دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
ویران شدم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۸/۱
 

12:15 بامداد دوشنبه  

 

از آن راه سپید عبور خواهم کرد. 

که حتی تو هم پیش از اینها، 

نمی شناختی اش. 

تا به سرزمینی برسم، 

که تا ابد از آن من باشد. 


 
 
اگر می بارید...
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۳٠
 

16:00 یکشنبه  

 

چگونه می توان 

باران و دلتنگی را  

از هم جدا دانست؟ 

چنان در هم تنیده اند، 

که گویی عشقی در دل. 


 
 
دلتنگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۳٠
 

12:00 بامداد یکشنبه  

 

دلم برای باران تنگ شده است. 

دلم از او می گیرد 

که وقتی می آید، 

حتی پهنه ی یک عصر دلتنگ را هم 

خیس نمی کند. 

ففط می آید که آمده باشد. 

یا شاید

 من زیادی منتظرش می مانم. 

و همیشه

زود دلم برایش تنگ می شود. 

کاش بیاید. 


 
 
زمانی برای فراموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٩
 

14:00 شنبه  

 

بادبادک،  

به دوردست ها رفت. 

همراه طوفان 

که بی رحمانه او را با خود برد. 

درخت ها 

همه شان 

سر راه بادبادک مرده بودند. 


 
 
همین یک نقطه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢۸
 

12:30 بامداد جمعه

 

من چه می توان باشم: 

یک مشت دل، 

آمیخته با اندکی دیوانگی 


 
 
از گلوی نِی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٧
 

11:30 پنجشنبه

 

دلتنگی را چاره نیست؛ 

وقتی خاطره ها هم از خیال می گریزند. 

غربت آخرین پناه است در هجوم سکوت. 


 
 
روزگار غریب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٧
 

8:00 پنجشنبه 

 

یک صندوق پستی کوچک ساختم، 

یک نامه ی کوتاه چند خطی نوشتم. 

و برای خودم فرستادم. 


 
 
قلب دوزخ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٦
 

13:30 چهارشنبه  

 

آتش خاموش، 

خودِ درد است. 

شعله که سر نمی کشد، 

هوای افروختن به چه کار آید؟!


 
 
مرگی چنین
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٦
 

11:30 چهارشنبه

 

حال و روزم 

به بونسای خسته ای می ماند 

که برگ هایش 

دانه دانه زرد می شوند و می افتند 

اما کسی مردنش را باور ندارد. 

 

 


 
 
ناکجای رویاها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٥
 

13:00سه شنبه 

 

در دامن خیال، 

هزاران سرزمین افسانه ای 

چونان اسبان وحشی رمیده، 

می تازند و شیهه می کشند. 

در ما هزار یاغی آواز می خوانند. 

راهزنی می کنند 

و غارت می شویم. 

در ما هیاهویی است. 

ما می مانیم وته مانده ی خیالمان. 


 
 
زمان بی کرانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٥
 

11:00 سه شنبه 

 

باران می بارید، 

باران می بارد، 

و خواهد بارید. 

حتی اگر تا فردا، 

همین کافی است 

که من در عطر خاک خیس، 

علف های ذوق زده 

و گلوله های سبز نارنج، 

باز هم به خواب بروم. 


 
 
نیمه شبِ مست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٥
 

1:40 بامداد سه شنبه  

 

باران آمد 

که پاییز را معنا کند. 

با صدایی به رنگ شیدایی 


 
 
جایی که نبودیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٤
 

12:20

 

زمان زیادی گذشته است. 

انگار قرن ها 

شاید هم هزار سال. 

روزها سرجایشان بازنمی گردند.  

می دانی؟! 

ما آدم هستیم.  

ما هم مثل زمان،  

سرجایمان برنمی گردیم.  


 
 
گسست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٤
 

11:40 دوشنبه 

 

پایان دنیا 

همین است 

که آدمی را 

خاکی 

برای ریشه دواندن 

نباشد. 


 
 
تلخ تر از غربت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢۳
 

12:40 یکشنبه 

 

باید

در پیچ و خمِ 

آن خاطره ی مه گرفته، 

 گم می شدیم. 

آنگاه دیگر مجبور نبودیم 

که در شهر سیمانی، 

از دود و آهن، 

رویا بسازیم. 


