دشت جنون

 
آوازی نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢٠
 

12:00 شنبه  

 

کنار سکوت تو، 

چنان پاورچین راه می روم، 

که حتی خودم هم، 

بودن خویش را باور ندارم. 


 
 
سال بی ترانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢٠
 

8:30 شنبه  

 

صدایی نشنیدم، جز بی صدایی؛ 

سکوت  

همیشه بهتر به گوش می رسد. 


 
 
سهم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢٠
 

12:45 بامدادشنبه  

 

همان گوشه ی تاریک ماه، 

همان نقطه ی خاموشِ سرد، 

همیشه با چشمان ساکتم

به آنجا نگاه می کنم. 

گمانم این است 

که روح عصیانگر پرنده ای تبعید

آن حوالی پرسه می زند. 


 
 
بیداری
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٩
 

9:00 جمعه  

 

سپیده دم  

خیال آبی لبخند تو بود 

درست همرنگ آواز گنجشک ها. 

همین 

برای لمس لحظه ها کافی است. 


 
 
ترانه ی سکوت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٩
 

1:25 بامداد جمعه  

 

ستاره ی کوچک 

از دور 

روی ماهِ دوردست را 

می بوسید. 

ماهِ مستِ مغرور  را ؛ 

زیر سایه ی نقره ای اش  

کسی  

 افتادن شعله ی خاموش را  

 نمی دید. 


 
 
تماشای درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۸
 

18:45 پنجشنبه  

 

دستان یکدیگر را 

که از دست می دهیم، 

سقوط قلبمان ناگزیر است. 


 
 
جنون خاطره
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۸
 

17:30 پنجشنبه  

 

هنوز تابستان از راه نرسیده، 

منتظر فصل سردم. 

زمستان ها همیشه گرم ترند. 


 
 
یاد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۸
 

12:30 بامداد پنجشنبه  

 

صدای برهنه ی باران، 

نگاهم را می پوشاند. 

ردای خیس فراموشی.

 

 

 


 
 
حادثه ی کهنه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٧
 

1:00 بامداد چهارشنبه  

 

آینه شکسته بود. 

چشم هایم تَرَک خوردند. 

   


 
 
مثل خاطره ای دور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٦
 

13:00 چهارشنبه

 

آنجا، ویران بود...

سرم را به عقب برمی گردانم و با جسارت، به آنچه پشت سرم هست، نگاه می کنم. همه چیز را از یاد برده ام.  رد سفید مرگ، در هر گوشه ی بستر تاریک به چشم می خورد. زمان متروک، از هم پاشیده است

دست در خویش فرو بردم و "من" را از درونم به بیرون کشیدم. نبردی سخت در کار است. هر چند، از آغاز هم پیدا بود که کدام باید بمیرد. همانگونه که ایزد مهر، به کشتن، فرمان داده شده بود. آخر، بنا بود که از جسم خون آلود آن معصوم، جهانی بروید. و در "من" جهانی خفته بود. مرگ اتفاق می افتد. پیکرش را همراه با زمان متروک، به تاریخ می سپارم. دیگر هیچ نبود جز تصویر لزج مرگ. بر چشمانم تازیانه می زنم: خوب تر ببین! ارمغان نبرد را...

 روحم را بلعیدم. برای دوباره رُستن، باید مُرد. و همیشه، مرگ مبارزه است. و من، هرگز از تسلیم شدن در برابر مرگ نهراسیده ام

آنجا سرخ بود. هیچ نقشی نبود. و من خودم را در خونزار فراموشی گم می کردم. اصلا هیچ نقشی در کار نبود. یا شاید بود و من دچار ایهام بودم.  

   هزار سال پریستار واژه ها بودم. اینک خود، واژه می شوم، که دوباره برویم. همچون بذری از بن خاک. که ریشه بدوانم در تار و پود خیالی سیال که به چشم هایت منتهی می شود. و از چشمان من فرو می ریزد. آخر، من همیشه دچار واژه ها بودم. اصلا، من معنایی جز واژه نداشتم. و مگر واژه چه بود، جز تو؟ بعد از بیداری در اعماق تاریک نبودن

   هذیانی بیش نیست، می دانم؛ در سرگردانی پروانه های مرده، از عبور چه نصیبم می شد، جز صعود به تاریکی. و من در پی قله ای بودم که سر از ابرها در می آورد. و نرسیدم. و من آنجا چشم های تو را ندیدم

   این پایان حادثه بود. واژه ای شدم خالی از معنا. که تن خویش را یدک می کشد. بی آنکه فانوسی در مقابلم باشد. انگار واژه کافی است. که بودن، در همین واژه خلاصه شود. شاید معنا، در غزلی ظهور کند. معنای دوباره ی بودن. 

