دشت جنون

 
روز جهانی کارگر گرامی باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۱
 

 

 

 



 
 
تسلیت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٩
 

 

شهادت سربازان نازنین وطن را سوگواریم. 


 
 
پایان نبرد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٩
 

1:00 بامداد شنبه  

 

اما در نهایت، 

دوشیزه ی روشنی، 

پاره‌های نور را 

به منزلگاه رساند. 

دیوان،  

همیشه مقهور می شوند.

 

بعدا نوشت: بخشی از اساطیر مانوی  


 
 
معنا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

12:30 بامداد جمعه  

 

زمان به خاطره محتاج است. 

مثل غزلی به عشق. 


 
 
مرور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٧
 

11:00 پنجشنبه 

 

رفتگر 

شکوفه ی نارنج را می بوسید؛ 

عطر شیرین لبخندِ زن را. 


 
 
چه بلندند!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٧
 

1:00 بامداد پنجشنبه  

 

سکوت ناسور شب، 

از دیوارها، 

فریاد می‌سازد. 


 
 
تصویر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٦
 

14:00 چهارشنبه  

 

پنجره انتظار مرا می کشید؛ 

جوانه های انار 

زیر باران می رقصند. 


 
 
آینه شو!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٦
 

12:15 چهارشنبه  

 

به صدایت خیره می شوم 

و نگاهت را می نوشم. 

خیالم  از فرط مستی،  

از هوش می رود. 


 
 
.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٦
 

1:30 بامداد چهارشنبه  

 

قاصدکی، 

 زیر باران 

در دشت های پاییز 

آخرین آرزویش‌را پر کشید. 


 
 
دلتنگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥
 

19:30 سه شنبه  

 

باران خانم، 

سرآسیمه،نفس زنان 

از دوردست ها از راه رسید.  

یکریز از پاییز حرف می زند. 


 
 
در پس کوچه های بهار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥
 

13:00 سه شنبه  

 

کودکی، کوچه ای است 

که آفتاب از هر گوشه ی آن، 

خودش را  

به چشمان عابران می رساند. 

و عاشقانه نوازششان می کند. 

گاهی خیلی طولانی است 

و می شوند ساعت ها 

در درازای آن دوید، 

لی لی بازی کرد، 

روی دیوارها با گچ خط کشید؛

با گُل‌هایی که از لای آجرها، 

سرشان را بیرون آورده اند، 

سلام و احوالپرسی کرد، 

و غذایی خوشمزه را 

با گربه های بازیگوش، 

شریک شد. 

کودکی، 

خیابان شلوغی است 

که در انتهای کوچه، 

با مهربانی و سخاوت 

همه ی آدم های یک محل را 

هیجان زده در آغوش می کشد.

و لحظه هایش را 

با آنها قسمت می کند. 

صف طولانی یک نانوایی کوچک است 

که زود نانش تمام می شود. 

همان مغازه ی قدیمی  

سر خیابان است 

که همیشه ی خدا، 

فقط بستنی چوبی دارد.

با روکش کاکائویی. 

و ظرف های استوانه ای اسمارتیز. 

که نمی شود از خریدنشان گذشت. 

و  صاحبش  

زود از دست بچه ها 

کلافه می شود. 

قطعه اسکناسی است 

که ناگهان یک گوشه ی  کوچه 

پیدا می شود 

و دغدغه ی پیدا شدن صاحبش، 

یا حتی وسوسه ی خرج کردنش، 

می شود بزرگ ترین هیجان زندگی. 

کودکی 

باران بهار  است 

که چتر لازم ندارد. 

باید  ببارد و ببارد. 

فقط باید دل سپرد به سادگی اش. 

کودکی 

رویای عجیبی است .

 همینقدر ساده 

همینقدر دست نیافتنی. 

 ثانیه هایی که بازنخواهند گشت. 


 
 
سادگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥
 

11:30 سه شنبه  

 

بوی علف 

زیر پوستم دویده است. 

کودکی را 

زندگی باید کرد. 


 
 
رویای خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥
 

8:40  سه شنبه  

 

کوکوها 

لانه را پیدا نکردند؛ 

شاید هم  

جای بهتری یافته اند. 

امسال بهار 

لانه ی کوچکشان 

خالی می ماند. 

