دشت جنون

 
در برابر باد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
 

13:00 دوشنبه  

 

درست مثل پروانه ها، 

همراه با  قاصدکی که از دور دست ها 

با دستانی پر از آرزو از راه رسیده است، 

در آسمان ناکجا، ناپدید می  شویم. 

مثل نور که از شیشه عبور می کند؛ 

مثل عشق که  فولاد را پشت سر می گذارد؛ 

مثل پرنده های مهاجر که از دریاها می گذرند، 

از خودمان می گذریم، 

از خودمان می گذریم. 

و به ناکجا می رسیم. 

بیا پیدا نشویم!


 
 
پیش از آنکه بهار برسد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۳
 

  19:00 پنجشنبه    

 

با من به تماشای پلیکان هایی بیا، که از سیبری آمده اند. ما پرواز را از آنها خواهیم آموخت. آنها عشق را از ما؛  انگاه، خواهی دید که چگونه دریا ها را پشت سر خواهیم گذاشت. 


 
 
یاد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
 

13:00 پنجشنبه  


گل زیبا را  
با دستانم, با چشمانم, 
نوازش می کنم. 
هنوز  
رد نگاه مهربانت 
بر گل برگ هایش 
به من لبخند می زند. 




 
 
شعله هایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳
 

12:30 بامداد چهارشنبه  

 

خوابم آغشته به تو است 

من خاکستر می شوم. 


 
 
ما منتظر بودیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢
 

8:30 سه شنبه

 

حالا که برف می بارد 

ردپایت را باقی بگذار!


 
 
می توانی؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٧
 

12:30 پنجشنبه  

 

بگذار برگ های پاییز، 

سر جایشان بمانند. 

همان برگ های زرد و خسته. 

آنها که صدای پاهایم  را 

خوب می شناسند. 

کاری به کارشان نداشته باش!

فقط 

می خواستم بگویم 

جلوی چشم هایم، 

از دلم نرو! 


 
 
توی سرزمین قصه ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٧
 

8:00 پنجشنبه  

 

یک روز، مثل آدم کوچولوها، از  بادبادکی زیبا و رنگارنگ آویزان می شویم، درست، موقعیکه باد خیلی مهربان است؛ او کارش را خوب بلد است. خودش می داند که ما را به کجا ببرد. 

 


 
 
باورم مرده است.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
 

12:10 بامداد چهارشنبه

 حتی ساده تر از زیستن بود.

آرام تر از نفس کشیدن

و روشن تر از آب.

بگو که می بینی،

وقتی که می میرم.

وقتی که دوباره نفس می کشم.

بگو که می شنوی،

صدای شکستنم را،

وقتی که بال هایم را باد می بَرَد؛

و من سقوط می کنم.

بگو که روزی،
بادها را متوقف خواهی کرد.

بگو که کوه می شوی،
 وقتی که من،

در حال افتادنم.

کوهی که

تمام قامت مرا

تاب بیاورد.
من هنوز هم 
معلقم. 

 
 
اینجا هوا ابری است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥
 

11:00  سه شنبه  

 

نام من 

از لای انگشتانت لیز می خورد 

و صفحه ی سفید 

پر می  شود از نگاه خیره ی من 

به رد تُرد چشمانت. 

چقدر زیبا شده ام! 

...

قول می دهم 

امروز هیچ بارانی نبارد. 


 
 
سرود پیروزی بخوان!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۱
 

1:30 بامداد جمعه.  

شب را تصرف کن 
سپیده دم 
سهم تو است. 


 
 
بستر زمستانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٠
 

12:10 بامداد پنجشنبه   

 

همچون درنای امید، 

که زمهریز  آسمان ها را  

کنار می زند، 

تا شالیزارهای برهنه  را  

در آغوش بکشد، 

هزار فرسنگ 

 خیال یخ زده را 

در خواهم نوردید. 

تا پیکر ماه را 

در بر گیرم.


 
 
سمت روشن دنیا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٧
 

10:00 یکشنبه  

لبخند تو که پل باشد,  
من به بهشت می رسم. 


 
 
به خاطر بسپار!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٦
 

22:00 یکشنبه  

 

می دانی؟! 

 نقطه های سرخ رنگ همیشگی 

مثل عدد های سربریده، 

چشمانشان را به تو دوخته اند. 


 
 
تا سپیده دم، غزل بخوان!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٥
 

21:20 شنبه  

 

تردید مکن! 

