دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
مدت هاست که می خواستم بنویسم.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢
 

13:00 یکشنبه

 

دیوانگی، 

در رگ و خون است. 

زیر پوست آدم است. 

آن کسی را که دیوانه است، 

از خیلی دورهادست ها هم

می توان شناخت.

دیوانه را می توان

 از میان واژه ها فهمید. 

و من گمان می کنم 

که دیوانگی آیین زیبایی است. 

دیوانه ها آزاده اند، 

خوب تر می نوشند، 

گیج می شوند 

تلو تلو می خورند. 

و وقتی که می خواهند برقصند، 

خود را به واژه ها می سپارند. 

دیوانگی را پاس بداریم. 


 
 
گلی برای ابدیت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢
 

12:00 یکشنبه  

 

ما مست بودیم، 

چنان بی خود، که حتی 

دست هایمان را 

از یاد برده بودیم. 

چنان بی صورت، 

که آینه به ما می خندید. 

با بوسه هایی که 

بر گلبرگ های ماگنولیا، 

محو می شد، 

بی آنکه حتی لبی 

بر صورتمان نقش بسته باشد. 

و محو تماشا بودیم، 

بی چشم 

غرق هذیان شیدایی، 

بی دل .

ما هیچ چیز نداشتیم. 

دنیا در سکوت خود، 

در مرگ دست و پا می زد؛ 

و ما هیچ نمی دیدیم. 

ما به خواب مشغول بودیم. 

به خیالی چنان باران خورده 

که گویی

 از دهان خیس ترین فصل

"ها" شده است، 

و بر جان ما نشسته است. 

دیگر هیچ چیز تمام نخواهد شد. 

جاودانگی حتی افسانه است،

وقتی که از خون ما، 

عطر دیوانه ی مستی می خیزد. 

باید از یاد ببریم، 

هر چه نام و نشان را. 

بادی بوَزَد 

بارانی ببارد 

هر آنچه هست بشوید 

و با خود ببرد. 

با دست خالی، 

بی خویشتن تریم. 


 
 
به پاییزِ نیامده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱
 

14:00 شنبه

 

اینهمه انتظار کشیدم که پاییز بیاید؛ نه که نیامده باشد، آمده،  فقط همراه چند عدد توی تقویم... مثل همیشه نیست. باران نباریده، و حتی یک برگ نارنجی هم روی زمین یا روی درخت ها ندیدم. من می دانم که چیزیش شده است. البته که پاییز با ناز می آید، اما انگار اینبار قهر کرده است. مگر می شود اول مهر باشد و هنوز از هوا بوی تابستان بیاید؟! می خواهم باور نکنم. اما واقعیت این است که دیر کرده. 

با اینحال صبح که توی خیابان های پاییز ندیده راه می رفتم، می گفتم پاییز جان خوش آمدی!


 
 
در عمق خاموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۳٠
 

9:00 پنجشنبه  

 

در گلویم 

ماه لانه کرده است. 

از بس که از نام تو 

روشنایی می تراود. 


 
 
چیزی نمانده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٩
 

13:45 چهارشنبه   

 

چشم هایم را باز می کنم، 

رنگ های زرد  و نارنجی را 

پرسه می زنم

و آواز قاصدک را می نوشم. 

منتظر ارمغان پاییزم. 


 
 
پاییز می شود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٩
 

9:00 چهارشنبه

 

قلبمان پر از کبوتر است 

و در سرمان  

پروانه ها پرواز می کنند. 

دنیا که منطق ندارد. 

پروانه ها و کبوترها، 

با هم کودتا می کنند. 

و عشق 

جهان را  

به تصرف خود در می آورد. 


 
 
نگاه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٩
 

1:40 بامداد چهارشنبه  

 

پنجره ای 

مقابل چشمانم 

گشوده است. 

دریا می شوم. 


 
 
قایقی در طوفان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٧
 

13:15 دوشنبه   

 

تا پایان فانوس مان هیچ نمانده است.

انگار منتظریم تا شب بنشیند 

و هزار سال آواز بخواند. 

دیر است، دیر. 


 
 
گذشته
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٧
 

10:40 دوشنبه  

 

سپس به غروب خیره شدم، 

و دانستم 

که یک عمر، 

چشمهایم را بدهکارم 

به آنجا که نگاهت جا مانده است. 


 
 
جان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٦
 

14:00 یکشنبه  

 

و ما دور ایستاده ایم. 

چنان دور 

که از نزدیکی 

از پوست گذشته ایم. 


 
 
اگر رها شویم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٥
 

16:00 شنبه  

 

درست زمانی که مرگ  

از راه می رسد، 

می فهمیم که چقدر 

جانمان  را ننوشته ایم. 

تازه می فهمیم 

که در درونمان انباشتیم 

و ظهور نکردیم. 

آه که جقدر محبوس خویشتنیم!


 
 
سپید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۳
 

20:20 پنجشنبه  

 

برگی نمانده است، 

تا ورق بزنم. 

دوره می کنم 

بیهوده است. 

خط به خط همه را از برم.