من خواب جوجه ها را می بینم. 


 
 
و بارانی در راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤
 

14:00 دوشنبه  

 

آن شاخه گل تنها، 

روییده بر کنج دیوار، 

بی گمان، 

به باد می اندیشد. 

به دشت هایی در دوردست. 


 
 
جوانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤
 

12:50 بامداد دوشنبه  

 

جایی میان بود و نبود، 

جریان دارد. 

پر از زندگی است. 


 
 
خوشبحال زمین
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳
 

12:30 یکشنبه  

 

باران، 

عاشق اردیبهشت شده است. 

مدام روی ماهش را می بوسد. 


 
 
اردیبهشت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳
 

10:30 دوشنبه

 

حقیقت این است: 

لبخند سخاوتمندانه ی شکوفه های نارنج 

عکس: 96/2/3

 


 
 
از عمق تاریکی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳
 

12:30 بامداد یکشنبه  

 

سپس 

دوشیزه ی  روشنی 

عریان و صبور 

پاره های نور  را 

از محبس دیوان  

 آزاد می کند. 

 

بعدا نوشت: اشاره به بخشی  از اسطوره های دین مانوی


 
 
هدیه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢
 

10:15 شنبه  

 

برای نوازش جهان، 

دستانم را دراز می کنم. 

شکوفه های نارنج، 

در برم می گیرند. 


 
 
چه مجموعه ی قشنگی!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱
 

10:30 پنجشنبه  

 

یک برق کودکانه، 

در اشرافیت نگاه معصومت، 

گرگم به هوا بازی می کند. 

جمع اضداد  

همیشه محال نیست. 


 
 
صدای بودن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱
 

7:00 پنجشنبه  

 

کوکوها به بهار بازگشته اند. 

من به "تولدی دیگر" می اندیشم. 


 
 
بادهای شمال غرب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱
 

2:00 بامداد پنجشنبه  

 

دیروقت است. 

و بادها تازه یادشان آمده 

که هوس وزیدن دارند. 

یک سپیده دم  باران 

توی گلویشان گیر کرده است. 


 
 
برنجزاران عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳٠
 

15:00 چهارشنبه  

 

به آواز جادوان نگاهت، 

دشت های  اساطیری  

عاشقانه  می رقصند. 

 


 
 
امروز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳٠
 

8:00 چهارشنبه  

 

سپیده دم 

غریو گنجشککان شوق  

رقص جوانه های زیتون 

دلبری‌های شکوفه های نارنج 

سپیده دمِ سبز 

سپیده دمِ شبنم 

سپیده دمِ بوی خاک 

لحظه ها  

در مدار شکفتن اند. 


 
 
من بودم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩
 

22:30 سه شنبه  

 

غروب، امروز،  کودکی بود که پس کوچه های خاطراتش را، آجر به آجر،  لِی لِی کنان، به  آغوش مهتاب، پیوند داد. 


 
 
دل
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩
 

11:00 سه شنبه  

 

نه شرط می خواهد، 

نه چاقو! 

خودش فریاد می زند. 


 
 
حرفی داشت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩
 

 

راهی پیدا 7:00 سه شنبه 

 

بیچاره باران خانم  

راهی پیدا نکرد 

برای باریدن. 

چشم هایی را

 جستجو می‌کرد. 

 


 
 
آغاز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸
 

9:30 دوشنبه  

 

آه!

فقط یک واژه بود.

فقط یک واژه. 

 من   

همچون بکارت  غزلی نسروده 

در ترانه ی چشم‎هایت، 

متولد شدم. 


 
 
یک لحظه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸
 

1:20 بامداد دوشنبه  

 

ناگهان  

زمان  

از حرکت می ایستد؛ 

شاید زمین هم. 

لازم می شود 

فقط برای لحظه ای. 

لحظه ای که 

توی چشم ها جا بگیرد. 


 
 
قلب‌های فاحشه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧
 

14:00 یکشنبه  

 

نان می بُرند، 

که تکه نانی تلخ 

در دامنشان بیفتد. 

شاید هم نیفتد.  

می گویند که هر کسی 

نان قلبش را می خورد. 

 

با عرض پوزش از انتخاب این عنوان برای پست. 


 
 
← صفحه بعد