که ما 

در رقص پاییزی نسترن ها 

از نردبام مهتاب بالا خواهیم رفت. 

شب را 

به نقطه ای در انتهایش 

وامگذار!


 
 
در انتهای راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٥
 

14:00 شنبه

 

فانوس ها در رهگذار باد اند؛ 

آنها که شعله هایشان را 

من برافروخته ام. 

می دانم که باد 

حریف سوسوی فانوس ها

 نمی شود. 

اما 

پیش از حادثه  

باید به دریا برسی. 


 
 
فصلی برای همیشه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٥
 

8:00 شنبه  

 

وقتی که گُل های سکوت 

شکوفا می شوند، 

ایمان می آورم که زمستان 

فصل عشق است. 


 
 
بند
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۳
 

12:20 بامداد پنجشنبه  

 

بگذار 

زمانی که ایزد بانوی عشق، 

کنار زیباترین رود جهان، 

سرم را بر دامن زیبایش می گذارد، 

لحظه ی پرواز من باشد. 

چشم هایت، 

همه جا هستند. 


 
 
تمام
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
 

1:00 بامداد سه شنبه  

 

شب ها بلند می شوند 

به احترام تو 

که در تاریکی چشمانم 

نشسته ای.


 
 
گریستم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠
 

12:10 بامداد دوشنبه  

 

درست پشت بغض من، 

قاصدک، 

آرزوهایش را 

به باد می سپارد. 

من پرپر می شوم. 


 
 
آخر پرواز می کنم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۸
 

8:00 شنبه  

 

کجای آسمان نشسته ای 

که من  

اینهمه سر به هوا شده ام؟ 


 
 
انعکاس
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

14:00 یکشنبه  

 

سراسر شب، 

به خواب تو آغشته بود. 

عجیب نیست که حالا  

چشمانم 

تصویر تو را لو می دهند. 


 
 
یک قطعه از بهشت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

10:00 یکشنبه  

 

سیبِ مدام  بود 

که خدا خودش  

به دستم می داد؛ 

اما من 

به جای هبوط، 

فقط صعود می کردم. 


 
 
آنسوی آینه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

7:00 بامداد یکشنبه  

 

چشمان پشت شیشه ها، 

آبستن حادثه است: 

زیبا ترین نگاهی که 

زاده خواهد شد. 


 
 
سوی روشنایی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳٠
 

5:30 بامداد جمعه  

سپیده دم 
به تو متصل است. 
چک چک می کند, 
از چشمان تو 


 
 
تا سپیده بدمد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳٠
 

1:00 بامداد جمعه  

 

محال است 

که  محال باشد، 

آمدن خیالت.  


 
 
قرار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٦
 

13:00 دوشنبه  

 

آرام عبور میکنم. 

ذره های من 

حامل خیال نازک تو هستند.


 
 
یادت رفت؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٦
 

10:00 دوشنبه  

 

باید آتشکده شویم. 

ما هم

به  پاییز بدهکاریم. 


 
 
معادله
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٥
 

8:30 یکشنبه  

 

همیشه 

باران 

به زبان عشق سخن می گوید، 

وعشق

به زبان  باران . 

ما زبان هر دو را خوب می فهمیم. 


 
 
صعود یک رویا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٢
 

17:00  پنجشنبه  

در نقطه ی اوج سقوط 
چشمان معصوم تو 
به بهشت دعوتم می کرد. 


 
 
باز هم زمزمه کن!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۱
 

12:10 بامداد چهارشنبه  

 

هرگز به تو نگفتم، 

که من زبان بادها را می دانم. 

از هر سو که بِوَزَند. 

همیشه دستانشان برای من 

پر از زمزمه است. 


 
 
دوام بیاور!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٠
 

09:00 سه شنبه  

 

    باید در گوشه ای از غروب پناه می گرفتیم. در آخرین ذره ی سرخ عبور او. درست در همان نقطه ای که  ایمان داشتیم دیگر تکرار نخواهد شد. جایی امن برای آنکه هستی  مان را خلاصه کنیم. حالا اما در وسعت روشن و آبی بی انتها رها شده ایم. آنقدر که نمی دانیم سمت رسیدن کجاست. باید به دنبال غروب بگردیم. هنوز خیلی زود است که در انتها نا پدید شویم. 