    دیگر گذشته است. 

 


 
 
کودتا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٦
 

11:20 چهارشنبه  

 

دست شستن بیهوده است! 

وقتی دل می شورد!    


 
 
زیر درختان بید مجنون
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٥
 

19:45 دوشنبه  

 

غربت 

گریه های کودکی است 

که سرزمین مادری اش را می خواهد. 


 
 
قاعده این است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٥
 

1:00 بامداد دوشنبه  

 

قواعد از آنچه که به نظر می آیند، بسیار سخت گیرانه ترند. همان قواعدی که مصرانه سعی دارند بگویند لزوما  دو دو تا  چهار تا نمی شود. 


 
 
اغماء
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳
 

  14:00 شنبه    

    در دوردست ها بودم. مه گرفته. در گرگ و میش آسمان غمزده. نمی دانستم شب است یا روز. اما پیدا نبودم. نمی ترسیدم. درد نداشتم. اصلا هیچ چیز را حس نمی کردم. بی چهره، بی قلب، از چه باید ترسید؟! گمشدن، همیشه تعبیر دگرگونه ای است از غریبگی. و حتی شکستن. چون محتمل، سقوط اتفاق خواهد افتاد. عجیب است، که هر بار گم می شوم، به طرز وفادارانه ای ، در دام واژه ها می افتم. 


 
 
شعله ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳
 

12:00 شنبه  

 

در جستجوی تصویری بودم که دوباره در آینه پیدا شدی. بازگشتم... و روی رد پای لحظه ها قدم زدم. حتی اگر زمستان هم  باشد، باز هم می سوزانند. 


 
 
دور بود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳
 

9:00 شنبه  

 

هر صفحه ی این تاریخ نمناک را که ورق می زنم، یک گوشه اش، لبخند تو چسبیده است. چنان عمیق که قلبم را از جا می کَنَد و می برد. به دوردست ها. آنجا که در چنگ ابرها، هیچ چیز پیدا نیست. دیگر قلبی نمانده است...شاید کهنگی، رنگ تازه تری باشد. من نام نمی خواهم. حتی صورت هم. به حادثه می اندیشیدم. سقوط می کنم بی آنکه سیبی در دامنم افتاده باشد. 


 
 
فانوس
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳
 

12:30 بامداد شنبه  

 

من 

هرگز از تاریکی شب

نهراسیده ام. 

دروغ می گفتم،

تا تو چشم هایت را بازکنی. 


 
 
بی صدا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٢
 

2:30 بامداد جمعه  

 

وقتی بیداری شبیخون می زند، 

در اعماق تاریکی، 

رویاها رقصیدن آغاز می کنند. 


 
 
آغوش
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٢
 

12:10 بامداد جمعه  

 

یأس، 

مشت هایی است گره شده 

که بی اختیار بر آسمان می کوبند. 

آه که ستاره ها چه بلاتکلیف اند!    


 
 
زمستان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۱
 

13:00 پنجشنبه  

 


 
 
باغ خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۱
 

12:00 پنجشنبه  

 

من تو را می دیدم

از دور

و در خصوط مورب چشمانت، 

مسیرم را پیدا می کردم

من از دور تماشایت می کردم، 

و آن فانوس کوچک، 

با شعله های بی رمقش را، 

به اندازه ی چشم هایم 

دوست می داشتم

دوست تر می داشتم 

که ناگهان، 

سپیده دم می شدی، 

و گنجشککان نگاهم، 

از پشت پلک هایت، 

دانه می چیدند

و من بیداری ام را 

اینگونه از تو لبریز می شدم

هر بار

رویش دوباره 

مثل گل هایی که هر روز 

آغوششان پر از جوانه می شود

می دانی؟!

حال نسیم از وزش ایستاده است

و دیگر قاصدک ها

به هیچ سویی پرواز نمی کنند.

ما

 مزار آرزوهای مدفون را 

ستاره باران خواهیم کرد. 


 
 
بی زمانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۱
 

12:15 بامداد پنجشنبه  

 

آری! 

آنجا هیچ چیز نبود. 

