دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
راز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
 

      درگیر حرف های تازه ای شده ام. از جنس زمان. در اینکه تو همانی تردیدی نیست. همان که به بزم پای کوبی واژگان میرود، همان که خوب می خواند و تمام سرش سرشار از مفاهیم ناب است. تا آخر دنیا هم نخواهی دانست چگونه درون اندیشه هایت قدم گذاشتم. سر خوردم. آرام لغزیدم. بی صدا. در سکوت. اما  حس شگفت آوری بود. حیرت انگیز...درست مثل تماشای پرواز درناهای سفید سیبری. که یک صبح تا غروب به انتظار بازگشتشان از دریا در کنار شالیزارها نشستم و نشستم. و بعد... قاه قاه خنده ته دلم. تماشای پرواز نصیبم شده بود. بعد از اینهمه. درست مثل حالا: تماشای واژگانت.برنده شدم. چشم می گذارم و تو را لابلای ورقها، جعبه های موسیقی، صداها، کلیدها، آجرها و هزار چیز دیگر تصور می کنم. چقدر بزرگ به نظر می آیی. شاید خوشخط هم باشی...همانگونه که می پنداشتم. غلط نبود. واقعا دنیا کوچک است. هر چند  مرده. 

از خواندنت لذت می برم. همانقدر که از نوشتنت.