دشت جنون

 
زمانی از آن من
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸
 

12:30 بامداد دوشنبه  

 

همچون رویایی سرگردان، 

دنبال خواب تو می گشتم، 

که به چشم هایت بیایم. 

چه بر خیال  آویخته ام! 

 


 
 
شب روشن است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٧
 

23:00 یکشنبه  

 

پس از غروب، 

گوشه ی دامن خورشید 

در سرزمین تاریکی 

جا ماند. 


 
 
عصر آهن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٧
 

16:00 یکشنبه  

 

از وقتی که آهن ها 

راه آدم شدن را در پیش گرفتند، 

آدم ها هم 

به سرعت آموختند 

که چگونه آهن شوند. 


 
 
تصویر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٧
 

13:00 یکشنبه  

 

سپس 

بر نقطه هایی مدفون در تاریکی 

چشم می گشایم. 

فانوسی روشن می کنم 

با شعله ای لرزان 

در مسیر باد 

و انتظار دمیدن  آفتاب  را می کشم. 

سرانجام متولد خواهد شد. 


 
 
درنگ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٧
 

10:00 یکشنبه  

 

صدای ناقوس ها،  

از خواب مرگ بیدارم می کنند.  

در پشت پرده های افراشته،  

ارواح سرگردان، 

زندگی را  

از نو به بازی می گیرند.  


 
 
تهی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

20:00 شنبه  

 

اشتباه از من بود؛ 

که از جاری لحظه ها ننوشیدم. 

زمان توقف نمی کند.  

و آوازهای کهن   

خاموش می شوند.  

خیال ها در جامه ی واژگان، 

غنیمت اند.  


 
 
در گرگ و میش خیال
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

19:00 شنبه  

 

آهسته تر تماشا می کنم؛ 

می دانم  

حتی رد سنگین یک نگاه، 

خیال نازک افسانه ها را  

خواهد آزرد. 


 
 
باید در کمین مرگ نشست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

13:00 شنبه  

 

پیش از آنکه وقت تمام شود، 

به چشمان گرسنه ات، 

طعمی تازه بچشان. 


 
 
به پایان ایمان نمی آورم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

12:30 شنبه  

 

در قاب روزها 

فقط باوری مانده است 

از بوی پوسیدگی زمان؛ 

باید جوانه بزنیم. 


 
 
می شنوم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

7:00 شنبه. 

و صبح رستاخیز   
دوباه ایمان می آورم 
به معصومیت واژه هایی 
که از محبس دهان تو می گریزند. 


 
 
باید شکستن می آموختیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦
 

1:15 بامداد شنبه 

 

تو از سکوت من زاده شدی 

سخت  

سرد 

محزون 

از همین است 

که جاودانه ای. 


 
 
لحظه ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٥
 

22:00 جمعه  

 

غروب 

 شعله ی سرخ ناگزیر   

می آید 

-که نه به جان خرمن روز_

 که به جان دل آدم بیفتد.

 


 
 
عصر فراموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٥
 

17:00 جمعه  

تاریک  تر از سپیده دم,  
ذهن دستان من بود, 
خالی از ستاره ی بوسه هایت. 


 
 
تسلیم نشو!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٥
 

2:00 بامداد جمعه  

 

در واقع، شکل ظاهری مرگ، پوسیدن در آغوش مشتی خاک است و تصویر سیر شدن شکم مورچه ها. اما مرگ واقعی ، زمانی رخ می دهد  که دیگر خیال ها، هوایی برای نفس کشیدن نداشته باشند. خیال هایت را زنده نگاه دار! 


 
 
راه خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٤
 

10:00 پنجشنبه  

 

شب، 

سنگفرش شد، 

از حادثه ی مرگ ستاره ها. 

پس چه شد حریف تاریکی؟!

باران نبارید.  


 
 
جهانی دیگر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٤
 

2:15 بامداد چهارشنبه  

 

دست در گردن شب بینداز! 

و پا به پای او در تاریکی راه برو! 

سپیده دم 

انتظار تو را می کشد. 


 
 
و تاریکی در پیش
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٤
 

1:20 بامداد پنجشنبه 

 

بگذار شراره های آتش  

از میان چشمانت  

به راه خود بروند.  

تو مالکیتی بر آنها نداری. 

اینجا 

خرمنی آماده ی سوختن است. 


 
 
من آنجا هستم.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳
 

23:00 چهارشنبه. 

