دشت جنون

 
راهی هست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳
 

21:30 یکشنبه  

 

کَم می شویم، 

آنقدر کَم

که ناگهان، گُم می شویم. 

کجای حادثه فرود آمده ایم؟


 
 
بی صدا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳
 

7:00 یکشنبه  

سپیده دم, 
باران بود که می خواست, 
سکوت سیاه شب را 
در پرده ی اشک بنوازد. 


 
 
تقدیم به سربازانی که جانشان را فدای وطن کردند
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱
 

16:00 جمعه 

 

اینجا عزای عمومی است؛ 

لازم نیست حتما 

 گوشه ی  صفحه ی تلوزیون، 

نوار سیاه بگذارند،

که بگویند ما عزاداریم. 

حالا، عزای واقعی،

دل مردم را  

در آتش اندوه تو می سوزاند. 

قهرمان وطن!  

خداحافظ.


 
 
تسلیت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
 

 

 

یاد آتش نشانان شهید حادثه ی ساختمان پلاسکو، گرامی باد


 
 
راستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
 

20:30 پنجشنبه  

 

چقدر این شراب، 

بوی خون مرا می دهد! 

و چقدر  از دهانم، 

بوی حرف نگفته بیرون می آید!  

 باید چیزی بگویم. 

باید چیزی بگویم. 


 
 
و دلی بر باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
 

9:00  پنجشنبه  

 

شعله که می کاری، 

به آتش و دود بیندیش! 

و خاکسترها را درو کن!


 
 
چشم هایت را باز کن!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
 

1:00 بامداد پنچشنبه  

 

خیال فربه ی شب، 

پیش از عبور  

 از تو در توی آینه، 

آب می رود، 

تمام می شود. 

و ما در سلوک روحانی زمینِ باران خوده، 

پا به پای مرگ، 

وفادارانه، 

صلیب خویش را در آغوش می کشیم، 

و فراموش می کنیم. 

و روز دیگر، 

با صدای دل انگیز پیانو، 

با مرگ وداع می کنیم.


 
 
چه دور از دست!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
 

16:20 چهارشنبه  

 

چشم باز می کنم، 

و روبرویم، 

در تصویر کمرنگِ تو 

خیر می مانم. 

گونه های آینه خیس می شود.  


 
 
ستاره ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
 

14:00 چهارشنبه

 

پنجره، خود پاییز بود؛ 

به وسعت آبی ترین دریای جهان: 

موج موج نگاه او. 

 

 


 
 
یک داستان ناتمام
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
 

 9:00 چهارشنبه

 

    خسته بودم. آنقدر که چشم هایم را به زور باز نگه می داشتم. شاید هزار سال نخوابیده بودم .باید زانویی می‌یافتم. می دانستم که خیلی زود خوابم می بَرد. و درست پیش از آنکه سرم روی شانه ام بیفتد، پرنده از راه رسید. من نامش را نمی دانستم. از دور دست ها رسیده بود. می توانست قاصد باران باشد. تنها نامی بود که با آن نامیدمش. می خواستم نگاهش کنم اما چشم هایم یاری نمی کرد. او آواز می خواند و من می شنیدم. زیادی زیبا بود. می ترسیدم حتی یک نت را از دست بدهم. برای همین، با تمام توان، حواسم را روی صدایش متمرکز کردم.

    توی ساحل بودم. شاید هرگز دریا را به این صراحت  ندیده بودم. و حتی می توانستم به راحتی بازی ماهی را لابلای امواج تماشا کنم. و از گوش ماهی ها، پیراهنی زیبا بدوزم. جای پایم را روی ماسه ها نقاشی می کردم و شعرهای قدیمی را زیر لب می خواندم و می دویدم و باد به سادگی موهایم را می بُرد. به هر سو که می خواست. سپس، بی آنکه بدانم چگونه، لابلای درختان وحشی جنگل بودم. نور خورشید از میان شاخه ها، خودش را به صورتم می‌چسباند و عجیب دلبری می کرد. نکند بهشت بود آنجا؟ پلک می زنم. دوباره چشمانم را محکم تر باز می کنم.

