دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
در مرداب رنگ
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٦
 

پوسته ی نازک زمین، توان تحمل  گام های سنگین مرا ندارد. آنچنان پر شده ام از بار اهانت ها که احساس می کنم این سمت زمین تاب سنگینی رفتار مرا ندارد. اعتصاب انگشتانم، شورش لب هایم. و اندوه بی انتهای کنجشک کوچکی که درون سینه ام بال بال می زند:د ل م... از زمین دلخورم. از آسمان. و دلم برای جنگل تنگ شده است. برای سرما و مه کوهستان. برای آتشی که روشنش کنم شاید سیاهی های بی پدر و مادر را بسوزاند. امیدی نیست بر این همه افسوس بی سرانجام بی سرنوشت. قلاب هایم را از بلندای این همه وهم، به پایین می اندازم. حتی یک هیزم خیس هم تویش نیفتاده که روشنش کنم. آری! به سکوت پناه می برم و در بستر لایتناهی آرامش افسونگرش، خواب پادشاه هفتم را می بینم. چقدر خواب خوب است. اینجا زمان مفهوم ازلی خود را از دست داده است. جای خود را با یک مشت تاریخ دست خورده ی چرک عوض کرده است. من مسحور زمان نیستم. چون دیگر برایم معنای خاصی ندارد. من در عمق واژه ها غرق می شوم؛ و آنچنان دست و پایی می زنم که از پا می افتم. از نفس می افتم. چه تلاش بیهوده ای! من که می دانم انگشتانم سمج تر از این حرف هایند. دست بر نمی دارند تا خفه ام نکنند. برای من که دچار هذیان های روزانه ام، این واژه ها دردی از سکوت درمان نمی کند. آنچنان توی مغزم می رقصند که انگار عروسی یک زوج واژه است. آری جشنی است انگار آنجا.

می خواهم از دام دروغ ها بگریزم. آنجا که رنگ  نگاه ها با آنچه در چشم هاست یکی نیست. آری آرزو می کردم ایکاش نگاه ها واقعی بود. اگر نفرت است نفرت باشد، اگر عشق است چرا پشت پلک ها پنهان می ماند. نع! اینجا دنیایی نیست که نگاه ها را بتوان باور کرد. اما چگونه می توان گریخت؟!