دشت جنون

 
عطر تماشا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
 

13:00 دوشنبه  

 

آخر هنوز 

آسمان به زمین نیامده است. 

اما 

اینجا بوی بهشت می دهد.


 
 
در بلندای آینه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
 

12:00 دوشنبه 

 

ورق بزن! 

و از این صفحه های کهنه، 

عبور کن! 

می دانی؟ 

اینجا هیچ چیز پیدا نمی شود. 

واژه ها، 

بوی نا را قی می کنند. 

به غزل های تازه بیندیش! 

به ضرب آهنگشان دل بسپار. 

و به رقص درآ.

بیا همپرواز قاصدک ها شویم. 


 
 
مسافر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
 

10:30

 

 توی خوابم گم شده بودم. 

و در انتظار فانوسی که

روشن نشد، 

چشمانم به ساحل نرسیدند. 


 
 
گوشه ای از شب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧
 

1:00 بامداد دوشنبه  

 

در سرزمین مه و باران، 

در پیچ تاریک جاده ای بی انتها، 

تا ابد، خودمان را گم می کنیم. 

شاید اینجا آخر دنیاست. 

 


 
 
زندگی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦
 

به رنگ ارغوان 

 


 
 
و اینجا زمین است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦
 

1:20 بامداد یکشنبه  

 

چقدر نام تو دور است! 

مثل ستاره ای،

در یک کهکشان دیگر.


 
 
سودای سماع
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
 

۲۳:۰۰ شنبه  

 

در تاریکی جنگل، 

به شعله ها خیره شدیم 

و ستارگان اندوه را 

نذر آتش کردیم.

باید قلبمان را 

به کوبش دف بسپاریم!


 
 
فقر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
 

5:00 بامداد شنبه  

 

عدد ها تمام شدند.  

چقدر دستانم خالی است!  

چقدر سکوت، هیاهو می کند!

کاش دوباره  

 عددها متولد می شدند!  

حتی اگر 

از صفر آغاز می شدند.


 
 
در آغوش بهار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٤
 

۱۱:۳۰ جمعه  

 

اینجا 

هوا هوایی زمستان است. 

هنوز دلش باران می خواهد


 
 
در دامنه های خیال
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢
 

16:00 چهارشنبه  

 

    باغچه ی کوچک، بهار را در آغوش کشیده است. سنبل سفید زیبا، دلبرانه به ثانیه ها لبخند می زد و باران خانم، یواشکی برگ های سبز زیتون را می بوسد. زیر آسمان خاکستری، هیچ اندوهی نیست. سیر و نعنای تازه می چینم و عطر گشنیز، مشامم را نوازش می کند. نمی توانم از اسفناج ها چشم پوشی کنم. یک کاسه ی کوچک بورانی هم کافی است. آری! باغچه ی کوچک، غرق در بهار است. بهانه ای ندارم که تسلیم نشوم. دل به دریا می زنم. 


 
 
دیدار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱
 

۱۹:۳۰ سه شنبه  

 

باران می بارد. 

به پیشواز بهار آمده است. 


 
 
تعلق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱
 

12:45 بامداد سه شنبه  

 

ثانیه ها عجله می کنند؛ 

آرام تر برانید! 

آخر 

زمین محل زندگی آدم ها است. 


 
 
به بهانه ی بهار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠
 

13:30 دوشنبه سی ام اسفند 

آخرین یادداشت سال 1395

 درود و ارادت بیکران به دوستان عزیز و مهربانم 

     کمتر از یک ساعت دیگر، سال جدید خورشیدی آغاز می شود  و بهار، رسما از راه می رسد. یکسال دیگر گذشت. و من یکسال دیگر در کنار شما بودم و لحظه ها را با شما شریک شدم. پنج روز پیش، یعنی بیست و پنجم  اسفند ماه، این وبلاگ دو ساله شد. و من فرصتی نیافتم تا برای قدر دانی از شما یادداشتی بنویسم.  روزهای تلخ و شیرین بسیاری گذشت. دلتنگی های بسیاری را پشت سر گذاشته ایم. و شاید هر کدام از ما، از لحظه های سخت و دشوار زیادی  عبور کرده باشیم. بهر حال روزگار راه خودش را می رود. اما عشق و محبت، همیشه برجای باقی می ماند. و هرگز رد پایش پاک نخواهد شد. و رد عشق و محبت شما مهربانان، اینجا باقی خواهد ماند. اینجا برای من عزیز است، چون همیشه با نوشتن در این صفحه، احساس آرامش عمیقی نصیب من می شود. اما چه لذتی بالاتر  که همواره همراهانی در این مسیر، با من بوده اند و دلگرمی ام می داده اند.  از تمام دوستانی که در این مدت، یار و همراه من بودند، صمیمانه سپاسگزاری می کنم. دوستانی که همیشه با کامنت هایشان، تشویقم می کردند. دوستانی که در سکوت نوشته ها را دنبال کرده اند. و دوستانی که راهنمایی ام می کردند  تا بهتر بنویسم. صادقانه از همه ی عزیزان قدردانی می کنم. آرزو می کنم که سال نو، بهترین ها را برایتان به ارمغان بیاورد. و شادی، مهمان همیشگی لحظه تان باشد. نوروزتان خجسته و پیروز. سربلند و سلامت باشید. 