 
 
حتی نسیمی هم نخواهد وزید
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩
 

14:00 دوشنبه  

 

می دانی؟ 

من اینجا هستم، 

و قراری گذاشته ام. 

که به آنسوی دیوار برسم. 

با آنکه راه درازی باقی مانده، 

اما فقط 

به اندازه ی افتادن یک برگ 

بر روی زمین، 

طول می کشد. 


 
 
پاییز شدم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩
 

10:30 دوشنبه  

 

بگذار لبخندت 

اناری شود بغایت سرخ 

که در نگاه خیس من می شکفد. 


 
 
نهایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۸
 

19:00 یکشنبه 


دلم آب شد؛ 
رود شد,  جاری.  
تو دریایی. 


 
 
همرنگ روشنایی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۸
 

2:00 بامداد یکشنبه  

 

آنجا که تو ایستاده ای، 

و می درخشی 

و اینجا که من ایستاده ام  

و  تماشایت می کنم،

بهترین جای های جهانند. 


 
 
تصویر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٧
 

8:00 شنبه  

 

ما 

در دشت ستاره ها می دویدیم 

و تاج ماه را بر سر هم می گذاشتیم. 

تمام رودها، 

آواز سرخ پاییز سر داده بودند.  

و ما در همان حوالی 

برای همیشه گم شدیم. 

می دانی؟

حالا دیگر خواب ها، 

لبریز از خاطره اند. 


 
 
تلآلو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٦
 

6:00 بامداد جمعه 

سپیده دم نقره ای,  
به صراحت آب ها 
آغشته به نام تو بود. 


 
 
اتصال
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٥
 

21:00 پنجشنبه  

 

ما 

در سکوت گفتگو می کنیم؛ 

صدای من گرفته است. 

و صدای تو کمرنگ است. 

ما

صدای سکوتِ هم  را 

بهتر می شنویم. 


 
 
یادم آمد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٥
 

11:00  

 

اصلا خیال کن 

که ساقه ایم . 

از  گیاه ریواس. 

می دانی؟

ما

به یک ریشه متصلیم. 


 
 
مقصد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳
 

13:00  سه شنبه  

 

قطار سوت کشید، 

و ما رسیدیم، 

به انتهای خط فاصله. 

 


 
 
آه از این آسمان گرفته!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱
 

19:00

 

باران 

نصیب شعر من است،  

و آفتاب، 

نصیب لب های تو! 

می گویم 

اگر کمی بخندی، 

پس از باران، 

سمت من هم 

گل ها می شکفند. 


 
 
می رود، به هر کجا که می خواهد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱
 

11:20 یکشنبه  

 

اگر می توانی، 

به عطرت بگو 

که به دوردست ها نرود. 

اگر می توانی! 


 
 
راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠
 

18:00 شنبه  

 

فقط چندشعر 

به تو مانده است. 

راستش را بخواهی، 

هرگز نگفتم 

که سرانجام   

 این واژه ها را 

یاد گرفتم. 


 
 
درس تازه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠
 

12:00 شنبه  

 

رقص های بسیار

مانده است، 

برای آموختن. 

فقط باید کمی 

پرواز را بلد باشیم. 


 
 
لباس پاییزی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸
 

12:30  پنجشنبه  

 

بیا باران را بپوشیم. 

زلال می شویم. 

آنقدر که دیگر واژه ها را 

به عاریت 

بر تن خواهیم کرد. 


 
 
باید خاکستر شویم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦
 

13:00 سه شنبه  

 

ما شعله وریم. 

تردید نکن، 

که همین روزها  

در موسم سرخ پاییز، 

وقتی که بادهای مهربان،  

از شمال غرب  

 از راه برسند، 

به آسمان می رسیم. 


 
 
رود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
 

8:00 یکشنبه  

 

چشمانم را   

در نگاه تو  گم می کنم.

و از خویشتن رها می شوم. 


 
 
با هم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
 

12:20 شنبه  

 

ما در میان شیشه ها 

ریشه زده ایم. 

برگ هایمان اما 

روزی 

رهایی را به ما 

پیوند خواهند زد. 

 


 
 
داستان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

19:00 چهارشنبه 

 

آنگاه 

ایمان آوردم که اعداد

از گوشه ی چشمان تو 

سرازیر شده اند. 


 
 
معرق نامِ تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
 

13:00 یکشنبه  

 

در میان صدای حرکت تیغه ای ظریف 

و عطر خوش چوب نارنج، 

نستعلیق جادویی یک واژه 

زاده می شود. 


