دشت جنون

 
فرشگرد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
 

1:00 بامداد دوشنبه

 

همه ی خدایان، 

خدایان قرن ها و هزاره ها، 

و مشاسپندان و ایزدان، 

سکوت کرده اند. 

بر اندوه بی پایان زمین.

آنگاه که ناگهان بگریند، 

رنج ها زدوده خواهند شد.


 
 
اهواز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

11:30 یکشنبه  

 

غمگینم 

برای خیابان های غمگینت 

برای آسمان خاک آلودت 

برای کارون 

که اشک می ریزد. 

غمگینم 

برای پاره ی تن وطنم 

که نفس نمی کشد این روزها؛ 

کاش می شد 

کمی نفس برایت بفرستم. 

کاش می شد 

یک نفس هوای شهرم را، 

فقط برای نفس کشیدن، 

به آسمان تو بفرستم. 

دلتنگ توام این روزها،

که دلت باز نمی شود 

آسمانت آبی! 

باز هم بخند! 


 
 
آیین
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

19:00 شنبه  

 

باید به گل‌ها هم فرصت بدهیم. 

اتفاقا، 

-از ما بهتر نباشند-

مثل ما بلدند حرف بزنند. 

من 

همیشه یک مشت گل 

توی آستینم دارم. 


 
 
سودا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
 

14:30 جمعه  

 

آنقدر برف باریده، 

که همه جا سفید شده.

همه چیز، از اول.

بوم آماده است. 

نقاشی تازه ای بکش!


 
 
تکیه گاه!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
 

2:15 بامداد جمعه  

 

یک مشت لحظه اند، 

بودنمان، 

در خروار تاریخ؛ 

نردبان ها، 

زود می شکنند. 


 
 
سرآغاز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۸
 

22:30 پنجشنبه  

 

آنگاه، رودخانه ی مهربان، به یاد آورد که درخت هرگز نمی تواند نزد او برود. سپس به سوی او جاری شد. درست مثل آسمان، که فروتنانه به زمین می آید. 


 
 
خاطره
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۸
 

12:00 پنجشنبه  

 

بگذار لبخندم، 

در رگ هایت منتشر شود، 

تنت را فرا گیرد. 

پس از مرگ، 

فقط همین  

از من باقی خواهد ماند. 


 
 
زمانی برای مستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۸
 

10:00 پنجشنبه  

 

لحظه ها 

تشنه ی حادثه اند. 

آه!

که این جام های خالی، 

به خواب هم نمی بَرَدمان. 

 


 
 
پاییز رفته است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۸
 

12:20 بامداد پنجشنبه  

 

این "من" 

چه گُم است! 

در "تو" که سکوتش

شکل آوازهای کهن است. 

 

 


 
 
حکم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧
 

19:00 چهارشنبه  

 

عشق 

دلِ تنگ را 

خوب تر درمی نوردد؛ 

آنگونه که نور 

روزنه ای را 

پشت‌سر می گذارد. 


 
 
به یاد گرسنگان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧
 

9:00 چهارشنبه  

 

   امروز مقامات، چقدر نگرانند! جلسه گذاشته اند. بررسی امور پیش از پایان سال. این روزها مدام جلسه دارند. اول صبح، متصدی محترم امور پذیرایی را دیدم که با نگرانی، مشغول آماده کردن صبحانه ی آنها بود. طفلکی می گفت، امروز مقامات مهم تری در جلسه حضور دارند. باید خیلی حواسش جمع باشد...

 

 

بعدا نوشت:بخش مهمی از جلسات، به امور مربوط به شکم ارتباط دارد. باشد که گرسنه نمانند!


 
 
هنوز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧
 

1:00 بامداد چهارشنبه

 

حرف ها می آیند، 

به بهانه ی نوشتن. 

اما...

باور نکن! 

مشتی هذیانند. 

در لباس شعر. 

جنون گرفته اند. 


 
 
هستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧
 

12:45 بامداد چهارشنبه  

 

عشق  

مرگ است؛ 

ناگزیر. 

اما 

سخت

بوی نفَس می دهد. 


 
 
جایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

20:00 سه شنبه  

ستاره های خفته را, 
بیدار نکن! 
بگذار
به حال خودشان باشند. 
زمین خسته است.  
تاب نمی آورد؛
آنهمه سقوط 
تنش را آزرده است. 


 
 
زمانی نمانده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

10:00 سه شنبه  

 

خیال بهار، 

در سر کوهستان،

لِی‌لِی می کند. 

هنوز زود است جانم! 

زمستان را به گل یخ بسپار! 

با هم از اینجا می روند. 


 
 
مرور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٥
 

14:00 دوشنبه  

 

رفتگر 

زیر برف راه می رود، 

و غزل می خواند؛ 

رد عشق است، 

که پشت سرش می ماند. 


