دشت جنون

پرشین بلاگ، یادداشت های دوسال رو بلعید. از شهریور 1394 تا خرداد 1396

 
پشت شیشه ی باران خورده
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۸/٢٤
 

10:30 چهارشنبه 

 

همه ی خیالاتم را 

در بقچه کوچک بته جقه 

پیچیده ام 

که پیش از آمدن زمستان 

به دست تو بدهم. 

گرم است. 

زمستان را 

دوست خواهی داشت. 


 
 
بودن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٠
 

13:20 دوشنبه  

 

همه جا را 

آینه ها فراگرفته اند. 

من در تراکم تو 

محو شده ام. 


 
 
شعرِنو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٠
 

11:00 دوشنبه

 

گوشه ی لبخند من 

غزلْ مثنویِ تماشای تو است. 


 
 
دانستیم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٩
 

13:00 یکشنبه

 

ما لابلای ورق ها بودیم. 

کتاب های کهنه  

با خطوطی زیبا 

از دست نوشته های

 شاعران و دیوانگان. 

ما رقصیدن آموختیم 

از عاشقانه های  درد 

از دردهای عاشقانه. 

همیشه 

لحظه ای هست 

که به درازا می کشد. 

یک لحظه 

که تا ابد می پاید. 


 
 
شب، عاشق شده بود
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢٩
 

11:00 یکشنبه  

 

ما

به چیدن فانوس ها رفته بودیم. 

می دیدی؟!

چطور از دست هامان، 

روشنی چکه می کرد. 

هنوز رد آن شعله ها را 

می توانیم 

توی چشم هامان پیدا کنیم. 

به تاریکی پناه ببریم. 


 
 
سپیده دمِ آرزو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢٩
 

9:00 یکشنبه  

 

رفتگر 

تمام هستی اش را 

در لبخندی خلاصه کرد، 

و در آتش عبور زن ذوب شد. 


 
 
نمی خواهم بیرون بیایم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٩
 
 

19:10  یکشنبه 

باور کن 

 دلم می خواهد 

که لهجه ی واژه هایت  را بدانم 

اما وقتی به آنها می رسم

بدجور تویش می مانم  


 
 
همینجا بمان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٦
 
 

19:30    پنجشنبه  

 

درست پشت سرم ایستاده ای.  

آنقدر نزدیک که دیگر

خود را نمی شناسم 

گویی که تمام مرا فرا گرفته ای 

دیگر من نیستم 

تو بزرگ  تر از منی 


 
 
کاش خسته شوم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
 

1230:30  بامداد  چهارشنبه  

 

راه می رم 

آنقدر که یادم می رود از کجا آغاز کرده ام

آنقدر راه می روم که دیگر پاهایم

به مالکیت خیابان ها در می آید 

سنگفرش های کوچه ی تو حالا

حتی نمره ی کفش های پاره ام را می دانند. 


 
 
هوا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٤
 

13:00  چهارشنبه 


بزرگ باش 
به قدر تمام خالی آغوشم 
ساده پر نمی شود

 
 
قانون
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٩
 

15:15  پنجشنبه    

دوست دارم پیش از رسیدن به خط های سیاه و سفید، از چراغ قرمز رد شوم. 


 
 
غرق پیدایی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠
 

7:00  بامداد سه شنبه

رد خواب هایت را پیدا کرده ام.  

تو که خواب ها یت را می بینی، 

من تماشا ترت می کنم.

هزار آینه در خیالم چیده ام. 


 
 
زمانی برای فراموشی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩
 

8:40   دوشنبه  


تلخ  شده ای اما

یک نفس می نوشمت

ای شراب کهنه ی لحظه هایم!



 
 
حادثه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

12:10    بامداد چهارشنبه 

حواسم پرت شده 

افتاده توی خیال تو 

دیگر دستم نمی رسد که برش دارم

اینقدر که خیالت دور است. 


