دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
با توام
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦
 

انتظار  بیهوده بود. دیر شد و من همچنان  برپا ایستاده بودم. باران در کار بود و قطره قطره از سر و روی و چشم هایم می چکید. مغزم پر از تاول شده بود از بس واژه های پوسیده نشخوار کرده بود. چه چیز جوانه می زد در این مرداب تاریک؟ هیچ! و انتظار بیهوده بود. هر چه  غزل پرپر کردم برایت،  هر چه نت های آوازم را در حنجره ات فریاد زدم، تو نیامدی. هر چه واژه جوانه می زد، هر شور تازه که در قلبم می رویید همه از آن تو بود. تو نیامدی...  

در برهوتی  از واژگان نشسته بودم. تا چشم کار می کرد غزل های تاریخ مصرف گذشته بود و مفاهیم مرده. هی لاشه هایشان را کنار می زدم بلکه چیزی بیابم . هیچ چیز نبود. چطور ممکن بود دیگر سرودی نباشد؟ در دشت به این بزرگی. فقط صدای سکوت بود که با قدرت تمام در ذهنم می پیچید. می خواستم سرچشمه ای تازه از واژگان بیابم که به برهوت رسیدم. گورستان بود. گورستانی رقت انگیز از نوشته ها.   

خسته بودم از اهانت آفتاب به آبهای زندانی. از دشنام دشنه ها به معصومیت از دست رفته ی بادها.   خسته و سردرگم که در این برهوت بی وقفه  در انبوه خاطرات خط خطی  رنج می کشم مانند تصاویر.  تصویرهای درهم و برهم ... تصویر بی قراری آسمان و شیهه ی ابرها .  این همه تصویر بی پناه. حال که تو نیامدی، من هم تصویری بیهوده از ستارگان می شوم. سوسوی من در زوزه ی بادها گم شده است.  تو را می خواهم که بیایی بادها را بر زمین بکوبی بایک فن بارانداز ساده . من نور همه ی ستاره ها را نثار چشمانت خواهم کرد...