 
 
زن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٥
 

11:30 دوشنبه  

 

دامنش، 

گریه گاه است؛ 

اساطیری ترین رودخانه ی تاریخ. 

اما خودش، 

شانه ای برای گریستن نمی یابد. 


 
 
دیدار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٥
 

8:00 دوشنبه  

 

سپیده دم، 

آسمان بود، 

که زمین را می بوسید. 


 
 
خاک، سرد است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤
 

14:00 یکشنبه  

 

اما 

نباید به قصه ها دل بست. 

روزی همه شان تمام می شوند، 

راست یا دروغ.

و کلاغ هم به خانه اش نمی رسد.  

فقط سرگردان می شویم. 


 
 
مثل مرگ ناگزیر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤
 

11:00 یکشنبه  

 

آهنگ ساده ای است؛ 

اما همسنگ اسطوره ای کهن، 

تا اعماق خیالم پیش می رود. 

درست مثل رودخانه ای کوچک،

که به بزرگ ترین دریا می پیوندد. 


 
 
تصویری در قاب همیشه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤
 

1:45 بامداد یکشنبه  

 

دیگر ورق نمی زنم. 

وقتی همه ی فصل ها، 

فقط در یک لحظه  

خلاصه می شوند. 

همین کافی است. 


 
 
همراهی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

18:30 شنبه  

 

چشمم را و دلم را 

به انگشتان ظریف واژه ها 

می سپارم. 

خوب نوازش می کنند. 


 
 
می نویسم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

8:30 شنبه  

 

کوچه های ساکت صبح، 

چاله های کوچک  سیراب، 

کفش های مشتاق کودکی، 

بال های خیس درختان، 

کنجشککانِ آواز فصلِ سرد، 

 کوهستانِ غرق در مه، 

کلاغانِ لحظه های سیاه و سفید،

روز دگرند.

روز نو، مشق تازه. 


 
 
تا دنیا چه باشد؟!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

1:20 بامداد شنبه  

 

یک تکه آه! 

کافی نیست، 

که دنیا را زیر و رو کند؟!  


 
 
دورِ دور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٢
 

16:30 جمعه 

 

دوباره آن سایه ی بی صاحب را دیدم. 

زیادی کوچک و  نحیف بود. 

زیر باران، انگار می خواست پرواز کند، 

هیچ تعلقی به خاک در او نمی دیدم. 

نه! سایه ی من نبود. 

با خود می گویم، 

خوب است که  او می رود. 

بی پروای فصل ها. 

پرواز را خوب آموخته است. 

سهم او به نهایت است.


 
 
تکرار در خویش
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٢
 

2:15 بامداد جمعه  

 

هر چه در جغرافیای خواب ها 

از مرزهای بیشتری عبور می کنیم، 

رویاها، به بیداری پررنگ تری  

 منتهی می شوند. 

آخر، 

خیال ها هم به انتها می رسند. 


 
 
در شیدایی ما
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
 

13:00 پنجشنبه  

 

پاییز، 

در ما نفس می کشد؛ 

از رنگ ها عبور کن! 


 
 
بی بهانه!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
 

18:30 پنجشنبه  

 

در گلویم،

پرنده ی کوچک غمگینی، 

لانه دارد 

که خواندن را از باد برده است. 

نمی خواند؛ 

نمی خواند. 

عاقبت،

بی دلیل، می میرد. 

 


 
 
زمستان کوچه ی ما
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
 

9:00 پنجشنبه  

 

اینجا، 

در دامنه ی کوهستان مه گرفته، 

گل های نرگس، 

روی دیوارها می رویند. 

می دانم که می خواهند، 

آسمان را ببوسند.  


 
 
ببار جانم! نوبت توست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
 

 12:10 بامداد پنجشنبه  

 

   باران می بارد. دوباره، بی وقفه. و من روزها بود که منتظرش بودم. انگار از سال قحطی رسیده بودم. یا شاید هزار سال که بود که باران ندیده بودم. خوب شد که باران خانم از راه رسید. خوب می داند چه بگوید. غروب باشد و باران بیاید، دنیا چه رنگی می شود؟ شاید بهشت غمگینی که از هر گوشه اش جوی باریکی از اشک جاری است. و غروب بود و زیر باران راه می رفتم و غزل می خواندم ستاره ها آرام آرام می روییدند و بر زمین می افتادند.

    چقدر این باران ساده است. چقدر صمیمی است. اصلا تعارف ندارد. .می آید می کوبد به شیشه ی پنجره و شب را از آواز آکنده می کند. تا صبح می شود به بیداری سر کرد و شعر نوشت. اصلا می شود خود باران را هزار بار نوشت. مثل خاطره ای که زنده است. مثل رویایی که جان دارد و حرف می زند. 

باران خانم جان! 

همینکه هوای دلم را و چشم هایم را داری، اینقدر عاشقت هستم. امشب از آن تو! 


 
 
← صفحه بعد