 
 
این تو نیستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳
 

7:45      بامداد سه شنبه 

تاریک تاریک است. آنقدر که حتی نمی توانم تاریکی را ببینم. اما نمی ترسم. یعنی نمی دانم چرا هیچوقت از تاریکی نترسیده ام. نشسته بودم و به نقطه ای که نمی دانم چه بود، خیره شده بودم. می دانستم خیلی  دیر است . گرسنه ام بود، اما دلم نمی خواست چیزی بخورم. اصلا دلم نمی خواست از جایم تکان بخورم. شاید چیزی شبیه خلسه بود. یا رویایی بود که می خواست تو را مجسم کند. 
می توانستم صدای چیزی را بشنوم. دلم ذوب شد
. می خوانستم آمدنت را حس کنم. برای من کار دشواری نبود. من چیزی نمی دیدم. اما تو را می دیدم که روبرویم نشسته ای. خیلی نزدیک.  آنقدر که اگر دست هایم را تکان می دادم، می توانستم چشمانت را لمس کنم. تکان نمی خوردم. انگار منتظر یک حادثه بودم. عطرت تمام مشامم را پر کرده بود. دوست داشتم این لحظه طول بکشد. تا زمانی نامعلوم. تا وقتی که من نفهمم زمان دارد تمام می شود...  و من آنقدر تو را در مشامم حس کنم تا تمام شوی.   من با تو به بی زمانی برسم. در تو خلاصه شوم. 
فقط حضورت کافی بود تا در بستری  از روشنایی شناور باشم.  در فضایی مملو از خلاء. فضایی که جز تو چیزی در آن نباشد و تو در زمان بی زمانی به ابدیت بپیوندی.
 چیزی زمزمه می کردی. دوست داشتم بشنوم. می خواستم بدانم چه می گویی. آه! یک آهنگ قدیمی. می شد با آن به دوردست ها رفت:
نگاه می کنم نمی بینم...
به دوردست ها نمی روم. روبروی تو نشسته ام. صدا توی گوش هایم می پیچد، اما صدای من است. هیچ صدای دیگری نیست. دستم را به سوی تو می آورم. خالی است. هیچ چیزنیست.
چشمانم را باز می کنم. تاریک تاریک است. تاریکی مطلق و ویروسی که افتاده به جان رویاهایم. 
زمزمه می کنم 
از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم. 
در تاریکی فرو می روم...
چشم هایم را می بندم. 


 
 
دنیای دیگر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩
 

7:00 بامداد پنجشنبه

دری به سوی تو

 دری به سوی بهشت

جهنم هم که باشی

تفاوتی نمی کند،

آتش تو،  گلستان من است.


 
 
هستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

13:30

 

در منی 

آنسان که واژه های یک جمله


 
 
لمس ابدیت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

10:20  چهارشنبه

در میان مه کوهستان

دست هایم رادر آب فرو می برم

شاید خنکایش  تو باشی


 
 
در دایره ی عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥
 

17:20 شنبه 

پیرامونت می گردم

چون حلقه های دور زحل


 
 
زمان برنده* نیست
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
 

21:30

خاک 

توانایی شگفت انگیزی در یادآوری دارد،

وقتی بر جای خالی می نشیند. 

هر روز خاک ها را جارو می کنم. 

شاید خودت پرش**کنی.

 

*به فتح ب

 **به ضم پ


 
 
تنگنا
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
 

8:30   بامداد  پنجشنبه

آن راه باریک میان جنگل درختان سوزنی برگ که به کوهستان مه گرفته می رسد، عجیب اسرار آمیز است. درخت های بهم آمده  در تمام مسیر,  سایه ای می سازند که آفتاب هرگز رنگ زمین را نمی بیندد و مه، مه آنچنان لای برگ ها می پیچد  که  از این پایین نمی توان درختان را دید. آری! خیلی باریک است. فقط یک نفر می تواند از آن عبور کند  تا  به انتها برسد،  به قله . و  اگر  بایستد و عبور نکند، بسته می شود. 

ایستاده ای در مسیر قلبم. تردید می کنی... و من به زودی خواهم مرد. راه دشوار است . باریک و پرخطر، ولی این رگ نازک که تو را به قلبم می رساند  مسدود می شود اگر عبور نکنی. 


 
 
باشیدن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
 

23:15

هستن  

مصدر  فعل بودن در زمان حال است.

پس کی می خواهی بودنت را در زمان حال صرف کنی؟ 


 
 
روزه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱
 

23:30   سه شنبه      

   می خواستم بگویم ...   

نه! نمی گویم.  

می دانی؟   

آن که خاموش می ماند     

حرف های بیشتری برای گفتن دارد. .


 
 
راه راه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

 

12:30    سه شنبه       

این روزها   

چپ و راست 

   انگشت هایم را می برم  

  هنوز نمی دانم  

چطور راست راست      

"دل"   ببرم *

 

 

*به کسر ب اول  و ضم ب دوم.