    بد شد. خوابم برده بود. اصلا همه اش را خواب می دیدم. پرنده رفته بود. پیش از آنکه حتی فرصت پرسیدن چند سوال را از او داشته باشم. آنقدر خوب آواز خونده بود که خواب من ناگزیر می نمود. از اولش می دانستم که خوابم می بَرد. بهانه ای نبود. وفتی باران گرفت، اجازه دادم چشم هایم را بشوید تا بیدار شوم. چقدر خوابیده بودم؟ واقعا نمی دانستم. نمی دانستم که چقدر از رفتن او گذشته است. شاید هزار سال. شاید فقط لحظه ای. فقط، می دانستم که او قاصد باران بود. همانطور که با قاصدک ها آمده بود. با دستانی پر از آرزو. این روزها چقدر آسمان تشنه است. زمین هم. این روزها چقدر آینه پر از ستاره شده است. می ترسم. آخرش می شکند. این روزها چقدر خسته ام، چقدر چشمانم بی خوابند! چقدر  خالی می ما نند!چقدر پر می شوند! آه! این روز ها...

    این روزها، منتظر می مانم، ابرها ببارد.

*پیش از آنکه نوشتن را تمام کنم، از شدت خستگی خوابم برد. شاید تا همین جا بس است. 


 
 
سال سپید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
 

6:00 سه شنبه 

بیهوده است  
انتظار سپیده دم را کشیدن؛ 

وقتی که لحظه ها 
روشنی را 
در آغوش نمی کشند. 


 
 
آرزو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
 

22:00 دوشنبه  

اتفاقی نیفتاده بود. 
فقط 
 کمی خسته به نظر می رسید. 
درست مثل قویی که تا صبح, 
در قفس  گریسته بود. 


 
 
در برابر باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
 

13:00 دوشنبه  

 

درست مثل پروانه ها، 

همراه با  قاصدکی که از دور دست ها 

با دستانی پر از آرزو از راه رسیده است، 

در آسمان ناکجا، ناپدید می  شویم. 

مثل نور که از شیشه عبور می کند؛ 

مثل عشق که  فولاد را پشت سر می گذارد؛ 

مثل پرنده های مهاجر که از دریاها می گذرند، 

از خودمان می گذریم، 

از خودمان می گذریم. 

و به ناکجا می رسیم. 

بیا پیدا نشویم!


 
 
پیش از آنکه بهار برسد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۳
 

  19:00 پنجشنبه    

 

با من به تماشای پلیکان هایی بیا، که از سیبری آمده اند. ما پرواز را از آنها خواهیم آموخت. آنها عشق را از ما؛  انگاه، خواهی دید که چگونه دریا ها را پشت سر خواهیم گذاشت. 


 
 
باده بگردان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۳
 

10:45 پنجشنبه  

 

باید در دست هایمان

تمدید  شویم.

درست وقتی که 

به سماع برمی خیزیم. 

دیر است. دیر!

 بیا جوانه بزنیم. 

مثل نخستین گیاه؛ 

آفرینش، 

آغاز حادثه است. 


 
 
گفتگو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢
 

23:00 چهارشنبه  

 

هر شب، 

مانند نسیم، 

-که به نوازش ماگنولیا*، 

دستانش را دراز می کند- 

از کنار تو عبور می کنم؛ 

دستانت کو؟  

 

*نام گلی است.

