دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
هذیان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤
 

من هم آدم هستم. صرف نظر از زن بودن. زنی که می خواهد بنویسد تا کمی  از دنیای رنگ های سیاه و خاکستری و دنیای نقاب های رنگارنگ بیرون بیاید. و آدم . آدمی که توانایی هایش ربطی به زن بودنش ندارد.- بجز برخی توانایی های خاص مثل زاییدن که مخصوص زن هاست- شاید حتی در دنیایی هم که هیچکس نداند کیستم  نتوانم آنطور باشم که می خواهم. خب آدم که شاگرد حافظ شیرازی باشد درس رندی خوب گرفته .  منم که شاگرد اول! خوب کنایه و ایهام دارد حرف هایم . و بعضی اوقات خود سانسوری شدید.ایکاش چیزی با عنوان سانسور خلق نمی شد. چقدر بشر راحت تر بود... بعضی وقت ها انگار فقط خودم می فهمم منظورم چیست. مخصوصا وقتی مساله سر تاریخ زخم خورده ی سرزمین مان باشد. هوم. این هم یک مدلی است دیگر. بعدها می شینم خودم تحلیلش می کنم . خوشم می آید. می گویم به به عجب شعری از آب درآمد که ممکن است حتی برای یک کلمه اش  چند دقیقه وقت بگذارم که الکی نخواسته باشم واژه پشت سر هم ردیف کنم. این هم جزو توانایی هایی که ربطی به زن بودن ندارد. تازه نامه خوب می نویسم. به آدم ها، به پرشین بلاگ، به او، به مقامات بلند پایه ای که وقتی سر میز یک ناهار کاری  با آنها می نشینم ، هیچکدام از توانایی هایم را نمی بینند . اصلا انگار عمدا نمی بینند که مجبور نشوند به جز نامه به چیزی دیگر توجه کنند. او هم البته از آن دسته آدم هاست. "او" همان "تو"یی است که امروز او شد. اصلا چه اهمیتی دارد. او نبیند . نیاید. مقامات نبینند . چه اهمیتی دارد. در این دنیای آدمکی که مثل یک جغجغه است، چه اهمیتی دارد... بس است. می خواهم یکبار هم که شده بخوابم. زود بخوابم. یک فحش هم به مقامات می دهم...