 
 
حرف
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٧
 

12:20 شنبه  

 

از دانه ای که 

در دستم کاشتی،  

شعر سبز شده  است. 

تو را گل خواهد داد. 


 
 
کُنج
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 

8:30 پنجشنبه  

 

آن سمت زمین، 

که از کنار تو

عبور کرده است، 

بوی ماه می دهد. 


 
 
روزی، دیگر متولد نخواهم شد.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
 

12:30 بامداد دوشنبه  

 

هر بار که می آیی، 

در من شاعری زاده می شود.  

هر بار که می روی، 

شاعری را 

در قلبم  

به خاک می سپارم. 


 
 
باید ببینی ام
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٠
 

2:15بامداد شنبه  

 

امشب 

همسفر خواب مهتابم. 

آخر 

مردمک سیاه چشمانت 

در نیمرخ روشن او 

سربه راهم کرد. 


 
 
نُت تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱
 

13:00 پنجشنبه  

 

ما 

صفحه های سیاه و سفید را 

-با نقش های نامرئی 

و آوازهای  بی محابا- 

در آغوش می گیریم 

و مرگ را زندگی می کنیم. 

ما هرگز نخواهیم مرد. 


 
 
تکرار کن!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤
 

11:00 یکشنبه  

 

دوباره 

میان لاله های واژگون 

خواهی رُست. 

آنجا که سرزمین پروانه هاست. 


 
 
طلوع کنیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٠
 

17:30 چهارشنبه  

 

از مذهب واژه ها خروج کن!

و به جادوی صدا 

ایمان بیاور! 

سماع، در فوران نشسته است. 


 
 
باید کفش کودکی هایت را دوباره بپوشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٠
 

13:00 چهارشنبه  

 

ما کودک بودیم؛  

آنقدر که نفهمیدیم،  

دنیا روز به روز کوچک تر می شود.  

و ما همچنان کودک هستیم. 

و دنیا هنوز هم بزرگ است. 

آنقدر  بزرگ

که هر چقدر هم بدویم، 

باز به آخرش نرسیم. 


 
 
بنواز!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٠
 

12:10 بامداد چهارشنبه  

 

الفاظ 

بازیچه ی تماشای تو هستند. 


 
 
فرشته ها پرواز می کنند
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٩
 

22:00 سه شنبه  

 

بادهای شمال غربی وزیدند  

و ابرها را با خود به اینجا آورند.  

اینجا  

باران بوی تو را می دهد.  

تو در ابرها بوده ای.  


 
 
پیامبر باران
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸
 

8:30 دوشنبه  

 

پاییز در میانه ی راه است 

و باران 

قاصد خویش را 

پیشتر   

به نوید فرستاده است. 

می دانی؟!

نام تازه ای 

برای تو انتخاب کرده ام. 


 
 
من آنجا هستم.
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳
 

23:00 چهارشنبه. 

 

وقتی که برگ های سرخ پاییز,  با وزش نسیمی از سمت کوهستان, به آغوش مهتاب می رسند, به سماع درآ!


 
 
پیروزی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸
 

10:00  پنجشنبه   

از دل کدام اسطوره  
زاده شدی؟ 
که اینچنین   
پهلوان وار  
به قلب شعله های عشق
 می روی. 


 
 
سایه ات شدم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۱
 

7:00 دوشنبه  

 

دست من 

تو را بس بود 

آفتاب و بارانت را 


 
 
ستاره ی دور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٠
 

1:00 بامداد شنبه  

 

سرانجام  شبی 

تو را رصد خواهم کرد 

حتی اگر  آسمان 

مملو از ابر باشد. 


 
 
مثل قصه ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۸
 

21:00 جمعه   


باران  
آنقدر شهر را نوازش کرد, 
که سر انجام 
کوچه ها آدم شدند. 
عا شق شدند. 
و سر چهارراه ها 
به هم رسیدند. 


 
 
انعکاس
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۸
 

2:30 بامداد جمعه  

 

خواب می بینم 

که مات  شده ام؛ 

مغلوب شعری ساده 

که از بطن  

سایه ای شیشه ای 

زاده شده است 


 
 
خیلی نزدیک
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٤
 

21:00 دوشنبه  

 

روزی 

به تماشا می نشینم، 

بازگشت ماهی کوچکی را 

به اقیانوس ترین آبی جهان.