 

وقتی که برگ های سرخ پاییز,  با وزش نسیمی از سمت کوهستان, به آغوش مهتاب می رسند, به سماع درآ!


 
 
کجا روم؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳
 

8:00 چهارشنبه 

 

خواب بیداران، 

به سپیده دم آویخته است. 

و حقیقت 

در امتداد شب جاری است. 

 همچون تاریکی. 

 


 
 
قدر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳
 

1:10بامداد چهارشنبه  

 

در آنسوی فاصله ها 

رد پای عبور 

غنیمتی است بغایت سترگ 

برای چشمانی که گرسنه است.     


 
 
تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

21:15 سه شنبه  

 

دنیا پر از واژه است 

و حرف من یکی است. 


 
 
لشکر سیاه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

11:20 سه شنبه  

 

واژه ها 

خیالی بیش نبودند، 

محکوم به اعدام. 

دلقک هایی که 

رقصیدن را خوب اموخته بودند.  


 
 
خیال
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

10:00 سه شنبه  

 

    سپیده دم ، صدای ماهی های برکه ی کوچک را می شنیدم که از آسمان حرف می زدند. از ماهی گِرد نقره ای رنگی که در تاریکی می درخشید. همه شان عاشق شده بودند. 


 
 
مسیر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

1:30 بامداد سه شنبه  

 

هرچه تاریک تر بهتر 

هر چه نیمه شب تر  

عمیق تر.  

صدای فریاد  

در اعماق تاریکی 

بیشتر می پیچد. 


 
 
مقصد، نامعلوم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

1:00 بامداد سه شنبه 

 

    برزخ، خود دروازه ی زمانی تازه بود. مکانی به بی زمانی. نمی شد گفت که رستاخیز، مبدآ کدام تاریخ خواهد شد. یا حتی اندیشید، که از بطن کدام مرحله ی تاریک آفرینش، زاده شده است. همچون برزخ، که نه آن است و این. بسان سردابه ای تاریک، که می شود تاریخ را در آن به صلابه کشید، رویدادهای زنجیری، به سکوت سپرده می شوند، تا شاید، به واژه ای و به فریادی، دوباره متولد شوند. همچون ارواحی که فردای رستاخیز، از خاک سربرمی آورند و زنده می شوند. 

    باید به برزخ ایمان بیاورم. همان که زمان را به فراموشی می سپرد. باید ارداویراف شوم. اگر نه سه جهان را، که در سکوت، برزخ را در قلبم وسعت دهم. این سکوت، مرا زنده نگاه خواهد داشت. 


 
 
حرفی، واژه ای
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
 

19:00 دوشنبه  

 

مقیاس بودنم 

رازی است 

در حرکت لب هایت. 


 
 
نفوذ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
 

15:20 دوشنبه  

 

سمت تاریک زمینم؛ 

در سایه چشمان خفته ات. 


 
 
همینقدر اوج
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
 

13:00 دوشنبه  

 

نُت به نُت 

گلویم از تو پر است. 

فقط، 

صدایم از اندرونیِ مرگ 

به گوش نمی رسد. 

آخر، 

کمی مرده ام. 


 
 
پاییز در میانه ی راه است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
 

8:00 دوشنبه  

 

روزی 

-شاید پس از هزار سال-

به یاد می آوری، 

و چشم هایت را باز می کنی. 

آنگاه می بینی که او 

برجای خویش مرده است. 


 
 
رد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
 

12:15 بامداد دوشنبه 

 

    زمان مرده بود. و تصویرها، از تکه های شکسته ی معرق کاشی، آویزان بودند. مهتاب، حتی بلد نبود یک آواز قدیمی را زمزمه کند. لال ایستاده بود و برکه را تماشا می کرد. ماهی ها هم مرده بودند. و لک لک، به شدت ناراحت بود. آنقدر غم ماهی ها را خورد تا سیر شد، از زندگی اش. و بعد توی آب غرق شد...

    دیوارها، غنیمتی نصیبشان نشد از تصویرهای پشت مه. همه شان به آسمان چسبیده بودند. و من نمی دانستم که خواب، در حال تماشای من بود، یا من به یک سرزمین عجیب پا گذاشته بودم. آتشی می جستم برای سوزاندن انبوه مه که چشمانم را تصرف کرده بود. 

    چشمانم را باز می کنم. می دانم. همه جا تاریک است.


 
 
← صفحه بعد