دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
سرزمین های شمالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
 

  سالی که درناها دوباره پرواز کردند، سپید بود. از بال هایشان سپیدی در فضا پرپر می شد تا آنکه همه جا را فرا گرفت... در دور دست ها زمستان از راه رسیده است. گرگ ها زوزه  می کشند و در تقلایی عبث برای رسیدن به دیوارهای آبادی دندان هایشان را تیز کرده اند. و سگان گله ها در خانه های اربابانشان کمین نشسته اند برای شکار گرگان. زمستان نفسش طولانی است و سرد. آنچنان که به یک نفسش دریاچه ها یخ ببندند و  آبشارهای بلند از حرکت باز ایستند. صدای گوسفندان کم کم محو می شود با وجودیکه زندگی در جریان است. به جز گرگ های گرسنه، هیچ جنبنده ای از لانه اش بیرون نمی آید حتی خرس ها هم خوابیده اند.  درناها را با چشم های خودم دیده بودم هنگامی که آخرین بار از شالیزارها بلند شدند به سوی سرمای سیبری. اما امسال سرما از نوع دیگریست و درناها تاب نمی آورند تا دوباره بازگردند. آرام به سوی شالیزارها می روم و سرمای آب را در تک تک سلول هایم لمس می کنم. دریایی که می غرد تا عبور درناها را به سقوط بکشاند. و ماهیان به عمق آب رفته اند تا از چنگال پلیکان های گرسنه در امان بمانند. 

نا امیدانه چشمانم به آسمان خیره می ماند. آسمان سفید، بال درناها را گم می کند و من امیدوار می شوم که اینگونه باشد. و من پس از فرود آنها را ببینم . شاید هنوز در میان برف پرواز می کردند تا به زودی شالیزار در آعوششان بکشد و پاهایشان را ببوسد. دو درنای سفید. آنقدر کنار شالیزار می نشینم تا بیایند . از دریا. از میان باران و برف. درناها که امید می آورند و چشمانم تشنه است تا روزنه ای از آسمان پدیدار شود که غرق تماشا شود. زنده ام تا با آمدنشان امید در رگ هایم تزریق شود. منتظر می مانم.