دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
گریز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦
 

    بی خیال! از تو چه پنهان آنقدرها هم سخت نبود. گذشتن از مرزهای رویاهای مخملی ام که این روزها  توی سرم وول می خوردند. نه ارتشی می خواست نه سلاحی گرم. جنگ سرد بود دیگر. دیوار خودش فرو ریخت . به سادگی. هر چند از مدتها قبل می خواستم به آن سوی دیوار بروم. بلند بود. دستم به بالایش نمی رسید.  اما آخرش فروریخت. آنسوی دیوار، مه بود. چشمانم چیزی نمی دید. به جز ارواح سرگردانی که در آسمان شناور بودند. درختان جنگل های سرزمین شمالی سرشان به هم آمده بود. از میانشان عبور می کردم . شاخه ها با موهایم بازی می کردند. اما من نمی ترسیدم. هر چند این توهم مرا سلاخی می کرد. چونان پرنده ای که از لانه اش به پایین افتاده باشم احساس غربت می کردم. دستی باید مرا بالای درخت می گذاشت. بی خیال! از رطوبت سرمای جنگل خوشم می آمد. از صدای سکوتش... پرده ها  داشتند کنار می رفتند. تنهایی محض بود و غربت. دیگر از رویا خبری نبود. مثل یک پتوی گرم و نرم کشیده بودمش روی خودم. دروغ های چندش آور. روی برگ ها می غلتیدم. واقعیت ها یکی یکی توی مشت های من جا می گرفتند. بمیرید ای دروغ های لجن گرفته. شما خود تاریکی هستید. باید بتوانم ب پ ر م.

  گوشهایم آنقدر دنگ دنگ صدا کردند تا  بیدارم کردند. همه چیز از مشت هایم رفته بود.