 
 
وهم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۳
 

13:00پنجشنبه  

 

و من آن غزل کوتاه را 

هی آرام تر می خواندم 

تا تمام نشود. 

چشمهایش 

شاعرانِ قرنِ من بودند. 


 
 
وقتی آینه شدیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٢
 

12:00 چهارشنبه  

 

پس از سقوط، 

دوباره برمی خیزیم، 

و جای خالی تکه ی شکسته 

همیشه خالی خواهد ماند.  

 

 


 
 
شاید گم شده است.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۱
 

ا14:00 سه شنبه  

 

 از پشت پنجره، به انجیرهای خشکیده بر شاخه نگاه می کنم و از خود می پرسم، فصل انجیر که گذشته، پس چرا پاییز نمی آید؟ 


 
 
دیر شد.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۱
 

8:00 سه شنبه

 

راستش را بخواهید، کم کم دارم امیدم را برای آمدن پاییز از دست می دهم.فقط یک روز باران باریده و تمام شده. تازه آن هم که  قسمت من نشده. پیش ترها، شهریور معنای شروع پاییز بود. من از این تابستان طاقت فرسا هیچ سردر نمی آورم. زمین ها آنقدر تشنه اند که بیچاره ها گیاهی نمی زایند. با خودم فکر می کنم که شاید پاییز قهر است با زمین و هوا. چه شده است؟! آخر، همیشه قبل از مرگ، باید یکبار دیگر پاییز را دید. 

کسی چه می داند بهار را روی زمین می بیند یا زیر زمین. 


 
 
بودن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٠
 

13:20 دوشنبه  

 

همه جا را 

آینه ها فراگرفته اند. 

من در تراکم تو 

محو شده ام. 


 
 
شعرِنو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٠
 

11:00 دوشنبه

 

گوشه ی لبخند من 

غزلْ مثنویِ تماشای تو است. 


 
 
دانستیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٩
 

13:00 یکشنبه

 

ما لابلای ورق ها بودیم. 

کتاب های کهنه  

با خطوطی زیبا 

از دست نوشته های

 شاعران و دیوانگان. 

ما رقصیدن آموختیم 

از عاشقانه های  درد 

از دردهای عاشقانه. 

همیشه 

لحظه ای هست 

که به درازا می کشد. 

یک لحظه 

که تا ابد می پاید. 


 
 
پیدایش نکردیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۸
 

7:00 جمعه 

 

خیال داشتم 

که از آن کوچه ی اساطیری 

عبور کنیم. 

کوچه ای که هرگز نبود 

و رد پای هیچکس 

بر آن نقش نبسته بود 

دور بود و دیر. 


 
 
تشنگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٧
 

10:00جمعه

 

درست زمانی که پاییز  

در کوهستان سبز مه گرفته 

از راه رسید، 

من در سرزمین های تفتیده  

به دیدار ایزد بانوی آب ها رفته بودم. 

دستانم را به صدای رود سپردم 

و خیال کردم 

که باران می بارد. 

اینجا همرنگ پاییز نیست. 


 
 
بن مایه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٥
 

16:30 چهارشنبه

 

حرف می زند: 

راه می رود. 

اما وقتی می خواهد برقصد، 

فقط شعر می نویسد. 

هر چه غزل تر، 

بی پرواتر. 


 
 
ترجمه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٥
 

13:00 چهارشنبه

 

در من رودی موج می زند .

 و دریایی، 

به ساحل می نشیند. 

غرقِ ستاره ام. 


 
 
به پاییزِ در راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۳
 

برمی چینم واژه گان را  

تک تک بی صدا

از نگاهت

 به حرفم که می آیی  

چکاوکِ چشمانت گردم! 

 

این شعر رو یکی از خوانندگان محترم وبلاگ در کامنت برای من نوشتند که برای تشکر از ایشون اینجا گذاشتم.


 
 
سال بد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۱
 

12:00 شنبه  

 

هوا 

هیچ بوی تو را نمی دهد. 

پاییز قهر کرده است. 


 
 
گره گاه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۱
 

10:00  شنبه

 

به غروب خیره می شوم 

سرخ ترین نقطه ی آن، 

پر از تماشای تو است. 


 
 
مالکان دنیا!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٠
 

18:00

 

ما 

 مردمان عجیبی هستیم. 

قتل عام می کنیم 

و نامش را 

عید می گذاریم. 


 
 
کاغذهای فراموش شده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۸
 

12:00 چهارشنبه  

 

هنوز 

خواب هایم 

از عددها آویزانند؛ 

باشد، 

که از انگشتان تو سقوط کنم. 


 
 
نگذریم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۸
 

10:00 چهارشنبه

 

تند رفتم 

و "من" جا ماند

در تنگنای خیال تو. 


 
 
زمان بی کرانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٧
 

12:30 سه شنبه   

 

ما از پیاله ی ماه 

روشنایی نوشیده ایم.

می بینی؟! 

در رگ هامان 

هزار سال نوری 

غزل پرواز می دود. 

 


 
 
← صفحه بعد