حتی رشته ای نازک 

از خاطره ای دور، 

که شب را 

به فردا پیوند بزند. 

آنجا خالی بود. 


 
 
روزهای خاکستری
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٠
 

14:00 چهارشنبه

 

   باد می وزید. از سمت غرب. و آسمان تیره به نظر می رسید. خرداد، انگار می خواست خودش را به پاییز بچسباند. هوا رفته رفته سردتر می شد که باران از راه رسید... به خاطر آوردم که من همیشه دو فصل دارم. دو فصل سرد. عقربه های ساعتم،  یک ساعت از دنیا جا مانده. خیلی قدیمی است.بوی کهنگی می دهد. بوی زمان. او عقب مانده است. عقب مانده.     


 
 
سپاس از دوستان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٠
 

از دوستان گرامی ام که در زمان نبودنم، جویای احوال من بودند، صمیمانه قدردانی می کنم. 

 

 


 
 
دوست من گل سرخ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٠
 

Mon Amie la Rose   بشنوید

Françoise Hardy 1964

 

On est bien peu de chose
Et mon amie la rose
Me l’a dit ce matin
À l’aurore je suis née
Baptisée de rosée
Je me suis épanouie
Heureuse et amoureuse
Aux rayons du soleil
Me suis fermée la nuit
Me suis réveillée vieille

Pourtant j’étais très belle 
Oui j’étais la plus belle 
Des fleurs de ton jardin

On est bien peu de chose
Et mon amie la rose
Me l’a dit ce matin
Vois le dieu qui m’a faite
Me fait courber la tête
Et je sens que je tombe
Et je sens que je tombe
Mon cœur est presque nu
J’ai le pied dans la tombe
Déjà je ne suis plus

Tu m’admirais hier 
Et je serai poussière 
Pour toujours demain

On est bien peu de chose
Et mon amie la rose
Est morte ce matin
La lune cette nuit
A veillé mon amie
Moi en rêve j’ai vu
Éblouissante et nue
Son âme qui dansait
Bien au-delà des nues
Et qui me souriait 

Crois celui qui peut croire 
Moi, j’ai besoin d’espoir 
Sinon je ne suis rien 

Ou bien si peu de chose 
C’est mon amie la rose 
Qui l’a dit hier matin

ترجمه 

ما بسیار ناچیزیم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح این را به من گفت
در سپیده دم متولد شدم
با شبنم غسل تعمیدم دادند
شکفته شدم
شادمان و عاشق
در پرتو نور خورشید
شب هنگام بسته شدم
و پیر از خواب برخاستم
هنوز بسیار زیبا بودم
آری من زیباترین بودم
میان گل های باغچه تو

ما بسیار ناچیزیم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح این را به من گفت
ببین خدایی که مرا آفرید
اکنون سر مرا به تعظیم واداشته
و من حس می کنم که می افتم
قلبم تقریبا برهنه است
من گامی بیشتر تا گور فاصله ندارم
و دیگر چیزی از من باقی نمانده است
دیروز تو مرا ستودی
و من از فردا برای همیشه
به گرد و غباری بدل می شوم

ما بسیار ناچیزیم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح مرد
امشب ماه دوستم را نظاره کرد
من در خواب دیدمش
فریبا و عریان
روحش در رقص بود
فراتر از جایی که چشم کار می کرد
و او لبخند می زد
ایمان بیاور به کسی که می تواند ایمان بیاورد  
من به امید احتیاج دارم
و گرنه هیچ نیستم                             


 
 
دلتنگی، تصویر حزن آلودِ اندکی مردن است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
 

13:00 دوشنبه  

 

طفلک باران خانم! 

دلش طاقت نیاورد. 

هنوز نرفته، 

همراه همان بادها بازگشت. 

دلتنگ خاکستر بنفشه ها بود. 


 
 
روز جهانی مادر گرامی باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
 

 


 
 
خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

9:30 یکشنبه  

 

به خواب پرپر قاصدک 

آرزویی نیامد. 

نسیم  

بیهوده او را می بُرد. 


 
 
می گریست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

8:00 یکشنبه  


سپیده دم، 

چشمان خیس و ورم کرده ی آسمان بود؛

تا صبح پلک  روی پلک  نگذاشته بود.


 
 
حرف درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٤
 

1:00 بامداد یکشنبه  

 

واژه 

باران شد، 

برای فریاد. 


 
 
← صفحه بعد