تو را

پرسه می زدم.   


 
 
← صفحه بعد