دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
واژه ای نمی یابم برایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧
 

نمی دانم کجای تاریخ گمت کرده ام. ثانیه ها آنقدر پرحاشیه اند که ممکن است در هر گوشه اش، در هر پیچ و خمش که کسی سراغی از آن نمی گیرد جا مانده باشی.  در لایه لای مقامات پادشاهی سرزمین های دور یخ زده که مقتدرانه برتخت های آهنین نشسته اند،یا خانقاهی ساده و بی تکلف در بیابان های نزدیک . تا سوفیانه افیون سخن را بکام کشی و ذکرگویان مدهوش بر زمین بیفتی. یا جرعه ی آبی  در کام رقصندگان "بوگام داسی" در معبد "لینگم"؛ تصوی در معبد کاماسوترا، مانترایی بر لبان راهبی بی دل... نمی دانم کجا ماندی.   

  می نویسم برایت. و سالهاست که انگار هیچ کس نیستی. من، پا به پای آب های روان، در پی تو دشت های سبز و کوهستان های سرکش را جستجو کردم. و هر بار که از پا می افتم به جوانه ی سوگندی که در دلم کاشتم، باز می آیم و می آیم.

آری! انگار هیچکس نیستی. انگار اصلا به دنیا نیامده ای. انگار در اندیشه ی من زاییده شدی تا سالها سرگرم یافتن تو باشم. در عمق اقیانوس ها. لابلای یک صدف بسته. یا در شکم یک عروس دریایی. شاید هم باید پرواز کنم برایت. خیلی رویایی ست. زندگی میان ابرها. باید لوبیای سحر آمیزی باشم برای یافتنت. شاید هم سیمرغ شدی بر قاف نشسته ای جانکم.  می بینی؟ انگار نه انگار که هزار سال است می گردم. خسته که نشدم هیچ هر بار که بلند می شوم انگار از نو روییده ام. به عشقت. حتی اگر فقط جوانه ای خیلی کوچک در قلبم باشی. باز هم می آیم. تردید نکن. من هستم. تا همیشه. تا اویی را که گم کردم. که هرگز نیافتم. که هرگز ندیدم انگار که هرگز نبوده. آری! او را می یابم.