دشت جنون

 
پریشانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸
 

1:00 بامداد پنجشنبه  

 

نسخه ای از خلاصه ی من 

نزد تو مانده است. 

این روزها، 

خودم را گم کرده ام. 

صفحه ای را بخوان! 

شاید پیدا شوم. 


 
 
دریچه ی نگاه تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٧
 

13:00 چهارشنبه  

 

تو که چشم هایت را 

به من قرض می دهی، 

تازه می فهمم 

که دنیا چه رنگی بوده است. 


 
 
برگ ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٧
 

8:30 چهارشنبه  

 

ما با پاییز رابطه داریم. 

در چشمانش خیره می شویم 

و هزار شعر  

در انگشتان ما به دنیا می آید. 


 
 
فاصله ای نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
 

19:00 سه شنبه  

 

ما مرگ را به تقدیس، می ستاییم.

و  همانگونه او را در آغوش می فشریم، 

که با زندگی معاشقه می کنیم. 

آخر 

او خودِ زندگی است. 


 
 
سکانس درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
 

14:00 سه شنبه  

 

مشیانه : تا حالا صداشو شنیدی؟ و با نگاهش، به  تصویر تلوزیون اشاره کرد که سربازی را با یک  ژ3  در دستانش نشان می داد. 

مشی: نه تا حالا نشنیدم. مگه تو شنیدی؟

مشیانه سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد. آخه سربازی نرفتی دیگه. 

مشی: واقعا شنیدی؟ کجا؟ چطوری؟ کِی؟ عضو تیم تیراندازی بودی؟

مشیانه: نه! یه روز دانشجو بودم. 

 

بعدا نوشت:  مشی و مشیانه: نام اساطیری نخستین مرد و زنی  که پای بر زمین گذاشتند. 


 
 
باید خاکستر شویم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
 

13:00 سه شنبه  

 

ما شعله وریم. 

تردید نکن، 

که همین روزها  

در موسم سرخ پاییز، 

وقتی که بادهای مهربان،  

از شمال غرب  

 از راه برسند، 

به آسمان می رسیم. 


 
 
بردیم یا باختیم؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
 

10:30  سه شنبه  

 

قمار می کنیم، 

قلم هایمان را 

بر سر غزلی که 

عاشق باشد. 

آنگاه

آتش در نیستان می افتد. 


 
 
می بینی؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٥
 

20:30 دوشنبه  

 

چشمانم را بسته ام، 

و دستانم را به سوی تو  

تکان می دهم. 

من به چشمان تو محتاجم.


 
 
روزگار یاد می دهد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٥
 

12:30 دوشنبه  

 

در هیچکدام  

 از درس های  ریاضی مان  

نیاموختیم  که لزوما 

دو دو تا   

چهارتا نمی شود.  


 
 
هذیان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٥
 

12:20 بامداد دوشنبه   

 

    دنیا وارونه می چرخید و سرمان گیج رفت. و عاقبت زمین خوردیم. صدای گربه های گرسنه، توی مغرمان می پیچید. هنوز، خیلی هاشان نزاییده بودند. می خواستم زخم خواب ها را بخیه بزنم، که دیگر نتوانیم از تویش بیرون بیاییم. موهایم را بافتم به شب. که تا صبح از او جدا نشویم. باید در خواب هایمان بمانیم. دنیا دارد وارونه می چرخد و ما مدام زمین می خوریم. باید همینجا بمانیم. اینجا، تصویرها را می شود با خود به ابدیت برد.


 
 
پناه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

23:00  یکشنبه  

 

باید 

در رسالت شب، 

تکثیر شویم. 

ما به تاریکی محتاجیم. 


 
 
من کجا هستم؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

11:00 یکشنبه  

 

در زلال آب   

خیره می شوم، 

و تصویر تو 

پیدا می شود.  


 
 
رود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

8:00 یکشنبه  

 

چشمانم را   

در نگاه تو  گم می کنم.

و از خویشتن رها می شوم. 


 
 
رویای خیس
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

4:00 بامداد یکشنبه.  

شهر 
اولین باران پاییزی را,  
در آغوش  می فشرد
. خواب من, 
بیداری را. 


 
 
واقعیت این است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

1:25 بامداد یکشنبه  

 

آنگاه 

ما در اعماق تاریخ، 

به جستجوی حقیقت پرداخیتم. 

شاید فراموش کرده ایم، 

که مفاهیم، 

همه رنگ آمیزی شده اند. 


