دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
روبروی فانوس ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱
 

1:00 بامداد یکشنبه  

 

بگذار ناقوس ها 

بیداری مان را در هم‌بکوبند 

چه هراس از بلندای تاریکی؟! 

ما تاریک روشنِ امتداد و انتهاییم. 

سپیده دم  ما آغاز خواهد شد. 


 
 
در نور مهتاب طلوع می کنیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

20:30 شنبه 

 

همان بهتر 

که در غروب ناپدید شویم. 

وگرنه در ساحل تنها 

زیر سایه ی  

سکوت مرگبار اقیانوس، 

از ما چه خواهد ماند؟ 


 
 
جادو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

9:00 شنبه  

 

زیر پوست نسیم، 

صدای قاصدک می وزد. 

اینجا هوا 

بوی پاییز می دهد. 

بی آنکه باران 

سرودی خوانده باشد. 

بی آنکه زمین، 

ترانه ای تازه 

زمزمه کزده باشد. 

 


 
 
شهر سنگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٩
 

12:00 پنجشنبه  

 

سگِ تنها  

در  آخرین بن بست شهر 

تا سپیده دم 

معصومیتش را زوزه کشید. 


 
 
فصل زرد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٧
 

9:30 سه شنبه  

 

زمان به پایان رسیده است؛ 

جیرجیرک ها اما 

سرود آغاز می خوانند. 


 
 
پروانه شویم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦
 

22:00 یکشنبه  

 

ما باید بازمی گشتیم.  

رسیدن به نقطه ای ناشناخته حتی،   

می توانست پایان مرگ باشد. 

و شاید حتی 

می توانستیم چهره ای داشته باشیم. 

با چشمانی آویخته بر یکدیگر. 

که هر روز در آینه می رویید. 

و تماشا از ما اغاز می شد. 

و دست هامان حتی سخن می گفتند 

از بند بند عشق. 

ما از انگشت هامان سرازیر می شدیم. 

جهان دوباره در ریواس سبز می شد. 

باید باز می گشتیم. 

می شد که در یک نقاشی مکتب هرات 

قد بکشیم 

قد بکشیم تا  آنجا که  

آخرین شکوفه ی گیلاس 

به آسمان دست می ساید. 

آه اصلا 

چطور است که واژه شویم 

حتی نقطه ای 

در پایان جمله ای 

در قطعه شعری از مانی 

وقتی روشنی پیروز می شود. 

باید از پیچ عدم عبور کنیم.

اگر بازگردیم. 


 
 
خالیِ روبرو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
 

12:00 یکشنبه  

 

منِ بی صورت، 

آخر چشمی ندارم، 

که به آینه بیاویزم، 

تا به تماشای تو بنشیند. 

 


 
 
سواد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٤
 

23:00 شنبه

 

نوشتن 

محصول نگاه تو بود. 

وگرنه  

من خواندن و نوشتن

 نمی دانستم. 


 
 
سرزمین فراموش شده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۳
 

14:00 جمعه  

 

اما  

گنجشک های کوچک 

رودها را تشنه بودند؛ 

کسی نمی دانست  

که مرگشان را 

بال بال می زنند. 


 
 
آواز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۳
 

1:25 بامداد جمعه  

 

ماه زیبای مغرور 

از قفس چوبی  

به آسمان پرواز کرده بود. 

اکنون

هوا طعم رهایی می دهد. 


 
 
درست مثل همان روز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٠
 

12:00 سه شنبه

 

هجده سال گذشت. 

اما خیالش حتی 

مثل روز اول درد دارد. 

هزار سال هم بگذرد، 

باز همان است. 

تیر ماه تیر می بارد. 

 

بیستم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و شش 


 
 
چشم هایم خالی است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٠
 

8:00   سه شنبه  

 

خواب لبخند تو را می دیدم. 

دلتنگی من 

در کنج زیبایش 

دست و پا می زد.‌


 
 
نمی خوانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٠
 

12:30 بامداد سه شنبه 

 

چشمانم خشکید. 

نَگِریستم. 

نِگَریستم  

که از مغرب چشمانت، 

آیا بارانی 

نگاهم را تر می کند؟


 
 
تن رنجور عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٩
 

10:00 دوشنبه  

 

زلزله ای رخ می دهد 

و دنیا را زیرو رو می کند. 

خطر یک واژه  

از انرژی اتمی بیشتر است.   


 
 
سپیده دمِ درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٩
 

9:00 دوشنبه  

 

از پنجره ای   

 با شیشه های شکسته، 

نسیم  

با تن زخمی خواهد وزید. 

 


 
 
بر محور عصیان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۸
 

23:30 یکشنبه  

 

جهان 

مدام می میرد 

و دوباره زاده می شود 

تنهای تنها 

بی آنکه خدایی باشد 

تا دستش را بگیرد. 

 


 
 
ارتباط
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۸
 

14:30 یکشنبه  

 

باران اما 

شبیه دردی بود 

که از گلوی آسمان 

به چشم هایش رسیده بود. 