ماگنولیا


 
 
عشق آبی است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢
 

 

l'amour est bleu بشنوید 

vicky leandros-1967 

موزیک از Paul Mauriat بشنوید 

Doux, doux, l'amour est doux
Douce ma vie, ma vie, dans tes bras
Doux, doux, l'amour est doux
Douce ma vie ma vie près de toi

Bleu, bleu, l'amour est bleu
Berce mon cœur, mon cœur amoureux
Bleu, bleu l'amour est bleu
Bleu, comme le ciel qui joue dans tes yeux

Comme l'eau, comme l'eau qui court
Moi mon cœur court après ton amour

Gris, gris, l'amour est gris
Pleure mon cœur lorsque tu t'en vas
Gris, gris, le ciel est gris
Tombe la pluie quand tu n'es plus là

Le vent, le vent gémit
Pleure le vent lorsque tu t'en vas
Le vent, le vent maudit
Pleure mon cœur quand tu n'es plus là

Comme l'eau, comme l'eau qui court
Moi mon cœur court après ton amour

Bleu, bleu, l'amour est bleu
Le ciel est bleu lorsque tu reviens
Bleu bleu l'amour est bleu
L'amour est bleu quand tu prends ma main

Fou, fou, l'amour est fou
Fou comme toi et fou comme moi
Bleu, bleu, l'amour est bleu
L'amour est bleu quand à moi je suis à toi

L'amour est bleu quand à moi je suis à toi

.............

شیرین، شیرین، عشق شیرین است؛ 

زندگی من شیرین است، زندگی من در آغوش تو

شیرین، شیرین، عشق شیرین است؛ 

زندگی من شیرین است، زندگی من در کنار تو. 

آبی، آبی، عشق آبی است. 

قلب من آرام می گیرد، قلب عاشق من. 

آبی، آبی، عشق آبی است. 

آبی مانند آسمان که در چشمان تو بازی می کند. 

مانند آب، مانند آب که روان است. 

قلب من به دنبال عشق تو می دود.

خاکستری، خاکستری، عشق خاکستری است. 

قلب من می گرید وقتی دور می شوی.

خاکستری، خاکستری، عشق خاکستری است،

باران می بارد وقتی تو دیگر اینجا نیستی.

باد ناله می کند، 

باد می گرید وقتی تو دور می شوی. 

باد، باد نفرین می کند، 

قلب من می گرید، وقتی تو دیگر اینجا نیستی.

مانند آب، مانند آب که روان است، 

قلب من به دنبال عشق تو می دود. 

آبی، آبی است، عشق آبی است. 

آسمان آبی است، وقتی تو بازمی گردی. 

عشق آبی است، 

وقتی تو دستم را می گیری. 

دیوانه، دیوانه، عشق دیوانه است، 

دیوانه مثل تو، دیوانه مثل من. 

آبی، آبی، عشق آبی است. 

عشق آبی است، وقتی من مال تو هستم. 

عشق آبی است، وقتی من مال تو هستم. 


 
 
غزل خاموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢
 

13:30 جهارشنبه  

 

از عدد ها چه خیزد؟! 

وقتی که حروف، 

 به تقطیع سکوت، مشغولند. 

 


 
 
فقط یک لحظه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢
 

9:20 چهارشنبه  

 

سپس 

ما از شب عبور کردیم، 

در حالیکه در خیابان صبح،

باران گرفته بود. 

 با کفش های گِلی و خیس، 

از کوچه پس کوچه های رویاهایمان

 می گذشتیم، 

و اصلا عین خیالمان نبود 

که چند جفت چشم حیرت زده

مشغول تماشای ماست. 

ما خودمان حیران باران بودیم.

 با چترهای بسته مان، 

نقش شوالیه ها را بازی می کردیم، 

و  شُرشُر بارانِ ناودان ها 

از سر و رویمان چکه می کرد. 

اینجا دوباره کودک می شویم. 

و در خیال خیس سپیده دم، 

خودمان را گم می کنیم. 

چقدر وقت داریم 

که پیدا نشویم؟!


 
 
معنا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
 

22:30 سه شنبه  

 

خاموشی، 

رنگ سال ها را می برد؛ 

وقتی که همه ی واژه ها 

لال به دنیا می آیند. 