 
 
جای کوچکی در دل
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٢
 

14:30 شنبه  

 

این بدان معناست 

که آدمی 

بی شمار دردها را 

پشت سر  می گذارد  

اما عشق 

همچنان 

بر جای باقی خواهد ماند. 


 
 
در اعماق پاییز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٢
 

9:00 شنبه

 

زبان برگ ها، 

چنان فصاحتی دارد، 

که انگار 

زمان دارد با زمین مشاعره می کند. 


 
 
چشم هات
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٠
 

8:00 پنجشنبه 

 

تو مهتاب بودی؛ 

هر چه نباشد و هر که نداند، 

هزار بار از آن چشمه ی نور نوشیده بودم. 


 
 
مِهر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٩
 

13:00 چهارشنبه

 

پا به پای واژه ها 

باید در خویشتن شکست. 

و پیش روی آینه، 

به آب های اساطیری جهان پیوست. 

مبادا 

شاخه گلی 

در خیالی نازک ،  بِپَژمُرَد. 


 
 
پاره های اندوه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٩
 

12:30 چهارشنبه 

 

و عشق 

و عشق سرخی معصومانه ی خشمی بود 

که از شیب شبانه ی تکلم سرازیر شد 

و در دشت  آرام سپیده دم 

هم آغوش باران شد.  


 
 
اگر باران ببارد، دوباره کودک می شوم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱۸
 

8:00 سه شنبه  

 

کودکی 

چکامه ای بود. 

فقط چکمه های گِلی ام 

وقتی که باران می بارید، 

خوب می توانست بخوانَدَش. 


 
 
حتی یک واژه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٧
 

14:00 دوشنبه

 

به خاک، به گُل، 

به بوی علف های تازه ی سپیده دم، 

شک می کنم. 

می دانم

زمین حادثه ای برای زایش ندارد. 


 
 
هست و نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٧
 

12:00 دوشنبه

 

پاییز، 

خالی از رنگ، 

بی رنگ از نیامدن، 

چگونه می تواند پاییز باشد؟!


 
 
خط خطی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٧
 

11:00 دوشنبه  

 

بگذار خاطرات در ما راه بروند، 

سوت بزنند و آواز بخوانند. 

من از میان تمام تصویرهایی که 

از جلوی چشمانم عبور می کنند، 

آنهایی  را به ذهن می سپرم، 

که رد پای کسی بر آن نقش نبسته باشد. 


 
 
سنگین است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٥
 

9:00 شنبه   

 

واژه می میرد، 

اگر بار معنا را بر دوش کشد. 


 
 
گفتگو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٢
 

22:00 چهارشنبه

 

به صدای باران گوش می دهم. 

امشب چقدر آشناتر است. 

دقت که می‌کنم، می بینم 

دارد با لهجه ی تو حرف می زند.‌


 
 
نهایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٢
 

10:00 یکشنبه 

 

ما در خویش فرو می رویم. 

در دنیایی مه آلود. 

و به جستجوی آن "منِ" گمشده، 

جانمان را سلاخی می کنیم. 

از باقیمانده ی مان 

شاید پروانه ای بروید 

با بالهایی زخمی 

که می خواهد آسمان را نقاشی کند. 


 
 
گم شده ایم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱۱
 
  1. 12:15 بامداد سه شنبه  

 

خیابان ها در ما می دَوَند. 

پاییز از ما عبور می کند. 

بی آنکه حتی ردی از باران 

در ناودان ها نقش بسته باشد. 

پاییز ما را جا گذاشت. 


 
 
افسانه شده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٦
 

23:29 چهارشنبه  

 

دلم برای آسمانی که ماهش را گم کرده، تنگ شده است. 

دلم برای خاکی که بوی گِل نمناک می دهد تنگ شده است. 

دلم برای خیابان خیسِ پوشیده از برگ های خشکِ زرد و نارنجی تنگ شده است. 

یعنی پاییز، آمدنش را وعده به چه کسی داده است که به اینجا پا نمی گذارد؟! 


 
 
باران بارید و او نیامد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٥
 

13:30 چهارشنبه

 

ما کجا و پاییز کجا؟! 

مگر راه گم کند! 

گمان می کنم 

 که دستش را حتی 

توی دست باران هم نگذارد. 

پاییز، 

این زمین رنجورِ محزون را 

از یاد برده است. 


 
 
← صفحه بعد