دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
نوشته های یک روز معمولی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩
 

 

 

 

   شروع به نوشتن که کرده بودم، فقط به نوشتن فکر می کردم. به اینکه خالی کنم خودم را و چشم هایم را از نفرت های انباشته در پیرامونم. تا خلاص شوم از حجم سنگین بار دشنام هایی که هر روز اندیشه ام را له می کردند و رها شوم از دشنه کینه هایی که هر روز خط خطی های دلم را بیشتر نشانم می دادند. کلمات آنچنان در سرم وول می خوردند که گویی از خودم بیشتر حق زندگی دارند. من محاصره شده بودم.  هیچ راه فراری نبود. و من نقب می زدم تا بگریزم از این حصار تنگ و تنگ تر . تا شش هایم هوای بهتری ببلعند. چاره ای جز نوشتن نبود. نوشتم و هر روز تکه ای سیاه از مغزم کنده می شد و من می سوزاندمش. هر چند هنوز لکه های سیاه و خاکستری در نقطه های  نامرءی و دوردست ذهنم لمس می کنم، اما اکنون راحت تر نفس می کشم. هر چند برخی شب ها تاریکی نفرت و دشنام ها جلوی چشمانم را می گیرند، آنچنان می رقصند که انگار بزم شاهانه ای برپاست؛ ( مثل دیشب که باران فحش توی دلم و مغزم می بارید)،  اما باز هم آسوده تر رویا می بینم.

روزی که اولین بار نوشتم، فقط واژه می دیدم و شعر و روزی را که بازگردم و اینها را بخوانم. حالا می دانم که کلماتم را چشم ها می بینند  و  رو یاهایم را و اندیشه هایم را لمس می کنند. اما آنچنان غرق نوشتن می شوم که پیرامونم را از یاد می برم و خود را به کلمات می سپارم و در سطح مخملی واژگانم شناور می شوم. اینگونه روزها می گذرند. و من می گذرم از روزهای سپید، سال های سپید و خاکستری . روزی رنگین کمان دوباره می روید. و من آنروز توی حوض نقاشی میهمانی رنگ ها را به راه خواهم انداخت.