 



 
 
عاشقانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠
 

۷:۰۰ دوشنبه  

 

سپیده دم  

تویی

که دست در دست بهار 

 به رنگ روشنی  

از راه می رسی.


 
 
چند قدم مانده به
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠
 

12:30 بامداد دوشنبه  

 

   با خودم فکر کردم، یعنی من واقعا بهار را دوست ندارم؟ یعنی از آمدنش خوشحال نمی شوم؟ این همه زیبایی چه می شود؟ من که از دیدن هر جوانه، فلبم به تپش در می آید، یا بوی شکوفه ها مست می شوم، و از تماشای کوهستان سبز، هوش از سرم می رود، چطور می توانم از آمدن بهار خوشحال نباشم؟ 

    واقعیت این است که من بهار را دوست دارم. زیاد هم دوستش دارم. اما من اهل پاییزم. کمی مانده به زمستان. و آدمی، اهل هر زمان و مکانی باشد، ناخودآگاه، تعلق خاطری به آن پیدا می کند. هر چند گمان می کنم اگر در میانه ی تابستان هم به این دنیا پا می گذاشتم، باز عاشق پاییز می شدم. و مدام دلتنگی اش روی فلبم سنگینی می کرد. 

    باید بگویم که هر فصلی شکوه حیرت آور خودش را دارد. اگر ببینیمشان.

بهر حال، بهار خانم! خوش آمدی. 


 
 
تولد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
 

15:00 جمعه  

 

روزها 

واژه ها را زندگی می کنیم، 

و هر شب 

دوباره 

لابلای بیت بیت غزل ها، 

عاشق می شویم  

و می میریم. 

دنیایی را که از آن ماست. 


 
 
اتفاق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
 

9:00 یکشنبه  

 

ومن 

در یک ظهر خسته

و بی رمق پاییز 

دوباره متولد می شوم. 

تا بی بهانه، دوباره، 

عاشق بهار شوم. 


 
 
سرخ و سپید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
 

21:00 شنبه  

 

امواج دامنم، 

به ساحل شکوفه ها 

رسیده است. 

لاله زار می شوم. 


 
 
نیاز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
 

23:30 جمعه  

 

باید به آواز پروانه ها 

ایمان بیاوریم. 

آنگاه 

پرواز در رگ هامان 

جوانه خواهد زد. 


 
 
تقدیم به او که کودکی اش را می خواهد.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
 

8:30 جمعه 

 

ما عریان بودیم.

و کودکی،  

جامه ی حریر زیبایی بود،

که روحمان بر تن می کرد.

و زلال احساسمان را 

به تماشا می گذاشت.  

با نقش برجسته های زیبای عشق 

از تار و پود نازک سادگی 

به رنگ سپید بچگی.

و خیال‌های آبی رنگ،

که در رگ هایمان جاری بود،

و قلبمان را به تپش در می آورد.

کودکی،

طعم بی نظیر عشق مادرانه بود،

که در هیچ معجونی بهم نمی رسید.  

شُرشُر باران بود

با  چکمه های پلاستیکی و چاله های آب.  

وما هرگز از باران نترسیدیم

بی آنکه چتری بر سرمان باشد.  

اصلا ما عاشق باران بودیم. 

می توانستیم بی بهانه بخندبم.

و به بهانه ای کوچک،

اشک بریزیم.

و هیچکس نمی گفت چرا.  

کودکی، آینه بود؛

انعکاس شفاف ذهنمان.

چیزی برای پنهان کردن نداشتیم.  

