دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
بی مرگی 2
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٥
 

آنسوی دیوار سرما بیداد می کند و من در فضایی پوشیده  از سرود خدایان کهن به پیش می روم. سپندارمذ در خوابی عمیق ،رویای پادشاهی اهوراها را در  سر می پروراند. دریغ و صد افسوس که دیوان بر بلندای سرزمین ، درفش بیداد افراشته اند و اهوراها هم اسیرند. آنچنان که ره می سپرم، در اعماق جنگل های تایگا،  تاریخ مچاله شده را از نظر می گذرانم ولی هیچ چیز پاهای سرما زده ام را از حرکت بازنمی دارد.به مردمان آنسوی پل می اندیشم.    

به نیایش می نشینم پرواز ناگهانی سیمرغی را بر فراز این جنگل های برف گرفته. باید بیندیشم اینجا زندگی رنگ دارد آیا؟ رنگ دارد آری . که جولانگاه پرواز سیمرغی شده است. از کجا آمد او اصلا؟ در این زمان ناگهان مرگ گرفته که فقط سرماست و دیگر هیچ. به او می نگرم و به پل می اندیشم. می خواهم دست دراز کنم و این تصویرهای اغراق آمیز را کنار بزنم. اما تصویرها یکی پس از دیگری می آیند می رقصند. پر رنگ تر از قبلی... 

  هوا دچار گرگ ومیشی است که انگار  خورشید تا ابد از پشت پرده ای تاریک خواهد تابید. ا شنیده ام که مردمان آنسوی پل،  به امید شنیدن خبری از زندگی،  چراغ های بسیار افروخته اند. شاید سیمرغ برایشان پیام رسیدن مرا بدهد. زمستان که آمد مردمان تاریخ را از یاد بردند. و زمان هویتش را از دست داد. انگار همه چیز در لحظه ای ایستاده است. بی حرکت و خشک. و ایزدان،  خاموش و ناتوان در اسارت اهوراها، سوگواری می کنند. رنگ های سفید و خاکستری به طرز رقت باری تمام فضا را پوشانده است. حتی درختان همیشه سبز نیز از این قاعده مستثنی نیستند. دچار سرما زدگی محض شده اند. از سرما به کبودی . و حال خاکستری. با تمام این تصویرهایی که با شتابی باورنکردنی می رقصند، من به پل می اندیشم. مردمان آنسوی پل منتظر پیام منند. باید زنده بمانم...