و چند فنجان قهوه ی صبح

21:00 یکشنبه

 

حرف نمی زد آخر! 

انگار شعر می نوشت. 

اصلا خوشش می آمد 

که جای فعل و فاعل را 

عوض کند. 

ناگهان چقدر زنده بود. 

ناگهان با چه وضوحی 

می درخشیدم. 

خودم را 

درآغوش یک آهنگ قدیمی 

انداختم. 

و بی بهانه گریستم. 

همین قدر کافی بود. 

/ 1 نظر / 12 بازدید