 
 
پشت دریاها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
 

23:25شنبه  

 

قصه های بسیار 

لابلای گیسوان سیاه  دخترکان 

بافته شده است. 

بادهای پاییزی 

همراه برگ های سرخ، 

داستان ها را 

به دوردست ها خواهند برد. 


 
 
با هم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
 

12:20 شنبه  

 

ما در میان شیشه ها 

ریشه زده ایم. 

برگ هایمان اما 

روزی 

رهایی را به ما 

پیوند خواهند زد. 

 


 
 
همین یک نقطه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
 

1:15 بامداد شنبه  

 

بگذار 

تیرهای چراغ برق 

از قامت تکیده ی شب 

بالا بروند. 

هیچکدام، 

حریف تاریکی نخواهند شد. 


 
 
کاش می شد!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢
 

16:30 جمعه

 

از بس که تاریخ را ورق زده ام، 

برگ هایش پاره شده اند. 

شاید باید این ورق ها را، 

به آتش بسپارم.

آنها را که خود آتش اند. 


 
 
رقص
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢
 

13:30 جمعه  

 

تردید نکن 

که ما مدام  

خوشتنمان را 

 در آغوش واژ ه ها 

تکرار می کنیم 

و هرروز  

دوباره زاده می شویم.


 
 
باز هم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢
 

12:10 بامداد جمعه  

 

از ادبیات انگشتان تو 

چه می دانم من  

جز عشق؟  


 
 
در همین جاودانگی کوتاه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱
 

21:30 پنجشنبه  

 

مرزهای ابدیت، 

درست در ساقه ی 

 انگشتان تو 

خلاصه می شود. 


 
 
نُت تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱
 

13:00 پنجشنبه  

 

ما 

صفحه های سیاه و سفید را 

-با نقش های نامرئی 

و آوازهای  بی محابا- 

در آغوش می گیریم 

و مرگ را زندگی می کنیم. 

ما هرگز نخواهیم مرد. 


 
 
غزل غزل
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱
 

12:00 پنجشنبه  

 

دلبرکان سخن، 

خود  

همه عاشق شده اند.  

زیبارویی چون پاییز را  

چگونه می توان  

دل نباخت؟ 


 
 
از راه برس!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱
 

 

بیا قبول کن 

و پاییز تو باش! 

 

بامداد اول پاییز یکهزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی. 

بعدا نوشت: انگار هزار سال است که منتظرش هستم. سرانجام رسید. همانطور خرامان و عشوه گر. مگر می شود از یک نسیمش حتی گذشت؟ این زیبای معصوم وحشی را باید تمام قد که نه، با گوشت و پوست و خون و جان و دل، در بر گرفت. بر جان نهاد و بوسیدش. باید هر لحظه اش را بر چشم کشید. سرمه وار. اصلا باید نوازشش کرد. باید نازش را کشید. زود می رنجد و اشک هایش سرازیر می شود. زیاد آه می کشد. و آفتابش، مدام قهر می کند. عزیز است. آنقدر که نفسم بند می آید از شوق آمدنش. همین روزها برای یکسال کافی است پاییز بودنش...

پاییز جان! 

خوش آمدی. 


 
 
داستان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

19:00 چهارشنبه 

 

آنگاه 

ایمان آوردم که اعداد

از گوشه ی چشمان تو 

سرازیر شده اند. 


 
 
بر جای بمان!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

12:00 چهارشنبه   

 

سقوط، 

در هستی راز آلود اعداد، 

تنیده شده است. 

آویخته به ریسمانت. 

 


 
 
در احتضار زمان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

11:00 چهارشنبه  

 

سقوط می کنی،  

و باز،  

دستان من مثل شب،  

همچون گیسوانی خیس و مغموم  

کش می آید.  

تا ابد آویزان می شود.  

می دود.  

زمین می خورد.  

و باز می دود.  

و پیش از خط پایان،  

 تو سقوط می کنی 

...

سقوط می کنم،  

که پیش از تو بمیرم.  


 
 
آتشی در راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠
 

 

16:00 سه شنبه  

 

شعرهای دیوانه 

مستوجب برزخِ سرخ پاییزند. 

و خاکسترِ ناگزیرِ  سردِ سکوت.

 

 

 


 
 
سال های سپید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠
 

7:00 سه شنبه  

 

از توی کوچه ها 

صدای مرگ می آمد. 

لحظه ها  

بوی تعفن می دهند. 

تاریخ  

 یادش رفته 

که عطر بزند. 


 
 
← صفحه بعد