 


 
 
-صفر-
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

6:00     بامداد سه شنبه 

این دایره ی واژگانی عظیم 

بی  "تو" 

مفت نمی ازد 


 
 
غایب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

5:45 بامداد سه شنبه

   رها در گردباد خاموشی

در برهوت واژگان    

                          بی "تو"  

  

 


 
 
رسوایی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

 12:30 بامداد   چهارشنبه

 

   این سرگیجه ی خوشایند 

عجب به مستی می زند! 

  بلکه هم اندکی به خلسه.  

  دلت سماع نمی خواهد؟


 
 
قاعده ی بازی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
 

 

3:05   بامداد دوشنبه    

      به شطرنج مانند شدم  

    که سکوت، فرا گرفته است مرا    

  آری!  

  شاه که تو باشی 

واژه ها از جمله ها پیاده می شوند برایت

لال مانی می گیرند

 فردا  که تو بخواهی

 می توانم  سراسر فریاد شوم   

  مثل باران      

که در یک نبرد نابرابر

خواب مرا کیش و مات می کند.


 
 
رنج عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
 

11:10 پنجشنبه 

 

   عشق او باز اندر آوردم به بند                  کوشش بسیار نامد سودمند         

   عشق دریایی کرانه ناپدید                  کی توان کردن شنا ای هوشمند

 

     

 

 

 

 

  عشق را خواهی که تا پایان بری         

       بس که بپسندید باید ناپسند

 

   

 

 

  زشت باید دید و انگارید خوب                   زهر باید خورد و انگارید قند

 

   

 

 

  توسنی کردم ندانستم همی                   کز کشیدن سخت تر گرددکمند

 

 

 

شاعر:رابعه کعب قزداری


 
 
چله
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٤
 

17:50   سه شنبه

سایه های خیالت توهمی درد آور است که فقط در تاریکی در برم می گیرد.

چاره ای نیست. نمی دانم خیالت کی می آید.

همینجا در تاریکی منتظر می نشینم.

تاریکی چشمان تو...


 
 
این تویی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳
 

21:15 دوشنبه  

چنان در عمق تاریکی چشمانت فرو رفته ام که خود را نمیابم.

آری! می خواهم پیدا نشوم. اینجا گم شوم بهتر است . 


 
 
به رنگ عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۱
 

10:20 یکشنبه   

صدا کن مرا  

صدای تو خوب است 

  صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است  

که در انتهای صمیمت حزن می روید   

...   

  زنده یاد سهراب

 

 


 
 
در پس روشنایی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠
 

21:30 جمعه  

 چشمهایت از غزل لبریز می شود    

سپیده دمان تابستان گر گرفته     

-که جیرجیرک ها یک نفس  صدایشان رو توی گوش درختان انجیر فرو می کنند-

  نگاه بارورت  ستاره می زاید   

و دانه دانه  به رخ خورشید سپیده دمان می کشد    

 - وقتی که دانه های انجیر را بر زمین می اندازد -

آنگاه انتظار رویش دوباره ی انگشتان تو در چشمانم جوانه می زند.

 

 


 
 
دوباره...
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٩
 

17  پنجشنبه   

ریتم نگاهت  

  به شدت رقص آور است    

  اینگونه که تو پیش می روی   

واژگان در سرم  چنان پای می کوبند

که تا پیش از نیمه شب  

انگشتانم له خواهند شد .

 

 


 
 
شیطنت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧
 

1:10 بامداد چهار شنبه

بگذار چشمانت را ببوسم،  

خسته شدند

بس که این واژگان خیر ندیده

نگاهت را قلقلک داده اند


 
 
عطر
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧
 

   23:10  سه شنبه

 

قورمه سبزی

   بیش از حد بوی زن می دهد.    

  نخورده اش هم  مست می کند.

 


 
 
ستاره ی دور
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
 

 

14:50 شنبه  

   کم که می شوی، کمرنگ می شوی  

  جانکم    

  جان کوچکم      

هر روز آب می روم  

  هر شب که نتابی


 
 
دریا برای تو آبی تر است
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
 

دورمی شوی. آنگونه که سواد چشمانت مرا در بر نمی گیرد. هر چه دورتر ، تنگ تر، دلم را می گویم. 

آری! حالا دور شوی بهتر است. انگار خودت می دانی جایت تنگ شده. تو بزرگ تر از دل منی. حیف است به دریا نرسی!


 
 
شادیت مبارک باد!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦
 

ترس های فرو خورده ات را می بوسم و می سپرم به دست باد. حال که ترس هایت را نمی خواهی با خود ببردشان. حال که آغوشت برای عشق گشوده شده و جای خالی ندارد، بسپرشان به دست باد. رها شو جانکم! رها شو!

