دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
بخواب!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳
 

   ناگهان بیدار می شوی. انگار از صدای قلب خودت بیدار شده ای. یعنی آنقدر بلند بوده؟ حتما بوده. اتاق تاریک تاریک است. چراغ را که روشن می کنی خیالت راحت می شود.همه چیز سر جای خودش است. مثل همیشه. هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط یک خواب بود...  

     چقدر سرد. مه آلود. درختان در طول جاده سرشان بهم آمده بود و آسمان پیدا نبود. آری تاریک بود. چشمانی که در  تاریکی برق می زد یک جفت چشم جغد بود  از آنهایی که عاشقشان بودم. از نوع شاخدارش. در تاریکی هم می توانستم تشخیصش دهم.  بعد ناگهان از توی آسمان تکه نور  فکر می کنم از مهتاب کنده شد افتاد روی زمین . جغد هم افتاد. همانجا که نور افتاده بود. نور سرخ شد بعدش تمام. جغد هم در حالیکه به من خیره شده بود مرد. تمام. 

   همه چیز سر جای خودش بود. خیالم داشت راحت می شد. بعد حس کردم- فقط حس کردم- چیزی نیست. یک چیز سر جایش نبود. قلب. قلب نداشتم. قلبم از جایش کنده شده بود. داشتم مشتم رو می گذاشتم به جایش.یک مشت خالی از عشق. صدای رعد و برق همه جا را تسخیر کرده بود:

باران در کار است. من همچنان که مشت خالی ام را باز می کنم صدای باران را می بلعم. چراغ را خاموش می کنم تا دوباره به خواب روم.