 
 
دلگیرم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٧
 

14:00 شنبه

 

   پرشین بلاگ، نوشته های دوسال را بلعید. خوشحالم که از نوشته ها بک آپ دارم. اما همراه نوشته ها، کامنت ها را هم بلعیده. همه ی کامنت ها را. برایشان ایمیل فرستادم. اما ظاهرا بیهوده است. جند روز طول کشید که نوشته های جدید، در صفحه ی اول وبلاگ نمایش داده شوند. حتی امکان درج کامتت هم در این مدت نبود. با خودم می گویم، شاید چند روز طول بکشد که نوشته ها و کامنت ها را پس دهند. حتی واژه های کلیدی اضافه شده در این مدت را نیز حدف کرده. هر چیزی را که مربوط به این دو سال آخر بوده. فکر می کنم خیلی از نویسنده ها هنوز خبر ندارند. شاید هم برای خیلی ها مهم نباشد اصلا. اما من وبلاگم را خیلی دوست داشتم و دارم. 

    با اینحال، از اینجا رفته ام. مدتی پیش ویلاگی دیگر درست کرده بودم که از آن استفاده نمی کردم. در این مدت آنجا نوشتم. اما نمی توانم اینجا را ترک کنم. شاید درست شود. شاید پرشین بلاگ بفهمد که با حذف نوشته ها و کامنت ها، بخشی از زندگی نویسنده ها را از توی تقویم خط زده است. 


 
 
در دنیای سنگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٧
 

10:00 شنبه  

 

اگر آسمان 

هر روز به درخت بگوید 

که به خاطر

 او بر سر زمین ایستاده است، 

بی گمان 

درخت دلش را  به او تقدیم می کند. 


 
 
هوا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٤
 

13:00  چهارشنبه 


بزرگ باش 
به قدر تمام خالی آغوشم 
ساده پر نمی شود

 
 
دستاویز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٤
 

12:00 چهارشنبه

 

واژه ای پیدا می کنیم؛ 

خویشتن را فریاد می زنیم. 


 
 
بگو بادهای شمال غربی بوزند
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٤
 
10:30 چهارشنبه  
من 
 ازمشرق دست تو 
 آغاز شده ام. 
 دست مست برهنه ی تبدار.
 مغربِ باران خورده ی چشمانت را 
پاییز می شوم.  


 
 
تصنیف
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۳
 


22:00 سه شنبه  

 

همین مانده بود
که در زبانه های آتش،
فواره شوم،
دستانم‌را به آسمان بسایم.‌
همین مانده است
که در آغوش تو،
جاری شوم.
همسفر  رگ هایت.
بی آنکه به پایان برسم. 


 
 
بی سبب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۳
 


13:00 سه شنبه

 

دریچه ها 

پلک می زنند در چشم هایم. 
پرواز، آخرین دیوانگی است. 

 
 
کوچ ناگزیر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۳
 

شاید من هم باید از پرشین بلاگ بروم. 

کمی دیگر صبر می کنم. اگر درست نشد ماندن بیهوده است. 

هر چند از ته دلم راضی نیستم. اما انگار ناچارم. 

اگر از نوشته های قدیمی، نسخه ی پشتیبان نداشتم، خیلی ناراحت می شدم. هر چند همه ی کامنت ها از بین رفته اند. متاسفم برای اینکه باید باور کنم حتی دست نوشته هایمان امنیت ندارند. 


 
 
نامهربانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٢
 

از اینکه پرشین بلاگ به این حال و روز افتاده ناراحتم. 

از اینکه نویسنده ها همه بار و بندیلشان را بسته اند و کوچ کرده اند به سرویس های وبلاگی دیگر، بیشتر ناراحتم. 

ناراحت تر خواهم شد وقتی خودم هم محبور بشوم اینجا را ترک کنم. 

من پرشین بلاگ را دوست دارم. ناراحت


 
 
نو به نو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۱
 

12:00 یکشنبه

 

دنیا

 برای ما 

ترانه ای نخوانده است. 

ما 

خود هزاران واژه نوشته ایم. 

حال 

تارو پود روحمان 

از جنس شعر است. 

اینچنین بافته از خیال. 


 
 
حس
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٠
 

19:00  شنبه  

 

دنیای سیاه و سفید 

در سایه ی هاشورهای

سبز کمرنگ چشم هایت 

پر از جوانه می شود. 


 
 
راه حل موقت درج کامنت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٠
 

    دوستان گرامی که می خوان برای وبلاگی کامنت بذارن، باید از نوشته های قبل از تاریخ امرداد 94  در اون وبلاگ استفاده کنند. قبل از این تاریخ، کامنت پست ها باز هستند. اگر هم قبل از این تاریخ، اون وبلاگ پستی نداره، فقط از طریق نوشته های اون وبلاگ در صفحه ی اول پرشین بلاگ در لیست وبلاگ های به روز شده می شه استفاده کرد. 

    در حال حاضر راه دیگه ای پیدا نشده. اگر دوستان گزینه ی دیگه ای پیدا کردند، لطفا اطلاع رسانی کنند. 


 
 
ایهام
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٠
 

11:00 شنبه  

 

خوابم می گیرد؛ اما دلم بیدار است. 

روبرویم می نشیند و آینه می شود. 

رنگ چشم هایش را نمی داند. 

من خوب تر می بینم  

آن جوانه های سبز جنون را. 

در نگاهم، ترانه ای می روید. 


 
 
← صفحه بعد