غروب یک روز پاییزی

18:00 یکشنبه 

باران می بارید. 

آنقدر که شیروانی ها 

پر از همهمه بودند. 

آنقدر که برگ ها 

شعر می خواندند 

و می رقصیدند 

و هنوز باران می بارد. 

همانطور که من دوست دارم. 

که چاله های کوچک آب 

توی کوچه های خلوت پاییز 

کفش هایم را در آغوش بگیرند. 

باران می‌بارد. 

و بنفشه ها دوباره عروسی می کنند. 

نمی دانم چقدر دیگر 

باید منتظر آمدن گل یخ بمانم. 

شاید کمی دیرتر. 

دروغ نمی گویم.

هر چه هم باران بارید 

باز هم دلتنگ بودم. 

آدم ها

توی خاطراتشان گم می شوند. 

/ 1 نظر / 9 بازدید
khiyalvareh

دورد . خیلی وقت ها فکر می کنم به طلوعتون که زود غروب کرد . به بایدهای و بایسته هایی که به نبایدها و نبایسته ها مبدل شدند . به روزها و دقایق زیادی که نوشته ها را مسبب بودن و نانوشته ها را دلیل و برهان . دوستی ها ارزششون خیلی فراتر از این چیزهاست . کاش گوشتون را کشیده بودم ! . بگذریم .