کاش می توانستم بخوابم

11:00 جمعه

 

شب تمامی نداشت. 

نباید تمام می شد. 

نباید. 

و من غرق غرق هذیان بودم. 

می دانستم که ماه مرده است. 

می دانستم که باران 

راهش را گم کرده است‌. 

و من 

من منتظر سپیده دم نبودم. 

آه که اگر شب می گذشت...

گذشته بود. 

کذشته بود 

و من فقط 

بیهوده چشم هایم را بسته بودم. 

و خیال می کردم که تاریک است. 

/ 0 نظر / 7 بازدید