 
 
بال بگشا!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
 

18:30 سه شنبه  

 

سوار بر بال فلامینگوها،

از سرخ ترین دریاها عبور کردیم. 

اینک نوبت آتش است. 

باید رقصیدن بیاموزیم. 


 
 
بی برگ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
 

 23:00 دوشنبه  

 

   چشم به سوی غرب دوخته بودم و غروب را تماشا می کردم. خیلی زودتر از آنکه انتظارش را داشتم از راه رسیدند: بادهای شمال غربی. پیش از پایان شب،  باران از راه خواهد رسید. اما دیگر ساعت ها چه اهمیتی دازند. شب به نیمه می رسد و سپیده دمِ پوشیده از ابرهای تیره، گورستان خواب های سرگردان خواهد شد. خواب هایی که به چشم هیچکس، نخواهند آمد. 


 
 
دردِ درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
 

18:40دوشنبه  

دلتنگی, آتش است.  
بی آنکه دیده شود. 
شعله می کشد, 
خاکستر می کند. 
اما مرگ, 
از راه نمی رسد. 


 
 
هوای تپیدن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
 

17:40  دوشنبه  

خواب هایم دچار تو بودند, 
و من در دورترین نقطه آسمان, 
دنبال یک وجب بهشت می گشتم.


 
 
می اندیشم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
 

9:00 دوشنبه  

 

    کاش به جای این همه فرشته ی مقرب با نام های عجیب و غریب, فرشته ای به نام هوای پاک وجود داشت. با دو بال  به بزرگی شهری که ریه هایش آتش گرفته است .  در دنیای آهن و فولاد، قلب های شکسته، هوای بهشت می خواهند،برای تپیدن. 



 
 
دست در دست غروب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
 

22:00 یکشنبه

 

اما من 

پشت پنجره ایستادم 

و به سوی غرب خیره شدم. 

و همراه با پرواز ماهی ها

در شعاع سرخ رنگ خورشید 

صدف پوش شدم. 


 
 
یک روز بارانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
 

  11:00 یکشنبه

 

  هوا ابری بود. و آسمان، از  سایه های سیاه پوشیده شده بود. هنوز به دامنه ی کوه نرسیده بودم که باران گرفت. می توانستم بوی نم و خاک را حس کنم. آغاز فصل باران های موسمی بود و پاییز طبیعت را نقاشی کرده بود. چشمانم تصویرها را می بلعیدند. نامش را فصل آبی نهاده بودم. فصل عشق. هوا، شبیه شعری بود که پاییز آن را نوشته بود. و زمین، در لباس نارنجی، چه با شکوه جلوه می کرد. همانطور که زیر نم نم باران راه می رفتم، حباب های باران، چشمانم را می بوسیدند. این، صعودِ پاییز بود...

    درست زمانی که تاریکی، شروع به رقصیدن کرد، از بالای کوه، می توانستم درخشش نگاه های شهر را ببینم. همان طور که از کوه فرود می آمدم، در دو سوی راه، انارها به باران لبخند می زدند. آنگاه با خود اندیشیدم، بی تردید، کوهستان عاشق شده است.  

 

این پست، ترجمه ی یک انشاست که برای کلاس انگلیسی نوشته بودم. 


 
 
از دوردست ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
 

8:20 یکشنبه  

 

پروانه ها 

زبان باران را 

خوب تر می فهمند. 

به گویش ابر 

به لهجه ی باد 


 
 
دور نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
 

22:30 شنبه  

 

تاریکی  می رقصد 

آنگونه که انگار 

هرگز چراغی در دشت ها، 

زاییده نشده است. 

شب اما 

آبستن است 

فانوس ها 

در مسیر باد متولد می شوند.


 
 
فصل آبی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
 

13:00 شنبه  

 

دانه های سرخ انار، 

به باران لبخند می زدند. 

کوه عاشق شده بود. 


 
 
← صفحه بعد