ناگهان دوباره "تو"  می شوی . "تو" از "او" بیرون می آیی و دوباره خودت می شوی. دلم برای "تو" تنگ شده بود. برای "تو"  که بلد است با واژه ها برقصد و معاشقه کند. حتی در  یک شب طولانی  برف گرفته ی  زمستان.

در  ازدحام  ناگهانی ات گم می شوم. هجوم می آوری در من. و در رگ هایم جاری می شوی. و تک تک سلول هایم به اشغال حضور تو در می آید. تمام قلمرو از آن تو خواهد بود.

آمیخته ام با تو. من تو می شوم. آنچنان که رنگ سلول هایم  به رنگ "تو"  در می آید. مدت ها بود که می خواستم با "من" خداحافظی کنم. داشت دیر می شد کم کم.  حال  آنچنان در تو حل شدم که گویی "من" به ابدیت پیوسته است. تو ابدیت منی.

واژگانت آرامگاه من است. بسرای درونت را!  که بر لبانت آویخته شوم. آغازم کن و به پایانم برسان! مرا زمزمه کن!


 
 
تو را چه می شود؟ !
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱
 

بادهای شمال غربی، ابرها را به رقص آورده اند. آنچنان در آغوش هم می لولند که انگار تانگو می دانند. نگاه شرجی ام را به کوهستان رو برو دوخته ام. و جنگل درختان سوزنی برگ را به بارانی در راه، وعده می دهم: اینک بر تن هر کدامتان دست می ساید. قصد معاشقه دارد.اینسان که قطرات ترد باران، به نرمی چشمانم را نوازش می کند، گمان نمی کنم  تا شب از شور مستی دوام  بیاورم. این قاصدان شور...

ورم کرده است. فضایی که پیرامونم را احاطه کرده است انگار می خواهد بترکد. می دانم می بارد. می دانم. تا شب می بارد.

و حال که انگشتانم هوای نوشتن در سر می پرورانند از این واژگان رقصان گریزی نیست. انگار که سوهانند. می تراشند با سرعتی شگفت آور چرخ می خورند تا از من چیزی بسازند که به وسعت تمام اقیانوس های کشف نشده، آبی است. 

سرم را در رودهای پر آب هستی فرو می برم. به رازآلودگی اش خیره می شوم. رنگ های عظیمی در زیر آب جریان دارند که چشمان مرا دنبال خود می کشند. نگاهم  تلالو نقره ای دوردست ها را می بلعد. همه چیز می درخشد آنچنان گیج کننده که چیزی در سرم نمی ماند. در نمایشی وسوسه انگیز، روزنه های عشق  سوسو می زنند. چونان ستارگانی که موجودیت  ابدیشان را شب ها در تاریک ترین زمان با  صراحت تمام به تماشا می گذارند. غرق می شوم در این همه پیدایی ، این همه نغمه ی روشنی...

  به اینجا که  می رسم به انگشتانت می اندیشم. از کار افتاده اند. انگشتانی که از ظرافتش، واژگانی به بهایی فراتر از گنج های تمام اساطیر فرو می ریزد. اگر تکانش بدهی!    

در تاریکی می خزم. شمعی روشن می کنم. پلک هایم را فرو  می بندم. برای انگشتانت دعا می کنم. حتی اگر به جایی نرسد.


 
 
از شب که می گذرم
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

آفتاب را دوست ندارم    

تاریکی ام را می بلعد

با اینحال منتظرش می مانم  

تا بیاید سراغ  پلک های تو

چشم هایت که را بزند   

اشکت در می آید  

  باقی اش سهم من است

 منم که کنار توام

 


 
 
تاریکی آغشته به مستی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۸
 

آنقدر بی صداست که حتی صدای قلبت هم برای خبر کردنم کاری از پیش نمی برد. آمدنت. اشتیاق، در ترس از دست رفتن لمس لحظه ی رسیدنت، پرپر است، تازه، وقتی اینهمه سکوت، پاداش سور ثانیه هاست، همان بهتر که در تاریکی آرام باشد و هلهله راه نیندازد که رسم توست بی خبر آمدن و رفتنت.  می خواهم نگویم. اما نگویم چه می شود؟  آنگونه که اگر بگویم هیچ نمی شود حرف هایم را.  به من نیامده برای  حضور ناگهانی ات، واژه هایم را در چشمانت بریزم. منم که ننوشیده از واژگانت آنچنان مست می شوم که انگار پنجاه درصدش الکل بوده. تو کجا مست می کنی؟


 
 
پیش از غروب
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٥
 

شاید هم باورت نشود. که سلول های مغزت از خیال ناگهانی ام انباشته شود. همش یک اتفاق ساده بود. درست مثل زمانی که باران می گیرد. ناگهان. اما آرام و بی وقفه. با یک لذت بی نهایت وقتی قطره های تردش روی موهایت می نشیند... رویایی که به پشت پلک هایت می رسد و تمام وجودت را در می نوردد. مزه مزه کن این خیال دست نیافتنی را.


