و این شب های سنگی

2:00 بامداد چهارشنبه

 

توی باغچه 

به گنجشگ ها دانه می دادم. 

از پشت شیشه نگاهم می کرد. 

می خواستم لبخندش را ببوسم. 

به سمت  او دویدم.

دور می شد. 

اصلا او اینجا نبود. 

محوِ محو. 

چشم هایم را باز می کنم. 

خواب می دیدم. 

/ 0 نظر / 8 بازدید