دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
عروج
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٧
 

آری! اتفاق افتاده است.روزان و شبان مغموم. بی هیچ نشانی از تو. آنچنان که بی نام و نشان تر از من. تعریفی از تو ندارم. جز آنکه پیدا و پنهانی. از کجای زمین حلول می کنی که نمی بینمت. که گم می شوی در میان مه و باران. بی آنکه ردی از نگاهت بر واژگانم بر جای بماند. انگار از روح هم سبک تری. هر وقت بخواهی می آیی و می روی. حتی صدایی هم در کار نیست. و من نا امیدانه واژه هایم در آعوش می کشم تا اگر آمدی یک آغوش  پر از واژه به نگاهت ببخشم. همه ی بایدهایم را برایت سر بریدم و افسانه های مغضوب را به خاک سپردم تا تو بیایی. 

نمی آیی می دانم. و من در انتظار طلوع چشم هایت نگاهم را قربانی میخانه های شهر می کنم . که مستی بیافرینم. شاید تو بیایی. 

   اگر آمدی و دیر بود و نبودم ،سراغم را از لاله های واژگون بگیر. و به خاک سلامی دوباره  بده. من با خاک همسفر می شوم.