 
 
عشق است!
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳۱
 

رفتم  وبلاگ نویسنده ای را بخوانم که مدت هاست خواننده ی خاموش وبلاگ او هستم. خب اینطور به نظر آمد که عشق کار خودش را کرده و او دوباره دل به باد و دریا سپرده است. این بیت ها یادم آمد:     

عشق است که هم پرده و هم پرده در آمد                              غماز دل و شحنه ی خون جگر آمد     

عشق است که در پرده ی حوا بخرامید                            عشق است که از کسوت آدم به در آمد

عشق است که بگذشته و آینده ی ما اوست                        در هر نفسی رفت و به رنگ دگر آمد  

   و بعدش   ناخودآگاه این آهنگ ادیت پیاف شروع کرد توی سرم وول خوردن

 

C'est  l'amour"


 
 
زخمه ی درد
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠
 

تارجان!  دردت حلول یک شب بارانی است؟                     زخمه ی مضراب روح غرق سرگردانی است؟

امشب از درد تو تا مرگ خودم خواهم گریست                   باز تا تکرار خود تا صبحدم خواهم گریست   

قطعه ای از یک مثنوی بلند به نام " زخمه ی درد" که سال 1378 توی تبریز نوشته بودم. مثنوی ای که بعدها به " تارجان" معروف شد.


 
 
واژه ای نمی یابم برایت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧
 

نمی دانم کجای تاریخ گمت کرده ام. ثانیه ها آنقدر پرحاشیه اند که ممکن است در هر گوشه اش، در هر پیچ و خمش که کسی سراغی از آن نمی گیرد جا مانده باشی.  در لایه لای مقامات پادشاهی سرزمین های دور یخ زده که مقتدرانه برتخت های آهنین نشسته اند،یا خانقاهی ساده و بی تکلف در بیابان های نزدیک . تا سوفیانه افیون سخن را بکام کشی و ذکرگویان مدهوش بر زمین بیفتی. یا جرعه ی آبی  در کام رقصندگان "بوگام داسی" در معبد "لینگم"؛ تصوی در معبد کاماسوترا، مانترایی بر لبان راهبی بی دل... نمی دانم کجا ماندی.   

  می نویسم برایت. و سالهاست که انگار هیچ کس نیستی. من، پا به پای آب های روان، در پی تو دشت های سبز و کوهستان های سرکش را جستجو کردم. و هر بار که از پا می افتم به جوانه ی سوگندی که در دلم کاشتم، باز می آیم و می آیم.

آری! انگار هیچکس نیستی. انگار اصلا به دنیا نیامده ای. انگار در اندیشه ی من زاییده شدی تا سالها سرگرم یافتن تو باشم. در عمق اقیانوس ها. لابلای یک صدف بسته. یا در شکم یک عروس دریایی. شاید هم باید پرواز کنم برایت. خیلی رویایی ست. زندگی میان ابرها. باید لوبیای سحر آمیزی باشم برای یافتنت. شاید هم سیمرغ شدی بر قاف نشسته ای جانکم.  می بینی؟ انگار نه انگار که هزار سال است می گردم. خسته که نشدم هیچ هر بار که بلند می شوم انگار از نو روییده ام. به عشقت. حتی اگر فقط جوانه ای خیلی کوچک در قلبم باشی. باز هم می آیم. تردید نکن. من هستم. تا همیشه. تا اویی را که گم کردم. که هرگز نیافتم. که هرگز ندیدم انگار که هرگز نبوده. آری! او را می یابم.


 
 
آفتاب شو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٦
 

واژگانم  

حتی حالا که می رقصند هم   

سیاه پوشیده اند      

  می بینی    

رنگ فونت واژه ها سیاه است    

حتی واژها هم در نبودنت سوگوارند


 
 
پیدا شو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٤
 

      کلاغ ها در گذرند. اپوش به نبردی بزرگ دست می یازد که تیشتر را بر زمین بکوبد. زمین و آسمان در سوگ مرگ آب های بزرگ، مویه می کنند؛  پهلوانی افسانه ای از اساطیر باید، تا دنیای روشنایی در نبرد با اهریمن نبازد...    

