دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
نبرد تازه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٢
 

 

وقتی  می نویسی انگشتانت می لرزند. تو می خواهی ننویسی اما دلت می خواهد بنویسی. انگشتانت نافرمانی می کنند و تو می بازی. بازی است دیگر. می بری گاهی و گاهی نه. بی خیال! شاید هم تقصیر مهتاب بوده. بهر حال من که نمی دانم. تو می دانی.  

باران در راه است و پس  از این روزهای داغ که آفتابش به کوهستان های سبز و سرد حسابی دهن کجی کرده،  ابرها جشن خوبی برپا می کنند. شاید در آن میان که زمزمه قطرات باران در فضا پر شود و چشم هایم را و گوش هایم را فرا گیرد، باز انگشتانت یاغی شوند، کودتایی راه بیفتد و باز بنویسی. بعد می توانم بگویم نگران نباش! می دانم تقصیر باران است. و باز می گویم: این روزها که می روند، بازنمی گردند که بگویند بنویس . بعد تو با خود تو می گویی کاش نوشته بودم! کاش انگشتانم همیشه معترض بودند! و کاش های زیاد دیگر. حالا تو هی ننویس!