دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396 به دلیل خرابی های بی شمار پرشین بلاگ، نوشته ها در این آدرس به روز می شوند: salhayesepid.blogspot.com

 
یادداشتی برای باران جان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤
 

      باران جان! فکرش  را هم نمی کردم به این زودی برگردی. خیلی غیر منتظره بود. حالا که اینهمه هوا اردیبهشتی و بهشتی است،  همه چیز با بودن تو زیبا تر است. خواستنی تر. خب لذت بردن از تو هم جزوی از ویژگی های یک آدم معمولی است. و من معمولی هستم. می آیم توی خیابان و آنچه تو تقدیم می کنی به من هم می رسد. چه خوشبختی عظیمی ست: که من هم در فهرست موجودات مشمول لذت از باران هستم.

دیشب توی خواب و بیداری کلمات هی جلوی چشمانم می رقصیدند و من هی توی دست هایم می گرفتمشان نگاهی به آنها می انداختم بعد می چسباندمشان روی کاغذ. چیزی میان سرخوشی بود و خلسه. اما نوشتنم می آمد. اصلا دوست داشتم بلند شوم با واژه ها برقصم. حیف که برای اینکار خسته تر از آن بودم که بخواهم حتی از جایم بلند شوم. اما خب، انگشتان دستم انگار قرص نوشتن خورده بودند. این واژگان جسور، شیطان، مرموز و حتی موذی،  بدجور رفته بودند توی نخ انگشتان من. این انگشتان از همه جا بیخبر هم در دام افتادند . دام  حروف، واژه ها، جمله ها که ناتمامند تا همیشه . و دوست دارند بازی ام دهند. با من بازی کنند. مثل یک مشت موجود شرور که در جستجوی یک رهبر شرور می گردند. و من رهبر خوبی برای آنها نیستم.  و من هی مست تر می شدم . یک جور خاصیت مست کنندگی به این واژه های رنگارنگ تزریق شده است که حتی وقتی از توی مغزم تراوش می کنند روی کاغذ مستم می کنند چه برسد به وقتی که می نوشمشان. هوم. این هم یک جور هذیان گویی است دیگر. من که گفتم نوشتنم می آید. در دام افتاده ام. البته این خاصیت باران هم هست. بعدا می خوانمشان می گویم عجب مستی هستم من. حالا بهتر است از مستی ام لذت ببرم شاید هم مشغول سماع شوم. بس است دیگر . نوشتن تمام است.