شعرای یمانی ام بتاب! " قلمپرها" یم قربانی نگاهت! سوسوی چشمان تو در افق، نوازش روح اسیری است که رویای آزادی در سر می پرورد. خرمن بی انتهایی از نور باش. حلول کن در من آنچنان که فراگیردم و من  از شعف غیر قابل وصفی ، به آسمان برسم. شولای نورانی ام باش. تا دست تاریکی به قلبم نرسد. بستری مخملی باش از روشنایی هایی تازه زاییده شده از درون ستارگان، تا اجزای قلبم در سمت روشن زندگی به شیدایی برسد. آری!  شوری بینگیز. انگار که پرواز می کنی. انگار که ستاره ای دنباله دار در آسمانی . ستاره ای که هرگز افول نمی کند. شباهنگ شو!

  تیشتر در کار است در هیبت  اسب سپید . و پیروز است چون همیشه. اپوش را چه به کار زمین. چه به کار آسمان آنجا که شعرای یمانی بتابد. همیشه نور تاریکی را فرا می گیرد.


 
 
ریشه کن
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳۱
 

نشا کرده امت  

   در خاک دلم  

  می دانم آبیاری اش خیلی سخت است  

     می گریم  آنچه باید

    برنجکم!


 
 
نیمه شبان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳٠
 

خواب  ماندی وعده ای را که از آن تو بود  

  جانکم  

    آمده بودم    

اما رویایت هم حتی نصیبم نشد  

  دلگیر نیستم  

     محروم چشم هایم شدی

 


 
 
مجنون
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩
 

   وقتی آمدی      

  سراغم را از حلاج بگیر

از هم گسیخته ام   

پرپر شده ام     

تمام اجزای وجودم  

هر کدام با باد به سویی رفته اند     

به دنبال تو    

  به هر نشانه ای رسیدی  

  اندکی از من آنجاست    

  که به نیایش تو نشسته است   

من تنها قربانی معراج  واژگانم   

که خدایش را نیایش می کند.


 
 
عشق
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢
 

رابعه  کعب قز داری در توصیف عشق:  

  توسنی  کردم  ندانستم همی     کز کشیدن تنگ تر گردد کمند      

  خدایش بیامرزاد.


 
 
یادت
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

کتاب مثنوی معنوی ام را امانت برده بودند. سال ها گذشت. و من از یاد برده بودمش. جمعه کتابم را توی کتابخانه شان دیدم. و برش داشتم . به خانه اش بر گرداندم.  بعد از مدت ها صفحاتش را ورق می زدم و می خواندم. 

   صفحه اول  تاریخ خرید کتاب:  

  نمایشگاه بین المللی کتاب تهران . جمعه هفده اردیبهشت 1378  

  هر شبم از هجر آب دیده روان بود        امشبم از شوق وصل دیده پر آب است .  

چهارشنبه       25/3/1379   ساعت    3:5  صبح    

   صفحه دوم   یک شعر سپید نوشته بودم:

   آیه ای زمزمه می کنی  

   مرا  به هبوط می کشانی   

  من 

  بی پروا ترین آوای به خون نشسته ام 

  که  شبانگاهان همیشه زمزمه ام می کنی  

و من  

همیشه به لب هایت آویخته شده ام.   

زمزمه ام کن!    

تبریز- 25/10/1379 -  2:25 صبح-  خوابگاه شماره 1- اتاق 453      

 نوشته هایی به خاطرات جان دادند.


 
 
عروج
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٧
 

آری! اتفاق افتاده است.روزان و شبان مغموم. بی هیچ نشانی از تو. آنچنان که بی نام و نشان تر از من. تعریفی از تو ندارم. جز آنکه پیدا و پنهانی. از کجای زمین حلول می کنی که نمی بینمت. که گم می شوی در میان مه و باران. بی آنکه ردی از نگاهت بر واژگانم بر جای بماند. انگار از روح هم سبک تری. هر وقت بخواهی می آیی و می روی. حتی صدایی هم در کار نیست. و من نا امیدانه واژه هایم در آعوش می کشم تا اگر آمدی یک آغوش  پر از واژه به نگاهت ببخشم. همه ی بایدهایم را برایت سر بریدم و افسانه های مغضوب را به خاک سپردم تا تو بیایی. 

