دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
بی نام و نشان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٥
 

   غافل از اینکه...اینهمه روزان و شبان تو درست توی کله ام بودی، بیخ گوشم. و من ندیدمت. راستش را بخواهی آنقدر توی ماه و مریخ سراغت را گرفتم که از زمین غافل شدم. نه اینکه  تو همیشه آن بالابالاها بودی، از اینجا بود که بعید می دیدم به این پایین ها رضایت بدهی. داستان از آنجا شروع شد که شبها یکی می آمد و همه ی رویاهایم را به غارت می برد، من از همه جا بی خبر کارم شده بود بد و بیراه به این و آن. هی فحش هی فحش. یکی نبود بگوید آدم عاقل دست بردار. آخرش که دزد پیدا می شود.  تا اینکه یک روز همینطور که در همهمه ی واژه ها مشغول تفرج بودم، چیز عجیبی دیدم. اصلا خود دزد بود. شناختمت. ای دل غافل. تازه فهمیدم این تو بودی این همه مدت. واژه هایم را می بردی جعلی اش را می گذاشتی آنجا؛ چه بگویم خدا از سر این همه شعرهای درهم و برهم بگذرد. تقصیر من بود. اگر حواسم را جمع می کردم ، اگر تو را می شناختم ، اگر از واژه هایت زودتر نوشیده بودم این اتفاق ها نمی افتاد. خلاصه سرت را درد نمی آورم، نشان به آن نشان که از آن روز تا حالا رنگ واژه هات پیدا نیست. خدا می داند کی دوباره واژه می سازی اقلا بیا واژه هایی را که دزدیده بودی پس بده. نیامدی هم نیامدی کاری از دستم بر نمی آید... خداحافظ