دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
هیچ است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٩
 

       در لابلای چرخدنده های زمان بی کردار،  خرد می شود استخوان هایم. آنگونه که صدایش در عمق وجودم می پیچد. هیچ تضمینی نیست که قامت راست کنم اینبار زیر انبوه آوار یادهای گس. منتظرم چیزی را بچشم. چیزی را بنوشم. هیچ چیز نیست. پرز های چشایی زبانم حتی طعم شکلات تلخ نود و هفت درصد را هم حس نمی کنند.  دارم خالی می شوم . حتی مویرگ هایم هم دارد خالی می شود. این منم که دیگر سرشار نیستم. اصلا انگار یادم رفته است که چی بودم. مثل فیل شهر قصه شده ام . یه موجود هشل هفت که خودش را نمی شناسد. من باید از این دنیای مرده ی به دوزخ رفته چه بخواهم؟ او که بازیگر خوبی است، مرده اش هم حالا لولوی رویاهای من است که دست می سودند آسمان را  و انگار ابدیت در آنها جاری بود. اما این قداره بند پلشت،- دنیا را می گویم- به هیچکدامشان رحم نکرده است. اصلا من چه هستم؟ ها؟! چیری هستم؟ حتی خاک هم نمی شوم که بونسایی در من بروید تا من هم دچار رنگی در ضمیرم شوم. تا شاید پوشش سبزی باشم از غزل‌های زمین. نه. هیچ نشدم. هیچ. و اینبار باورم شده است که  ولو شده ام روی سطحی از خروارها روح اسقاط شده. خاک بر سر این دنیای مرده ی پوشالی. آه! اصلا من که هستم که خط و نشان بکشم به حال دنیا. اما دهانم پر است از دشنام هایی که همه شان فقط به درد این دنیای مرده فاحشه می‌خورد. درون تاریکی قدم می گذارم تا چیزی را نبینم. انگار از قلب خشک شده ام شرم می کنم. دهانم را می گشایم. تا این احساس لزج  چندش آور را از درون قلبم خالی کنم. آه! چرا نمی توانم حرف بزنم. -گاهی من هم دشنام ها را می ستایم. خدا رو شکر که دشنام ها خلق شدند. بعد با خود می گویم خدا پدر و مادر کسی که اولین بار فحش دادبیامرزد. شاید قابیل بود. خدا می داند!- مگر من چه چیزم از این آدم های زبان کلفت کمتر است؟ زبانم نازک تر است؟ نه نه. دلم کوچک است. "دلم"کودک است. "دل"، سپندارمذ است. هرچند پژمرده است. صفحه ای است که سوزنش روی  کودکیهاش گیر کرده اما اسیر زمین است. اسیر چرخدنده های زمان. می خواستم آزاد شوم از رنگ های سیاه و سفید. قلبم  در کوهستان های سبز، به دنبال پروانه ای با بال های آبی می دود تا با او پرواز کند. شاید درونم کنده شود از این سطح ناهموار محکوم به سنباده ی شماره ی سی. اما می سابدم آنچنان که به قلبم می رسد تا مثل ماهی از آب افتاده بال بال بزنم و به پروانه نرسم. هه! این بشر است. بشر دچار ژنتیک. جان به جانش هم کنی بر می گردد سر جای خودش این بشر است.