نمی آیی می دانم. و من در انتظار طلوع چشم هایت نگاهم را قربانی میخانه های شهر می کنم . که مستی بیافرینم. شاید تو بیایی. 

   اگر آمدی و دیر بود و نبودم ،سراغم را از لاله های واژگون بگیر. و به خاک سلامی دوباره  بده. من با خاک همسفر می شوم.


 
 
ای عشق ...
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦
 

چه  کسی  باور کرد    

جنگل جان مرا     

آتش عشق تو خاکستر کرد؟   

حمید مصدق


 
 
سوسو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٤
 

    اینسان که می تابد  خورشید   

دریا تمام می شود  امسال  پیش از آغاز  زمستان 

    خشکسال است دوباره      

مگر که تو دوباره بدرخشی تیشتر من،  از مشرق چشم هایم  

بتابی

 دوباره

 بباری بر بهشت من آنچنان که جاری شوم بر پیکرت

   فراگیرمت 

  پیچکی باشم 

تمامت را    

  لابلای گیسوانت  

  تو نیز از آن منی.

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
جانان
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٤
 

پس از عبور از دیوارها    

  هر قطره از وجودم  لاله زاری شده است 

   بر آنم تا در رگهای تو جاری شوم    

  من از آن توام.

 

 

 

 


 
 
پرواز
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۳
 

آویخته بر حلقه ی تار گیسوان تو 

چشم هایم

که دیگر نفس نمی کشند 

که بنوازی شان دوباره

به زخمه ی نگاهت  

  گیسوانت را که بگشایی   

جشن می گیری

     در سقوط  آزاد  چشم هایم.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
عشق به توان بسیار
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٩
 

خواستم بخوابم یاد شعری  افتادم.

سالها پیش، سال 1378، در یک همایش ادبی در دانشگاه علم و صنعت،  یکی از شاعران این دو بیت را خواند.نام آن شاعر را فراموش کردم. اما این دو بیت هرگز از خاطرم نرفت:

دیدی غزلی سرود، عاشق شده بود                                   انگار خودش نبود، عاشق شده بود

خندید، گذشت، زیر باران پوسید                                      آدم که نکشته بود، عاشق شده بود


 
 
شبانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
 

    ساده شده ام. بیا معادله ات را حل کن.

     ناگهان آعاز می کنم. بی مقدمه. و اصل مطلب بهترین گزینه ی روی میز است. توافق نمی کنی؟ از ما گذشته است که به  حاشیه ها مهلت  جولان دهیم. بهتر است در اولین فرصت، سنگ ها را وا بکنیم. سختند.  کنندنشان سخت تر!

     طبق معمول، شب که به نیمه می رسد،  خوابگرد سمج رویاهای تو می شوم. خودت که بهتر می دانی کوتاه نمی آیم. آنقدر که در رویاهای تو پرسه می زنم، شبیه کولی ها شده ام. خب خودت راهم دادی. دستت درد نکند. منضم به نام تو بر لب هایم، اندیشه ات  را هم آویزانش می کنم به هرتار مویم که ولضالین تو باشم. هه...  مرا چه به راه راست. از  پنجره ات مرا بخوان. آوازهایت را می نوشم. مستی که غالب شد تا خود صبح واژگانم برایت می رقصند. به بزم واژه ها خوش آمدی!


 
 
گفتگو
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٢
 

    نیمه شبان رفته است. سپیده دمان هم گذشته است. واژه ها از نیمه شبان تا سپیده دمان برای چشم هایت رقصیدند. ای حدا خوان واژه هایم!

    از تو بعید بود که از همچین بزمی جا  بمانی. حال دیگر همه ی واژه ها مرده اند. افسوس!

    در یک خلسه ی ناگهانی به رویای تو می آیم. چشم هایت را برای  دیدن واژه هایم به عاریت می گیرم. حیف که نابینا شده ای.

    واژه ها دیگر نمی رقصند. بهتر است نگاهت را جراحی کنی. 


 
 
خالی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٢
 

    رویاهای بافته شده ام را می شکافم و جلوی چشمانم می آویزم. دیگر نیمه شبان با آهنگ واژه هایم نمی رقصی!


 
 
فاصله
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٠
 

   دچار هبوط شده ام. از چشم هایت افتاده ام. صد بار گفتم گریه نکن!