 
 
چیزی شنیدی؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 

9:30 یکشنبه  

 

   آنگاه، من به بهانه ی دلتنگی، در چشم هایت خیره شدم، هیاهویی در سکوت به راه انداختم، و تمام حرف های نگفته را بی محابا، مثل باران در نگاه تو جاری کردم. گرم شو! 


 
 
پا به پای شب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢
 

2:00 بامداد شنبه  

 

همان آهنگ ساده ی پیانو 

کافی است. 

تو  

همانطور به گوشم می رسی 

ساده  

ساده 


 
 
صاعقه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸
 

12:00  سه شنبه    

چشمانت 
آبستن حادثه است؛ 
انقلابی در من. 


 
 
یک مشت آرامش
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
 

22:00 یکشنبه  

 

تو عطری؛ 

درست همان که 

از برگ سبز چای  

به مشام می رسد. 


 
 
پشت باغ های انگور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٦
 

21:00 شنبه  

 

چشمانت کودتا می کنند؛ 

قلبم به قدرت می رسد. 


 
 
گریزی نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳
 

23:30 یکشنبه  

 

ابلیس 

در شراره های نگاه تو  

صوفیانه می رقصد.   

چگونه فریبش را نخورم؟  


 
 
نستعلیق بودنت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧
 

18:00  

 

دوست دارم  

که وقتی قلمم می چرخد، 

دایره ی هستی ام تو باشی! 


 
 
همین قدر کافی است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩
 

14:00 یکشنبه.    

می خواستم بگویم, 
که این لاف های شاعرانه را 
زیاد جدی نگیر! 
طاقت من همینقدر 
که گاهی 
خیال نگاهت را  نوازش کنم.  
مرا چه به  خیره شدن  
در چشم های تو! 


 
 
گِرِهی در کار است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧
 

16:00 جمعه  

 

من از آینه بیرون می آیم، 

تو از تصویر؛  

تا از بند رها نشویم، 

گره نمی خوریم. 


 
 
افسانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٤
 

11:30  سه شنبه   

 

از  رعشه های قلم،

هیچ بر جای نماند  

جز  خط هایی شکسته. 

تستعلیق نام تو 

در کاغذ نمی گنجد. 


 
 
من، تشنه ی باران
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
 

11:00 دوشنبه  

 

پاییز، 

چشمان خیس تو بود. 


 
 
تصویر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳٠
 

10:00  پنجشنبه  

 

اینجا  

در دامنه ی کوهستان مه گرفته، 

 سوار بر آواز سنجاقک ها،  

به آسمان می رسم 

و پرواز تو را تماشا می کنم. 


 
 
که روز از آن تو باشد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٠
 

4:00  بامداد  جمعه  

 

شب را  برای تو دود می کنم. 

نه چون اسپندی بر آتش؛ 

غزل غزل. 

که سپیده دم، 

در آغوش واژه هایی  

به رنگ تو 

چشم بگشاید. 

 


 
 
پاهایت چقدر توان دارند؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۸
 

13:30 چهارشنبه  

 

حال که آخر دنیا 

از راه نرسیده است، 

همه ی جاده ها 

بی پایان به نظر می رسند. 

به آخر برسند  

یا نرسند، 

مهم نیست. 

هرچه دورتر، بهتر! 

من راه نقره ای مهتاب را  

انتخاب می کنم. 


 
 
بگذار واژه ها سخن بگویند
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٦
 

14:00 دوشنبه  

 

خوب است 

که می شود 

میان واژه ها پناه گرفت. 

گاهی چشم ها هم لال می شوند. 

 


 
 
فصل مخملی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٦
 

12:00 دوشنبه  

 

بهار،  

خاطره ی آبگرفته ی شالیزار،   

پر از نگاه  تو شد.  

تابستان  

چشمان تو  سبز می شوند. 

 


 
 
بذر بهشت را بیفشان!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٥
 

9:20 یکشنبه 

 

همه جا را فرا گرفته ای؛  

می دانی؟  

آیین تو   

 شیوه ی خدایان است.  


 
 
این روزها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٤
 

20:00 شنبه  

 

بیا و یکبار مرا 

به فنجانی واژه ی خوشرنگ 

دعوت کن! 

به جای تمام قهوه های تلخی  

که هر روز از فنجان من سر در می آورند. 


