دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
اینجا زمین نیست و من هیچکس نیستم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸
 

    باران! آه چگونه باورش کنم. آنقدر باورم نشد که خود را به کوهستان سپردم تا دستانم و گیسوانم را خیس کند. باورش کردم. زمین، تسخیر پژواک صدای باران شده بود. یک نبرد نابرابر. و انگار علف ها پیروز این میدان بود. 

     توان هضم این همه شگفتی را نداشتم. می دویدم. فریاد می کشیدم. آری! امروز بود که از آن من بود...  

      کوهستان های سرد مرا در آغوش می فشردند، هنگامی که انگشتانم با برگ های سبز معاشقه می کرد. و من دریافتم که زمین عاشقانه دوستم دارد. حال، دیگر این دنیای از شوخی برآمده را نمی بینم. روی ابرها گام بر می دارم و از تمام  رنج های ناگزیر بشری آزادم. دیگر هیچ کس نیستم. هیچ چیز. فقط خیالی سیال در ذهن درختان سبز که مرا عاشقند. و در نبض آب های سرد کوهستان و دیگر هیچ. و بی نام و نشانم. آنچنان که تا انتهای اقیانوس های ناشناخته هم نشانی از من نبوده و نخواهد بود. و آنچنان غرق لذت این بی نشانی ام که گویی در عمیق ترین خوشی های ممکن، شناورم. آنسان که من هیچکس نیستم، تا همیشه های ازلی و ابدی، واژه های باکره ام به خدایان کهن عرضه می دارم و زمستان های سرد پر رمز و راز را زندگی می کنم. در اعماق کوهستان های بلند برف گرفته. که دور تا دورش را درختان سبز فرا گرفته اند که آتشی ببخشند مرا از شور بی انتهای عشق. من زاییده ی تمام تخیلات خدایانم. همین است که اکنون هیچکس نیستم.

      و تو!

    مرا  در شعله هایی که از کوهستان های پر برف بر می آید خواهی یافت. در حالیکه با آتش زمستانی به آسمان صعود خواهم کرد.