 
 
عاشقانه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸
 

    تو "در افق محو شده ای" و دیگر نمی آیی ... سرانجام اندیشه هایم در پی یک انتظار طولانی سترون می شوند. آری! مفاهیم عقیم شده اند. دیگر واژه نمی زایم. 


 
 
روزنه
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

      در تاریخ غوطه ورم، در اساطیر زیسته ام و عمری به درازای آفرینش دارم. به دیدار همه امشاسپندان رفته ام و ایزدان را به نام  کوچکشان می شناسم. گویی زمان در من متوقف شده است. بر سطح  صیقلی  عمر دست می کشم. چقدر سوهانش کشیده ام. دستانم پرند از حاشیه های تاریخ: خیانت، دروغ، دسیسه ، تجاوز... می خواهم غبار زمان را از روی این ثانیه ها کنار بزنم اما گویی انگشتانم توان ندارند. چقدر وزن زمان سنگین است. همانقدر که وزن عمر سبک. بگذار همینطور بماند. همه چیز بوی زمان می دهد کهنه، خاک گرفته...

     و در همه ی این تاریخ، فقط  تصویری مات و مبهم  از تو  باقی مانده است. تو زهره می شوی  سوسو می زنی در مقابل چشم هایم . سهیل می شوی که از مشرق وجودم بر من بتابی. اما چقدر این شرق، دور است. به تو نمی رسم. می خواهم  تو را داشته باشم. دستم را دراز می کنم  تا تو را در خود حل کنم. انگار بازمانده ی یک سرود قدیمی از اعصار کهن هستی که نشنیده امش. راز آلود و ناشناخته . واژه واژه ات وسعت همه رودهای سرزمین های دور است. رودهایی قرن ها پیش از من تو. آه! واژگان تو... انگار می خواهی  عصاره ی هستی شوی تا من بنوشمت. تا تو در من جوانه زنی . من "تو" شوم.  اما  نمی دانم در کجا بود در عقده های باز نشده ی زمین یا در خیال بافی های یک جنگل ابر گرفته یا کوهستان سبز که تو را گم کردم. می خواستم  نوری در پشت پلک هایم باشی . مفهومی  باشی در اندیشه هایم تا سرم از هوای تو گرم باشد. تو دوری، دست نیافتنی و نایاب. پس من واژه می شوم رقصان و پای کوبان در پیشگاه تماشایت تا  در یک مراسم آیینی حروفم را جرعه جرعه در چشم هایت بریزم. تا به نبودن هایت بپیوندم. رها و تمام. که دیگر تصویرهای سرخ دشنه بر چشم هایم نکوبد. میخواهم به تو بپیوندم تا در ابدیت تو محو شوم. تااز من چیزی نماند که نشانی بتوان از آن یافت. می خواهم من، من نباشد."تو باشد". افسوس که من تاریخ ملتی هستم که نشناختندش و ناچارند تکرارم کنند. 


 
 
دست افشانی
نویسنده : پروانه ای زیر باران - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
 

     بنویس... آنچنان خالی شو که  روحت در شفافیتی بی انتها شناور شود. آنچنان خالی که من به  شریانهای خیالت قدم بگذارم، خاموش و بی پروا. مثل نور ناگهانی بی هیچ مقاومتی در تو... آنچنان خالی که من آرام، در بستر مخملی واژگانت  بخزم روشن و رها و تا زمان بی زمانی در آغوش جملات تو بیاسایم؛ که ریشه زنم در مشت گلی تو به توان بی نهایت؛ که پیچکی باشم  بر اندام نغمه های سرخین تو به درازنای تاریخ : بی انتها و سردرگم. بنویس...تا سکوت، کودتایی باشد شکست خورده در میان ههمه واژگان. بگذار عاشقانه هایت از لابلای چشمهای تو چکه کند، پهن شود، بگسترد، انقلابی رخ دهد در همه بود و نبودت،  در برت گیرد، تو خالی شوی از بیداری، ازحس؛ و در  رخوتناکی خلسه ی گرانبهایت، مرا و خیالم را جای دهی  که چشمه شوم، جاری شوم  بنوشم از تو  و سرچشمه ی زلال و مکرر واژگانت ،سیراب شوم سیراب... دریا شوم. بلکه در تو حل شوم؛ آمیخته با مفاهیم درونت. آویخته بر اندیشه های عاشقانه‌ات. در بستر آرام خیال تو در سور صدا و واژگان،  به تماشا نشسته ام  که به سماعی شور انگیز برخیزم، در قلمروی که اینک از آن من است.  من فاتح سرزمین توام.