 
 
چگونه بهشت را فتح کنم؟
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳
 

14:00 جمعه  

تا آسمان نشوی,   
هر چقدر هم  اوج بگیرم, 
به قلبت نمی رسم.  


 
 
واژه واژه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠
 

19:30 دوشنبه  

 

بگذار زمستان  

وحشیانه بر من بنشیند!  

می دانم که مثل بهار، 

معصومانه از راه می رسی. 

 

بعدا نوشت: شرط آمدن بهار، عبور از زمستان است. 


 
 
آوازی در سرزمین خاموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠
 

14:00  دوشنبه  

 

آرام از کنار تو عبور می کنم . 

بی آنکه حتی دل ذره ای خاک بلرزد.  

یا شبنمی از برگی  بر خاک بیفتد.   

آرام، عبور می کنم.   

و خیال می کنم  

که تو هم   

سکوت را بهتر می شنوی.      


 
 
زلال رویاها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠
 

12:00 دوشنبه  

 

مثل مداد سفیدِ  

جعبه ی مدادهای رنگی ام   

خطی بر جای نمی گذارم.

آخر دلت خیلی سفید است. 

 


 
 
اینک، آغاز آفرینش
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠
 

12:15 بامداد دوشنبه  

 

از سرزمین های بسیار 
عبور کرده ام 
مشام من 
عطر هزاران باغ نارنج را 
بلعیده است 
و چشمانم 
معصومیت هزار شالیزار  را 
بوسیده اند. 
سر بر دامن کویر 
خفته ام. 
بر ستیغ کوه ه ها 
پیروزمندانه  
آسمان را دست سوده ام 
و در آغوش دریاها 
جان سپرده ام. 

و تو می دانی که من 
"هرگز از مرگ نهراسیده ام"*  
اما اکنون 
از واژه زار تو 
هجا به هجا 
معنای بودن می تراود. 
می دانم 
که پرواز در سرزمین تو را آموختن  
آزمون زیستن در  
ناشناخته ترین ابدیت است. 


*قطعه شعری از شاملوی بزرگ


 
 
هدیه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

22:00  شنبه  

داروَگ را دیده بودم.  
تمام شب  
 یک نفس  
آواز خوانده بود.   
امروز   
شهر به شهر، 
سنگ به سنگ،  
به هر کجا که پای گذاشتم,  
به تاریخ, 
به جغرافیا, 
به زمین, 
به زمان...
همه جا  زمزمه ی آب
به گوش می رسید  
می دانم جادوی تو بود. 
گرنه  
باران خانم, 
همه ی غزل هایش را  
فراموش کرده بود.  




 
 
حکایت شاعر بی نام و نشان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٦
 

21:00 پنجشنبه    

 

دوباره صاحبِ نام شدم؛ 

شنیدم  که مرا 

زیر لب 

به زمزمه 

به نامی صدا می زدی. 


 
 
همسفر بادها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٥
 

10:00  چهارشنبه.   

به زمینی می مانم. 
که دلش
برای باران تنگ شده است.
نمی خواهی بباری؟ 


 
 
اسیر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٤
 

21:00  سه شنبه  

 

پیدا و پنهان 

یک دنیا از آن توست. 

بمیران! 

آنگونه که می پسندی. 


 
 
گم شدم از تو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٤
 

16:00  سه شنبه

 

مثل بادهای شمال غربی  

فریب کوچه های شهر را   

خورده ام. 

عطر تو را سنگ به سنگ 

به دوردست ها برده اند. 


 
 
طوفانی باش!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳
 

14:00 دو شنبه  

 

دریا که تو باشی، 

از شکستنم چه باک!   

قایق های شکسته،  

همیشه خواب دریا را می بینند.   


 
 
شاید، تو شکافتن بدانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
 

11:00 یکشنبه    

 

چشمانم 

هنر دوختن را 

خوب آموخته اند؛ 

اکنون 

به تو متصلم. 


 
 
تقدیر واژه ها
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
 

1:30  بامداد یکشنبه  



رابعه* می شوم؛ 

کاش می شد 

پیش از آنکه 

دیوارها را  

از غزل سرخ پوش کنم،  

از را ه برسی!   

 

*رابعه کعب قزداری  شاعر هم عصر رودکی 


 
 
هنوز نیمی دیگرم، زیر زمین مانده است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۱
 

9:30 شنبه  

 

اینبار که از مرگ برخیزم  

دستانم را جا می گذارم 

آنگاه دیگر 

از دستت نخواهم داد.