جز سادگی، و دلی که آن هم،

کف دستمان بود.

و عشق، ساده از راه می رسید

و می بُردش...

آن رورها

سایه ها حتی مهربان بودند.

و می شد دوستشان داشت. 

آری آن روزها، 

نمی ترسیدیم، 

نه از صورت ها، نه از صداها،  

نه از سایه ها و حتی از دیوانه ها...

آن روزها دنیا بی رنگ بود، 

صورت نداشت. 

اما بعد،

کوچه ها تنگ شدند 

و به بن بست رسیدند. 

 و  همه ی پنجره ها کوچک به نظر رسیدند.

و سقف ها پایین  آمدند و کوتاه شدند. 

در باغچه ی کوچک،

سیمان و آجر رویید.

و ما

آه! بی آشیانه شدیم

و کودکی قهر کرد و رفت...

دستانمان پر از تاول شد،

و پینه های ریز و درشت،

روی انگشتان پاهامان،

لبخند زدند.  

اضطراب شهر،

خیال هامان را بلعید.  

و صداها، هیولا شدند

و خیابانها،

درخت ها را اسیر کردند.

و جوی ها، 

به انتها رسیدند. 

 دلمان هم دیگر نرفت. 

کسی نبردش...

ما لحظه ها را

به نام‌ها، نامه ها، روزنامه ها و داستان های بی مصرف،

فروختیم  و فقر، ما را درنوردید.

ما سادگی را

به رنگ ها، بازی ها، نقش ها و دروغ ها

باختیم و رویاهایمان را تازیانه زدیم.

و ما،

هرگز ندانستیم 

آنچه را که رفت،

به هیچ بهایی نمی توان خرید. 

ما کودکی را با تاریخ معامله کردیم. 

...

به چشم های آینه خیره نگاه کن

و بگذار  

شادی ها، رنج ها، اشک ها و لبخندهای برهنه و بی نقاب

در قاب آینه ات طلوع کنند. 

روشنایی عجیبی دارد.

آنجا کودکی را دوباره خواهی دید. 


 
 
فصل آخر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

روی بال هایم، 

گل های نیلوفر می رویید. 

و من، 

همراه قاصدک، 

به آنجا که ناکجا بود، 

پرواز می کردم. 

...

آسمان بوی خاک می دهد. 


 
 
سال سرد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

19:00 چهارشنبه   

 

خیالت راحت باشد، 

گل یخ رفته است. 

بی آنکه تصویر تازه ای 

از او داشته باشم. 

آری. 

زمستان، 

خالی از خیال، 

آب شد. 

رفت. 


 
 
برای سالی که می رود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

13:00 سه شنبه  

 

مشت کوبید طوفان 

تا سپیده دم، 

به شیشه ی محزون 

در قاب پنجره؛ 

انگار   

سایه ای در تاریکی آینه 

می گریست. 


 
 
اثر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

1:00 بامداد سه شنبه  

 

این باد بی قرار، 

این فریاد بی مقصد، 

چه ناله ها با خود 

به این سو و آن سو می برد. 

این طوفان پر درد، 

چقدر آه در نفس دارد! 

به ویرانی می اندیشد. 


 
 
مثل شاخه های زیتون
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

9:00 دوشنبه  

 

ربطی به بهار ندارد؛ 

خیال جادویی اش

لابلای همه ی فصل هایم،

همیشه سبز  است.  


 
 
رابطه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
 

11:00 یکشنبه 

 

 دلِ تنگ، 

وصله ی تن باران است. 


 
 
یک پلک دیگر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
 

8:00 یکشنبه  

 

اصلا من ابرِ بهار؛ 

اینسان که در من 

شوق جاری شدن هست، 

در زاینده رود نبوده است. 

راه سرزمینت کجاست؟ 


 
 
بهار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۱
 

22:20 شنبه  

 

باد می وزد 

و خیال من 

بر شاخه های  

هزاران درخت 

شکوفه می دهد، 

رویای تو را. 


 
 
آشوب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۱
 

 

شعله تا سرگرم کار خویش شد 

هر نی ای شمع مزار خویش شد  

 

مجذوب تبریزی 


 
 
آنجا که باید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۱
 

1:20 بامداد شنبه  

 

دوباره آنجا بود؛ 

درست مثل واژه ای 

در آغوش یک جمله ی عاشقانه. 


 
 
← صفحه بعد